تعداد بازدید: 11391

توصیه به دیگران 9

يکشنبه 25 فروردين 1392-21:28

یک روستا با دو حادثه تاریخی

نگاهی به دو حادثه تاریخی در روستای قادیکلای بزرگ قائم شهر(جریان بابیه و حزب توده)


مازندنومه،احمد علی عنایتی،پژوهشگر:قادیکلای بزرگ روستایی است که در هفت کیلومتری جنوب قائم شهر واقع شده است؛روستایی که در سالیان دراز ، تحولات فراوان به خود دید و گاه خود تحول ساز بود .

در آن دوران که علی آباد ( شاهی = قائم شهر ) از لحاظ اجتماعی ، اقتصادی ، سیاسی و ... چندان رونقی نداشت ، قادیکلای بزرگ از رونق و شایستگی فراوان برخوردار بود .

دیرینگی ، رونق فراوان و سلحشوری مردم موجب شد که این روستا در تحولات منطقه ای حتی فرامنطقه ای نقش ایفا کند ، مبارزه با جریان بابیه ، ایستادگی در برابر جریان حزب توده ، مقاومت در مقابل پدیده ی بیگاری و ... از جمله ی آنهاست که از آنها به عنوان شاخصه هایی برای پایداری در برابر تجاوز بیگانگان و دفاع از شرف و حیثیت ملی و دین و آداب مذهبی می توان یاد کرد .

اینک به دو فراز از این نقش ها اشاره می شود :
الف ـ مبارزه با جریان بابیه ب ـ ایستادگی در برابر حزب توده


الف ـ مبارزه با جریان بابیه
در دوران قاجاریه قادیکلایی ها مخالف حکومت مرکزی بودند . در زمان محمد شاه قشونی برای سرکوبی خسروخان قادیکلایی از نامداران مسلح این روستا اعزام شد . خسروخان در برابر آنان مقاومت کرد و آنها را شکست داد . محمد شاه تصمیم گرفت قشونی از طرف طالش برای سرکوبی خسروخان بفرستد . در این هنگام به تهران خبر رسید که ملاحسین بشرویه از سران فرقه ی بابیه از خراسان با علم و سپاه حرکت کرد و به مازندران آمد و فتنه ها برپا کرد .


حکومت مرکزی دریافته بود که در مازندران خسروخان قادیکلایی می تواند این آشوب را سرکوب کند . نامه ای به خسروخان نوشتند و از او خواستند که این شورش را سرکوب کرده ، بابی ها را دستگیر کند و به تهران بفرستد .


ملاحسین بشرویه در بارفروش آشوبی به پا کرد . اهالی شهر به ستوه آمدند و از سعیدالعلما یاری طلبیدند ، سعیدالعلما روحانی بزرگ مازندران ، نامه ای به خسروخان نوشت و او را به بابل دعوت کرد .

وی به همراه چندین سوار به بارفروش آمد . سعیدالعلما فرمان جهاد صادر کرد . خسروخان بر حسب حکم محمد شاه و فرمان جهاد سعیدالعلما به همراه سواران خود با بابیه به نبرد پرداخت . این مبارزه ادامه داشت تا اینکه نیروهای دولتی و مبارزان دیگر رسیدند . با حمله ی سواران خسرو خان ، بابیه مجبور به فرار شدند و به کاروان سرایی پناه گرفتند و در را به روی دیگران بستند و سنگر گرفتند .


عباس قلی خان ( سردار لاریجانی ، پسر غلام علی خان سرهنگ ) وارد بارفروش شد . وقتی که ملاحسین متوجه ی ورود عباس قلی خان شد به او قول داد که مازندران را ترک می کند .

« عباس قلی خان جماعتی از تفنگچیان را گماشت تا آن جماعت را تا علی آباد [ = قائم شهر ] برده ، از آنجا مراجعت کنند . ، « بعد از مراجعت تفنگچی ، خسرو بیک قادیکلایی علی آبادی گروهی را با خود یار کرده به طمع و طلب زر و مال از دنبال ملاحسین و اصحاب او شتاب گرفت و ناگاه بر سر راه ایشان آمده جنگ در پیوست . »


در سفرنامه ی استرآباد و مازندران و گیلان ... آمده است : « بزرگان بارفروش خسرو قادیکلایی را مامور حفاظت وی [ ملا حسین بشرویه ] و همراهانش تا شیرگاه می کنند .

