تعداد بازدید: 1930

توصیه به دیگران 1

چهارشنبه 14 دی 1390-11:53

بوسه اي که او را جهانی کرد

من بر دستان رييس جمهوري بوسه زدم:« اسم من عبادالله عیسی خانی است و 80 ... 87 سال سن دارم.» این را می گوید و می رسد به قصه ملاقاتش با احمدی نژاد؛« بابلسر آمد با طیاره ، پارکینگ یک . فکر کنم 6 یا 7 سالی می شود.»/با لهجه غلیظ مازندرانی می گوید:« خوردند دیگر من چه می دانم چه کسی این پول را خورد من مریض بودم. رفتم پیش رئیس جمهوري ، گفتم مریضم و او گفت غصه نخور هرچه پول درمانت بشود را می دهیم.


خبرآنلاين:این قصه پیرمرد صیاد بابلسري است که رفت به ملاقات رئیس جمهوري. او که عمري را در دریا گذرانده بود و ماهي روي سفره هاي من و شما مي گذاشت.

او مي گويد سابقه مبارزاتی هم دارد:« تمام شهربانی مازندران دنبالم بود اما نمی توانستند بگیرندم. اسمم را در روزنامه ها هم زده بودند. »

 مرد سالخورده از سال های دور قبل از انقلاب می گوید از روزگار جوانی ؛ از نیمه شب هایی که سوار بر قایق چوبی پارویی باید دور از گزمه های حفاظت دریا ، ساعت ها پارو می زده تا برسد به تورهای صیادی:«من زندگی ام ماهی گیری بوده. به زور می گفتند شما حق ماهیگیری ندارید. برای همین یواشکی می رفتیم دریا برای صید. آنها هم اسمم را داده بودند به شهربانی...»

سال ها از ایام صیادی گذشته است و او مدت هاست که تمام دنیایش شده جنگ با بیماری های مختلف.

 پیری است و دکه کوچک وسط بازار ماهی فروش ها . کسب و کاری که چون دریایش دیگر ماهی برای صید ندارد ،لاجرم باید تغییر کند به مرکز فروش ترشی و ماست کیسه ای!

جمعه ؛ 2 دی ماه 1390 و درست در ساعات پس از اذان ظهر ، اینجا بازار ماهی فروش های بابلسر است. جایی که پیرمرد ، چند روزی است دکه ماهی فروشی اش را تبدیل کرده به مرکز فروش ترشی و ماست کیسه ای.

 روبرویش ایستادیم. می خواهیم درخواست مصاحبه از او کنیم اما هم پاتوقی هایش می گویند احتیاط کنید چون حاجی کمی جوشی است!

کسبه بازار برای اینکه سر به سرش بگذارند ، گاهی چیزی درباره رئیس جمهوري می گویند و پیرمرد هم با چوب ، دنبال شان می کند یا ناسزایی می گوید و نفرینی می کند.

برای حرف زدن درباره رئیس جمهوري اما همیشه آماده است. حتی اگر وعده داده شده از سوی احمدی نژاد درباره اش اجرا نشده باشد.


« اسم من عبادالله عیسی خانی است و 80 ... 87 سال سن دارم.» این را می گوید و می رسد به قصه ملاقاتش با احمدی نژاد؛« بابلسر آمد با طیاره ، پارکینگ یک . فکر کنم 6 یا 7 سالی می شود.»

بابلسر بلواری ساحلی دارد که 9 ورودی دریایش را محلی ها از پارکینگ یک تا 9 می نامند. در پارکینگ یک ؛ زمین فوتبالی است که سکو ندارد و تنها ورزشگاه شهر محسوب می شود.

جایی که معمولا مهمانان ویژه برای سخنرانی از بالکن اداره تربیت بدنی اش استفاده می کنند و مردم در زمینش می ایستند.

 قبل از احمدی نژاد ، سال های سال قبل یعنی اواخر سال 74 بود که یکبار آیت الله هاشمی رفسنجانی در دوره دوم ریاست جمهوری اش به این شهر رفت.

 از چند روز قبل این دیدار ، شهر به ولوله افتاده بود و خیابان پر چاله بولوار ساحلی برای این دیدار ، آسفالت شد و تمام شهر آن روز تعطیل بود و مردم همه جمع شده بودن برای دیدن رئیس جمهوري.

 آن روز البته هاشمی سوار بر هلی کوپتر آمد و اصلا آن خیابان تازه آسفالت شده را ندید . درست مثل محمود احمدی نژاد که او هم سوار بر هلی کوپتر آمد سخنرانی اش را کرد و رفت !

دیدار پیرمرد با احمدي نژاد یک سالی بعد از شروع ریاست جمهوری او بود.سال 1385 در دور اول سفرهای استانی.

« از اول تا آخر به احمدی نژاد رای دادم.» لبخندی می زند و تاکید می کند از اول تا آخر و بعد دوباره ادامه می دهد:« رای دادم؟ اینجا همه عکس های من زده است. همه می دانند. همه جا را عکس های احمدی نژاد زده بودم .» و بعد آلبومش را نشان می دهد. عکس هایی که گرفته با پوسترهای خودش و احمدی نژاد.

چرا احمدی نژاد را دوست داري؟

« چون فقیر دوست است.» او با احمدی نژاد حرف زده و از رئیس جمهوري کمک خواسته. این شروع روایتش است از آن دیدار:« 6 میلیون به من پول دادند ؛ 100 تومن دستم رو گرفت . 10 میلیون به من پول دادند ؛ یک میلیون دستم را گرفت. الان هم دارم ماهی 30 هزار تومان قسط می دهم.»

