تعداد بازدید: 3041

توصیه به دیگران 6

سه شنبه 24 ارديبهشت 1392-23:5

ملا ننه بیگم،اولین مربی ام بود

گفتگو با امامعلی حبیبی-"داداش حبیب" زنده یاد تختی- و قهرمان اسبق کشتی ایران و جهان


مازندنومه:آن چه در پی آمده گفت و گوی زهرا اسلامی،مدیر مسئول ماهنامه "ارمون" با امامعلی حبیبی است که در شماره ويژه نوروز این مجله منتشر شد و برای بازنشر در اختیار ما قرار گرفته است.

***

پسر چشم آبی درزی کلایی، 9 ساله بود که پدرش را از دست داد؛ دهه دوم قرن حاضر بود؛ دو برادر و یک خواهر داشت. اولین بار معلمش «ملا ننه بیگم» او و همکلاسی هایش را با کشتی آشنا کرد؛ زنی که به کشتی علاقه مند بود و فنون آن را می شناخت و خودش با بچه ها؛ فنون کمر، سر زیر بغل و زیر گیری را اجرا می کرد و این گونه صاحب اولین مدال طلای کشتی تاریخ ایران در المپیک، به این رشته ورزشی علاقه مند شد.


چشمان آبی «امامعلی حبیبی» در 81 سالگی، هم چنان پر فروغ است؛ او همچنان تنومند است اگر چه عضله هایش حالا آن استحکام روزهای دور را ندارد. چهره ی جذابش در دهه نهم زندگی، هم چنان برازنده نقش اول یک فیلم است. امامعلی حبیبی هنوز می تواند در یک فیلم، بازی کند و ستاره باشد اما خصلت پهلوانی اش، بر غرور و شهرت بازیگری، می چربد و او هم چنان مثل «ببر مازندران» نجیب و پر جاذبه است.


وقتی می پرسم؛ این اسم را اولین بار چه کسی روی شما گذاشت؟ خطوط چهره اش بیشتر از قبل از هم باز می شود، دستی به ابروهای پر پشت خاکستری اش می کشد، به جلو خم می شود و می گوید: «وقتی برای مسابقات انتخابی المپیک ملبورن به تهران رفته بودم، بعد از این که حریفان متعددی... (به یاد می آورد) 17 حریف را از سر راه برداشتم، نوبت شکست دادن قهرمان جهان، مهندس «توفیق جهانبخت» بود. وقتی روی تشک رفتم، دیدم تماشاچیان یکباره فریاد می زنند که ببر مازندران آمد. تعجب کردم، نمی دانستم بچه های بابل، ساری و قائم شهر؛ آمده اند که تشویقم کنند. آن روز اولین بار این اسم را شنیدم؛ خلاصه، بچه های مازندران این اسم را روی من گذاشتند.»


می پرسم چه حسی داشتید وقتی ببر مازندران صدای تان می کردند؟ می گوید: «واقعیت اش این است که خوشم آمد! تحقیق هم کردم، دیدم؛ ببر، نجیب ترین حیوان جنگل است!»


 حالا 57 سال از آن روزها می گذرد. امامعلی حبیبی در اورکت شکلاتی، شلوار سبز کمرنگ و جوراب ها و دمپایی تیره، با دستانی عضلانی و کار کرده و نگاهی که خستگی از آن دور است و به نظر نمی رسد 81 سال، دنیا را دیده باشد، در یک صبح بارانی اسفندماه، در سالن پذیرایی خانه ی دلگشای بوستان زیبایش، به گذشته های دور بر می گردد.


 قهرمانی که روزگاری طعم دنیای سیاست را هم چشیده بود، در آغاز گفتگو؛ پیش از هر چیز، راجع به انتخابات ریاست جمهوری در خردادماه سال آینده، صحبت کرد و بر اساس شنیده ها، از تعدد احتمالی کاندیداها تعجب می کرد.