در خفا سعیدالعلما خسرو را وا می دارد ، برخلاف امانی که بزرگان شهر داده بودند در میان راه تیغ در میان بابیان بکشد و اموال آنان را برای خسرو مباح می داند .

در میان جنگل خسرو که تصمیم به اجرای دستور سعیدالعلما داشت به دست مهتر ملاحسین کشته می شود . ملاحسین بعد از کشتن خسرو به قلعه ی شیخ طبرسی می رود . »

ملاحظه می شود که طمعی برای زر و مال در کار نبود ، بلکه این اقدام خسرو خان به دستور سعیدالعلما انجام شد . به نظر می رسد که نویسنده ی ناسخ التواریخ مطالب را از منابع بابی ها نقل کرد که البته خالی از حبّ و بغض نیست یا اطلاعات کافی در این باره در دسترس او نبود .


وقتی که خسرو با سواران در مقابل ملاحسین ایستاد و جنگ در پیوست « ملاحسین بشرویه که هواهای بلند در سر داشت و روزگاری به مشق شمشیر بازوی خود را نیز فزوده بود از لجاجت و سماجت آن گروه [ قادیکلایی ها ] به ستوه آمد . »

در افواه عموم نقل است که ملاحسین پس از عاجز ماندن از خسرو ، تدبیری اندیشید و او را به اردوی خود دعوت کرد و عده ای مسلح در آنجا گمارد . وقتی خسرو به اردوی آنها رسید ، طبق قرار قبلی با شنیدن فریاد « یا قدوس » به خسرو حمله و او را قطعه قطعه کردند .


در ناسخ التواریخ آمده است : « ملاحسین اسب بزد و به میدان تاخت و مردم او نیز جنگ بر ساختند . در اول حمله خسرو را با تیغ بگذرانید و مردم او را به خاک هلاک درانداخت . بعد از این فتح دل قوی کرد و از بیرون شدن مازندران پشیمان گشت و در حال عنان برتافت و تا مضجع شیخ طبرسی بشتافت . »

نویسنده در کتاب فتنه ی باب ماجرا را به گونه ای دیگر نقل کرده است : « کشتن خسرو بیک قادیکلایی شخصاً از طرف ملاحسین نبوده ... پس از توافقی که بین عباس قلی خان و بابیه می شود ، تصمیم می گیرند که صبح زود ملاحسین و همراهانش از بارفروش راه بیفتند و به راهنمایی خسرو بیک تا ظهر به شیرگاه برسند و از مازندران خارج شوند .

خسروبیک و همراهانش بابیه را به بیراهه کشیدند و در پناه درختان و جنگل های انبوه تا توانستند از بابیه کشتند ، تا اینکه ظهر گذشت و ملاحسین از نرسیدن به شیرگاه نسبت به خسرو ظنین شده و توقف کرد .

خسرو در این حال پیش آمده به ملاحسین گفت : اگر بخواهید جان سالم به در برید باید اسب و شمشیر خود را به من دهید . در طی این جر و بحث میرزا محمد تقی جوینی با خنجر به شکم خسرو زده ، او را کشت . » می توان گفت که خواستن اسب و شمشیر بهانه ای بیش نبود .

خسرو طبق دستور سعید العلما در مکان معین با بابیه به مبارزه پرداخت . پس از کشته شدن خسرو پسرعمویش زکریا به ریاست سواران قادیکلایی انتخاب شد . او هم با کمک نیروهای دولتی و سواران اشرف جنگ با بابی ها را ادامه داد .

ملاحسین پس از این ماجرا آسوده خاطر شد و در مزار شیخ طبرسی ( روستای افرای قائم شهر ) به قلعه پناه برد و مردم را به بابیه فراخواند . وقتی که حکومت مرکزی از این وقایع مطلع شد شاه به بزرگان مازندران دستور داد که با لشکری مجهز ، بر بابیه بتازند و آنان را از بین ببرند .


پس از این فرمان سران و مبارزان بر آن شدند که بر بابیه هجوم برند و آنها را نابود سازند و هر یک می خواستند در این مبارزه پیشقدم شوند .

« نخستین آقا عبدالله برادر حاجی مصطفی خان هزار جریبی خواست تا از همگان قصب السبق برد . لاجرم دویست تن از مردم هزار جریب را گزیده ساخت . پس با تفنگچی سورتی و بنی اعمام خود به ساری آمد ، در آنجا میرزا آقا نیز از افاغنه ساکن ساری و سوار کرد و ترک انجمنی کرد و به اتفاق تا علی آباد براندند و از مردم علی آباد و جماعت قادیکلا لشکری بکردند . »

ملاحسین هم با جماعتی از مردم خود از قلعه بیرون آمد و آقا عبدالله و لشکر او را که از رود تلار عبور کرده بودند تار و مار کرد و از قتل و غارت و آتش زدن و ویرانی دریغ نداشتند .