 حرف هایش را لحظه ای بعد یکی از کاسب های بازار شرح می دهد:« بار اول احمدی نژاد برایش 6 میلیون در نظر گرفت اما فقط 100 هزار تومان پول به او دادند. بار بعد رئیس جمهوري گفت 10 میلیون به او بدهند اما فقط یک میلیون پول به او دادند. »

 دوباره نوبت خود پیرمرد است که پاسخ بدهد. اینکه این پول ها را چه کسی نگذاشته به دستش برسد. ابتدا سئوال را متوجه نمی شود و می گوید:« احمدی نژاد دیگر . به او نامه دادم که کمکم کند .من به او گفتم مریضم. مریض هم بودم و الان هم هستم. تومور در مغزم بود.» با دست سرش را نشان می دهد. سئوال اما درباره اینکه چه کسی گفته به او پول بدهد نبوده ، در این باره بوده که چه کسی نگذاشته این پول ها را به او بدهند که در پاسخش با لهجه غلیظ مازندرانی می گوید:« خوردند دیگر من چه می دانم چه کسی این پول را خورد من مریض بودم. رفتم پیش رئیس جمهوري ، گفتم مریضم و او گفت غصه نخور هرچه پول درمانت بشود را می دهیم. برو هرچه درد داری برای درمانت پول می خواهی برایت می فرستیم بیاید.

6 میلیون قرض داشتم ، هنوز هم دارم . الان هم 6 میلیون زیر قرضم. او به من گفت چون مریض هستی ، کمکت می کنیم. آن روز که پیش رئیس جمهوري رفتم خیلی شلوغ بود. به سختی به او رسیدم. او گفت پول می دهد و نوشت 6 میلیون اما فقط 100 هزار تومانش را به من دادند. بعد هم نوشت 10 میلیون اما یک میلیونش را به من دادند.»

از او درباره کسب و کارش می پرسیم. درباره ترشی فروشی اش که انگار علاقه ای به این کار ندارد:« من 70 سال در کار ماهی بودم. من بچه تبریزم اما 70 سال است آمدم اینجا و کارم ماهی است.» اینکه اصالتی تبریزی داشته باشد با این لهجه مازندرانی ، دور از ذهن است اما پیرمرد می گوید:« ترکی بلدی بیا ترکی حرف بزنیم تا ببینی تبریزی هستم.»

گذشتن از صف محافظان رئیس جمهوري در این روزهای شلوغ کاری بس دشوار است. پیرمرد بیمار ؛ چطور خودش را به احمدی نژاد رسانده بود؟

می گوید:« قبل از اینکه از پله ها برود روی سن ، جلویش را گرفتم و گفتم مریضم. پول ندارم ، کمکم کنید او هم گفت کمکم می کند. رفتم جلو و به محافظان گفتم بیایید بگردید . من که چیزی ندارم. نه چاقو نه پنجه بوکس. این کتم و لباس هایم بیایید بگردید. بعد هم رفتم پیش احمدی نژاد.»

اما چرا کمک های رئیس جمهور به پیرمرد نرسید؟ او می گوید:« دور و اطرافیانش ؛ این آقا نگذاشت ، آن آقا نگذاشت ، آن یکی آقا نگذاشت و حق مرا خوردند.»

پیرمرد البته هنوز هم رئیس جمهوري را دوست دارد و می گوید:« دوستش دارم چون فقیر دوست است. برای انتخابات ، همه این بازار را پر کرده بودم از پوسترهایش. وقتی رای آورد برای هم بازار شیرینی پخش کردم ، شیرینی دادم.»

 با اینکه قانون می گوید یک رئیس جمهوري تنها دو دوره متوالی می تواند مرد اول دولت باشد ، امید به ماندن احمدی نژاد در راس دولت دارد؛« ان شاالله باز هم رئیس جمهور می شود. امید داشته باش ، حتما همانی می شود که می خواهی. امیدت که به خدا باشد ، می شود . اول به خدا بعد به ائمه(ع) و قرآن . »

« من که چشمم آب نمی خورد کسي مثل او بيايد» و این پاسخ صریح پیرمرد است. اطرافیانش نمی گذارند او کارش را بکند دیگر.»

و این همان جمله ای است که مدام همه منتقدان اصولگرای دولت هم به زبان می آورند. این پیرمرد اما اطرافیان رئیس جمهوري را همان هایی می داند که نگذاشتند پول هایش را بگیرد.

او که همه شهرتش را مدیون دیدارش با رئیس جمهوري است آیا از اینکه مردان تیم تبلیغاتی احمدی نژاد از عکسش در انتخابات استفاده کردند، رضایت دارد؟

 می گوید:« چرا راضی نباشم؟ عکس من همه جای دنیا رفت. از آمریکا ، شوروی ، ژاپن و مشهد. همه جا مرا می شناسند. چرا ناراحت باشم؟ پوسترهای بزرگم را همه جا زدند و همه دیدند.»

و این قصه پیرمرد ماست فروشي بود که رئیس جمهورش را دوست دارد و روي محبتش ايستاده،نه مثل برخي اطرافيانش که از او بريده اند و ساز خود را مي زنند.


  • مـــعجزه خامــوشپاسخ به این دیدگاه 0 0
    چهارشنبه 14 دی 1390-0:0

    من كه نفهميدم منظور از درج اين مقاله چيست؟


    ©2013 APG.ir