 حبیبی؛ قهرمان پیشین تیم کشتی آزاد ایران، سریع ترین و یکی از مشهورترین کشتی گیران زمان خود در دنیا بود که نامش در تالار افتخارات این ورزش، به عنوان دهمین نفر در جهان، به ثبت رسیده است.


او که به اتفاق همسرش  منتظرم بودند، می گوید: « 3 پسر، دو دختر، هفت نوه و یک نتیجه دارم که بیشترشان دختر هستند و همه آن ها در آمریکا زندگی می کنند.» خانواده ای که همگی تحصیل کرده و جزو ایرانی های موفق در ایالات متحده اند.


 بانو «ایران» همسر امامعلی حبیب، اهل بابل است؛ چای که می آورد، می  رود و در را پشت سرش می بندد.
 روبرو شدن با یک اسطوره برایم جذاب است؛ آن قدر جذاب که همه ی تلاشم را می کنم تا سوژه ی گفتگو مرا با خود نبرد!

***

• به نظر شما ممکن است حذف کشتی از المپیک؛ به خاطرات بزرگ، روشن و شاد همه ی ایرانی ها در مهم ترین و بزرگ ترین رویداد ورزشی جهان، خاتمه دهد؟

نه، فکر نمی کنم آن ها بتوانند موفق بشوند! کشورهایی مثل آمریکا، کوبا، ترکیه، روسیه، ایران و کشورهای جدا شده از روسیه، در دنیا صاحب کشتی هستند که بعید می دانم اروپایی ها که در کشتی خیلی عقب هستند و خال برنده ای ندارند، بتوانند حریف این کشورها شوند. گفتند: می گوییم! گرفت که گرفت! نگرفتم هم که نگرفت! من مخالف این موضوع و تصمیم هستم.

• آقای حبیبی شما چگونه توانستید از میان همه ی رقیبان راه خود را به سوی قله بپیمایید؟
در کودکی؛ پدرم ما را به ادامه تحصیل راهنمایی می کرد؛ بچه روستا بودیم و از همان بچگی به مکتب خانه می رفتیم. معلمی داشتیم که علاقمند به ورزش کشتی بود و دو سه تا فن هم بلد بود. با ما مثل مادر رفتار می کرد و در مکتب خانه فن کمر، سر زیر بغل و زیر گیری را او به ما یاد داد؛ کشتی ای که شبیه لوچو بود.


بعد من، به خاطر این که خواهرم در قائم شهر زندگی می کرد و به من هم علاقه زیادی داشت، از «درزی کلا» ی بابل به قائم شهر آمدم. این علاقه به کشتی هم در من وجود داشت؛ فهمیدم که استعداد هم دارم. گفتم؛ وقتی حریف هستم، چرا این رشته را ادامه ندهم. خلاصه یکی دو ماه مانده بود که سربازی ام تمام شود، در وزن هفتم (در جیب هایم سنگ ریختند تا در سنگین وزن شرکت کنم!) مسابقه دادم و برنده شدم، مدالی هم به من دادند و این، علاقه مرا بیشتر کرد. باشگاهی هم نداشتیم؛ مغازه ای در قائم شهر بود که مهندس «شیردل» در اختیار ما گذاشته بود. کار را ادامه دادم و بدون مربی، سرپرست و کمکی از هیچ جا؛ فقط تلاش کردم و توکلم به خدا بود. زمانی بود که وقتی نماز می خواندم، بعضی بچه های تهران مسخره ام می کردند؛ اما من با روش خودم با خدا عهد و پیمان بستم و جلو رفتم.

• هدف تان از این تلاش چه بود؟
می خواستم روی سکوی قهرمانی دنیا قرار بگیرم. دلم می خواست پرچم ایران زمین، بالا برود و سرود ملی ما نواخته شود. اگر به این جا نگاه کنید (به تابلوهای پشت سرش اشاره می کند)، آدم های بزرگی؛ پایین تر از من قرار گرفتند که در مدت خیلی کوتاه آن ها را ضربه فنی می کردم.