وقتی که این خبر به شاه ایران ، ناصرالدین شاه رسید ، بسیار غضبناک شد و مهدی قلی میرزا ، پسر عباس میرزا که مدتی حکمران مازندران بود را مأمور کرد به مازندران برود و یک تن از بابیان را زنده نگذارد .

مهدی قلی میرزا به مازندران آمد . عباس قلی خان سردار لاریجان هم مامور شد در رکاب شاهزاده حاضر شود . مهدی قلی میرزا به اتفاق دیگر سواران در قریه ی واسکس ( روستایی در نزدیکی قائمشهر ) در منزل میرزا سعید فرود آمد .

برف سنگینی باریده بود . ملاحسین نیمه های شب به واسکس تاخت . عده ای را کشت و عده ای فرار کردند . آتش در خانه ها افکند و بسیار ویرانی نمودند .

زکریای قادیکلایی در آن شب ملاحسین را هدف تیر قرار داد و خود هم از پای درآمد . مهدی قلی میرزا هم در میان گل و لای و برف پا به فرار گذاشت به قادیکلا آمد . « اما چون شاهزاده را دیگر قوت جنگ نبود از گاوسرای سوار شد . آن شب را در قادیکلا به پای آورد و روز دیگر به جانب ساری شتافت ...

از آن سوی عباسقلی خان لاریجانی با لشکر خود از لاریجان تا قلعه ی شیخ طبرسی بتاخت و جماعت بابیه را به محاصره انداخت و صورت حال را معروض حضرت شاهزاده داشت ... شاهزاده چون این بشنید ... بفرمود : تا محسن خان سورتی با مردم خود و جمعی از افاغنه و محمد کریم خان اشرفی با تفنگچی اشرفی او کوچ دهند و نیز رقم کرد که خلیل سوادکوهی و مردم قادیکلا با او پیوسته کردند . »


پس از چند روز پیش از سپیده دمان « ملاحسین 400 تن پیاده تفنگچی از ابطال مردم خود گزیده ساخت ، از قلعه شیخ طبرسی بیرون آمد ... در این وقت مردم لشکرگاه آسوده از مکیدت دشمن در جامه ی خواب با جامه های گشوده غنوده بودند که ناگاه جماعت بابیه در آمدند و نخستین با تیغ های آخته بر لشکر سوادکوهی و هزارجریبی تاختند و در اول حمله ایشان را هزیمت کردند و هزیمتیان را برداشته به میان سپاه قادیکلای در بردند »

عباس قلی خان با مشکلات فراوان گریخت . در این گیرودار ملاحسین مجروح شد و به میان قلعه رفت و جان داد . قلعه محاصره شد . این محاصره چهار ماه طول کشید . ماجرای بابیه پس از جنگ و گریزهای فراوان با نابودی همه بابیان خاتمه یافت که در تاریخ به تفصیل آمده است .


ب-ایستادگی در برابر حزب توده
حزب توده وابسته به روسیه ( شوروی ) و مدافع منافع روسها بودند . آنها مدتی مازندران را نا امن کردند . تضاد فکری این حزب وابسته ، با عقاید مردم و نیز رفتار ناشایست آنها مردم را برانگیخته بود تا در برابر آنها مقاومت کنند . نبرد و درگیری مردم مازندران بویژه قادیکلایی ها با حزب توده از حوادثی است که در کتابهای تاریخ معاصر آمده است . سالخوردگان و پیران نیز وقایع آن روزها را به یاد دارند .

علی شعبانی-مامور تبلیغات این حزب در مازندران-می نوسد : « قادیکلا دهی است در اطراف شاهی ( قائمشهر ) و تنها دهی بود که ما را حرامی خطاب کرده و خونمان را حلال می دانستند و روی همین اعتقاد از ما کشته ها گرفتند ، به ما کشته ها دادند ...

حمل اسلحه ی غیر مجاز در شاهی کاملاً مجاز بود و غالب اعضای حزبی ، از جمله نگارنده ، هیچ وقت اسلحه را از خود دور نمی کردیم ، چه ممکن بود پنهانی مورد حمله ی قادیکلایی های متعصب قرار بگیریم ...

روستای قادیکلا مزاحم عجیبی برای ما شده بود . من چون دیدم با تبلیغات توده ای و همچنین با تهدید و ارعاب نمی توان در بین این مردم متعصب و متدین راه پیدا کرد . فکر بکری به خیال خودم طرح کردم و خلیلی نامی را که عضو کمیسیون تبلیغات بود و زیر نظر من کار می کرد و هنر پیشه ی با استعدادی هم بود مامور کردم با گریم و تغییر قیافه به قادیکلا رفته و با موعظه و روضه خوانی رعایای قادیکلا را علیه مالکین بشوراند ... .

خیلی شب ها توی بلندگوی حزب ، پیش پرده می خواند و روزها توی تکیه برای مردم وعظ می کرد . رعایای ساده دل قادیکلا او را حجه الاسلام خلیلی خطاب می کردند ! یک روز خلیلی موقع روضه ، هنگامی که به صحرای کربلا گریز زد ، برای آنکه مجلس گرم تر شود دائماً به پیشانی خود می زد ( که ناگهان ) مقداری از پشم صورتش کنده شد و مردم وقتی این منظره را مشاهده کردند و دیدند که حجه الاسلام قلابی از آب در آمد ، در حالی که اشک چشمشان خشک نشده بود به سر خلیلی ریختند و شروع به زدن او کردند و اگر داوود لره که یکی از گردن کلفت های قادیکلا و با او دوست بود ، به فریادش نمی رسید ، مسلماً از این معرکه جان سالم به در نمی برد . »


روز 18 مرداد سال 1324 هجری شمسی یکی از سرشناسان قادیکلا به نام آقا رجب اولاد اعظمی فرزند آقا اسدالله در شهر شاهی ( قائم شهر ) به چنگ توده ای ها گرفتار شد و شکنجه گردید و با مشکلات فراوان از دست آنها رهایی یافت .

او را برای درمان به بابل بردند . پس از بهبودی در پی چاره جویی برآمدند . یادآور می شویم مرکز دهستان علی آباد روستای قادیکلا بزرگ بود . بنابراین از اهالی علی آباد دعوت شد تا با حزب توده به مبارزه برخیزند .

مدعوین که خود را « حزب وطن » می دانستند برای مقابله آماده شدند . « در سالهای توقف سپاه دولت شوروی در مازندران ، تبلیغات کمونیستی وارد میدان مبارزه شد و به تدریج شدت یافت...روزی نبود که در شاهی زد و کوبی روی ندهد.مردم قادیکلای شاهی نیروی قوی ضد توده بودند که در برابر ایشان سخت پایداری می کردند .»


در روز چهارشنبه هفتم شهریور سال 1342 مطابق بیستم رمضان در پل سه تیر دو گروه حزب وطن و حزب توده رو در روی هم قرار گرفتند . این جنگ و درگیری به کشته و زخمی شدن عده ای از دو طرف منجر شد و با تیراندازی ژاندارمری به ظاهر قائله پایان یافت ، ولی کار در اینجا خاتمه نیافت .

اهالی قادیکلای بزرگ با عده ای از روستایی های دیگر که در درگیری آن روز شرکت داشتند ، در قادیکلا گرد آمدند و برای حفاظت از جان و مال و نوامیس خود اجتماع کردند و این ماجرا را طی تلگرافی به تهران مخابره کردند .

در جواب افراد حزب وطن به پایتخت فراخوانده شدند . عده ای از افراد حزب وطن از راه هراز به تهران رفتند و با گرفتن اسلحه و مهمات و کمک های نقدی برای ادامه ی مبارزه با حزب توده به قادیکلا بازگشتند .

آنها با این عمل در برابر حزب توده ، مخالفت خود را با آنان و وفاداری خود را به حکومت وقت نشان دادند و برای استقرار امنیت و ریشه کن کردن توده ای ها آماده شدند .

« در دوران حملات قادیکلایی ها به حزب در قائم شهر فعلی ، گلستانه خود را آماده برای دفاع از حزب کرده بود ، ولی در نتیجه ی یک امریه از کنسول گری منصرف شد ... . محیط آرام مازندران به سرعت آشفته شد . این حوادث بر اثر حمله ی افراد مسلحی از حزب وطن وابسته به سید ضیاء به قائم شهر شروع شد . مرکز حزب وطن دهکده ی قادیکلا بود . در اثر حمله ی قادیکلایی ها به کوی کارگر ده نفر کشته شدند . حادثه در تمام ایران انعکاس یافت . در نتیجه من [ احسان طبری ] مرکز فعالیت خود را از ساری به قائم شهر منتقل کردم و کارگران خود را برای دفاع از شهر آماده کردند . این آمادگی همه کارگران منجر به توقف حملات قادیکلایی ها شد . »


قادیکلایی ها چند ماه در این آمادگی به سر بردند ، در برابر حرکت های حزب توده ایستادگی کردند و پای فشردند ، با احتیاط به شهر رفت و آمد داشتند و گاه درگیری هایی ایجاد می شد . احسان طبری می نویسد : « تشکیلات پارتیزانی یوسف لنکرانی [ از کارکنان کمیته ی ایالتی مازندران ] بازداشت شد .معلوم شد یوسف لنکرانی و ساحلی مرتکب قتل شده و شخصی به نام اعظمی قادیکلایی را گرفتار کرده و کشتند و جنازه اش را پنهان کرده بودند . عکس یوسف لنکرانی در کنار نعش اعظمی در روزنامه ها منتشر گردید . »

با استقامت و پایداری مردم قادیکلا در برابر حزب توده و پافشاری در مبارزه با آنها ، حکومت مرکزی هم به کمک آنها آمد ، سرانجام در یازدهم محرم سال 1324 ارتش اعزامی از رشت به تهران حزب توده را تار و مار کرد و پای مردم سنگرنشین به شهر باز شد .

*این مقاله پیش تر در مجموعه مقالات در گستره مازندران نیز منتشر شده بود.


  • جواد رضاییپاسخ به این دیدگاه 4 0
    دوشنبه 25 ارديبهشت 1396-14:26

    با سلام؛ قضیه گلبا چیست و یعنی چه هر چه زودتر جواب دهید

    • سعید حاجی زادهپاسخ به این دیدگاه 1 0
      سه شنبه 24 مرداد 1396-14:37

      با سلام خدمت آقای جواد رضایی پاسخ سوالاتان را از خود آقای شهرام طالبی بگیرید

    • علی داراییپاسخ به این دیدگاه 2 2
      جمعه 31 ارديبهشت 1395-20:34

      بسیارخرسندم درباره وقایع سیاسی دهه ۶۰حتما نگارش واقعی نمایید تاایندگان بدرستی قضاوت کنند همچنین درباره ابسا این زن مبارز دردوره شوروی سال(متفقین) مقاله ای ترتیب بدهید

      • پنجشنبه 26 فروردين 1395-14:12

        دوستان سلام بنده ،تاکنون چندکتاب چ کردم وقادیکلایی هستم ومیخواهم کتاب بعدی من درمورد تاریخ روستایم باشد . دوستان اگر مطالبی و یا نظری دارند مساعدت نمایند. تلفن تماس 09111299821

        • سعید حاجی زادهپاسخ به این دیدگاه 3 0
          يکشنبه 4 بهمن 1394-11:6

          با سلام وعرض ادب خدمت تمامی مردم قادیکلا از جمله خانواده شهدای گرامی ،حمد عبدالله پور خیلی وقته از شما خبر ندارم الان در محل کارم هستم ساعت 11:5 دقیقه تاریخ94/11/04

          • ضیا احسانیپاسخ به این دیدگاه 3 0
            جمعه 4 دی 1394-19:19

            متشکرم ازاینکه درمورد وقایع تاریخی قادیکلا مارامطلع کردید واقعاجالب وخواندنی بود ممنونم

          • پنجشنبه 7 آبان 1394-13:30

            با سلام و عرض ادب خدمت تمامي قاديكلايي هاي بزرگ وتشكر ميكنم از حضرتعالي بايت جمع آوري مطالب ارزنده خواهشا درمورد آقامحمود اولاداعظمي اگر مطلبي داريد بازگو كنيد .سپاس

          • فریدون اولادی قادیکلای پاسخ به این دیدگاه 6 2
            سه شنبه 12 خرداد 1394-9:14

            ممنون ازآقای عنایتی
            برام خیلی جالب بود از آتش سوزی قادیکلائ بزرگ هم لطفا قید فرمائید

            • جمعه 15 اسفند 1393-17:51

              بسيار براي من جالب وخواندني بود

              • مرتضی داراییپاسخ به این دیدگاه 5 1
                يکشنبه 5 بهمن 1393-10:42

                از اینکه در ارتباط با قادیکلا مطلب جمع آوری کردید متشکرم لطفا" در ارتباط با غار حرا قدیکلا مطلب بنویسید

                • حامد عبداله پورپاسخ به این دیدگاه 7 2
                  يکشنبه 14 ارديبهشت 1393-17:54

                  با تشکر از شما پژوهشگر ارجمند
                  -------------------------------
                  خواهشمندم که درخصوص آتش سوزی قادیکلا در دهه بیست شمسی، امور ارباب و رعیتی قادیکلا و حدود و نفوس آن در اوایل قرن حاضر و نیز درمورد سایر بزرگان قادیکلا و جنگ آورانش و علی الخصوص درمورد یک زن به نام ابسا (یا ابصاء) اگر مطالب مستندی در دست دارید به نگارش درآورید. باز هم سپاس

                  • دكترسيف الرضا شهابيپاسخ به این دیدگاه 5 2
                    يکشنبه 8 ارديبهشت 1392-0:0

                    براي اطلاع بيشتر ازدرگيري هاي حزب توده با قاديكلائي ها مي توانيد به كتاب "احزاب سياسي درمازندران درسال هاي 1332-1320 تاليف اينجانب مراجعه فرمائيد

                    چاپ دوم اين كتاب تا چندروزديگرانتشارپيدا مي كند

                    • ناصر اردواني كبيرپاسخ به این دیدگاه 5 2
                      دوشنبه 2 ارديبهشت 1392-0:0

                      از جناب اقاي احمد علي عنايتي ممنون ، انشاالله مطالب بيشتر ودقيقتر و بهتري از قاديكلاء بزرگ به نگارش در بياد ، اين حقير پيشنهاد ميكنم اديبان ، فرزانگان، دانشمندان، ان ديار عزيز كتاب جامع وكامل بنام تاريخ قاديكلاء بزرگ يا قاينامه يا قاديكلاء بزرگ از گذشته تا حال و... با ذكر بزرگان ان ديار با قلم توانا و دقيق و رسا به رشته تحرير در باد

                      • دكترسيف الرضا شهابيپاسخ به این دیدگاه 10 2
                        دوشنبه 2 ارديبهشت 1392-0:0

                        قراربود خسروخان قاديكلائي كاروان ملا حسين را از طريق روستاهاي : روشن آباد-گنج افروز-داردكاشت و....به شيرگاه برساند ودرآنجا ملاحسين وهمراهانش راه خودشان را بگيرند وبروند وازاستان مازندران خارج شوند.درداركاشت خسروخان ؛ كاروان بابي ها را به طرف جنگل هدايت كرد تا به قاديكلا ببرد .ملاحسين كه درهنگام رفتن به بارفروش (بابل) ازاين مسير طي طريق كرده بودمتوجه راه انحرافي شد وبه خسروخان اعتراض كرد وازاينجا مقدمات درگيري شروع مي شود تا آنجا كه خسروخان كشته مي شود وملاحسين وهمراهانش درروستاي افرا ودركنارمقبره شيخ طبرسي ازاسب پياده مي شوند واطراق مي كنند ودرگيري هاي بعدي رخ مي دهد

                        • دوشنبه 19 مهر 1395-15:13

                          خوب است دوستان اهل نظر، شرایط دهقانان مفلوک آن زمان را هم در نظر داشته باشند بعد دربارۀ حزب توده نظر دهند. مالکان و گماشتگان رضا خان، بیشتر زمینهای شمال ایران را چنگال رعایای بینوا درآوردند. فعالیتهای حزب توده، با همه انتقادهایی که به آن وارد است، در آن زمان رهایی دهقانان گرسنه منطقه بود. متاسفانه درباریان با اغوای برخی از اهالی قادیکلا، مردم و اعضای حزب توده را به خاک و خون کشیدند. در یکی از حوادث آن زمان، اهالی قادیکلا به یکی از روستاها حمله کرده و سر پنج جوان دختر و پسر روستایی را جلوی روستاییان بریدند. زنی که دوستان در نظرات از او نام برده اند "اسماء" نام داشته است. این زن خونخوار، شخصا در آن روز، خون آن جوانان بی گناه را جلوی چشم مادرانشان سر کشید.
                          اگر دوستان اهل مطالعه هستند این کتاب را که حاصل مشاهدات خود نویسنده است بخوانند:
                          از خاموشی تا انقلاب، نوشته ابوالقاسم امینی آملی.
                          من از خواندن مطالب بی طرفانه این کتاب لذت بردم.


                        ©2013 APG.ir