• گفتید؛ خوش تان آمد که ببر مازندران صدایتان می کردند؟
بله. مازندرانی ها با لقبی که به من داده بودند، می خواستند که مسابقات را ببرم. در «ملبورن» اولین کسی که با من مبارزه کرد، «آندر بگ»؛ قهرمان اول المپیک پیشین اهل سوئد بود که او را ضربه فنی کردم. در مسابقه آخر؛ حریفم «پسبدیوف» اهل شوروی آن روزگار بود؛ با وجود این که بر اثر وزن کم کردن، کبدم خشک شده بود و40 درجه تب داشتم اما چون به ملت ایران قول مدال طلا را داده بودم، در عرض یک دقیقه و 30 ثانیه حریف را ضربه فنی کردم و بعد از آن، یک ماه در بیمارستانی در همان استرالیا، بستری شدم.

• چطور شد که وارد سینما شدید و زود آن را رها کردید؟
 این سوالی است که تاکنون کسی از من نپرسید. وقتی که دنیای قهرمانی را کنار گذاشتم و به عشق پنج تن آل عبا، 5 مدال طلا گرفتم؛ مردم از من خواستند که نماینده مجلس شوم. قبول کردم و از طرف مردم بابل، نماینده مجلس ملی شدم. با این که دولت وقت، با من همکاری نمی کرد، تلاش هایی داشتم. مثلاً؛ پل حبیبی را ساختیم، 26 کیلومتر جاده زیر کوه احداث کردیم و....


 در دور بعد که دوره «هویدا» بود، انتخاب نشدم و 120 هزار تومان هم مقروض شدم؛ زمانی که روغن کیلویی یک ریال بود! معتقد بودم که نباید ناامید شد و باید مبارزه کرد.


بنابراین؛ خدمت استاد «حبیب اله بلور» که مربی تیم ملی بود رفتم و مشکلم را با او در میان گذاشتم. او هم توصیه کرد که؛ در فیلم بازی کنم. گفت: «من هم با شما بازی می کنم.» هر چه می گفتم که فیلم بازی کردن بلد نیستم! می گفت که همین کاری که بلدی را باید انجام بدهی. او از «مهدی میثاقیه» که تهیه کننده و سینمادار بود دعوت کرد و فیلمنامه «شجاعان هرگز نمی میرند» را پیشنهاد دادند. من خواستم که نام فیلم را به «ببر مازندران» تغییر بدهند تا شاید به خاطر علاقه مازندرانی ها، در این استان بیش تر بفروشد.


خلاصه به کارگردانی «ساموئل خاچیکیان» این فیلم را بازی کردم. همان اول، یک چک 150 هزار تومانی به من دادند و 120 هزار تومان بدهی ام را دادم و 15 هزار تومان دادم به استاد بلور و 15 هزار تومان را خودم برداشتم. بعد از آن هم 4 تا فیلم بازی کردم؛ بیشتر این زندگی و تشکیلاتی را که الان دارم را با همان درآمد تهیه کردم و در بخش تولیدات کشاورزی و باغی مشغول شدم. می خواستم تولید کننده باشم، نه مصرف کننده صرف!

• یعنی این کشاورزی و باغ داری، بیشترش حاصل سینماست؟

بله. البته من کارمند کارخانجات وزارت صنایع و معادن هم بودم و از نمایندگی مجلس و بازنشستگی ام، حقوق دریافت می کنم.

• بنابراین فیلم دیگری هم بازی نکردید و آمدید سراغ کشاورزی...

بله. مربیگری، سینما و سیاست را گذاشتم و آمدم تولید کننده شدم. البته ورزش و انتقال تجربه به بچه ها را رها نکردم. الان هم با هیات کشتی و لوچو همکاری می کنم.

• دنیای سیاست، چه طعمی داشت؟ از آن دوران بگویید.

فقط این را بگویم که در طول 4 سال نمایندگی مجلس، از لطف پروردگار 4 جمله دروغ، یاد نگرفتم! سیاست؛ نوعی حقه هم هست که من نتوانستم دوام بیاورم. البته سیاستمداران واقعی را دوست دارم. ولی من دیگر دوست نداشتم این راه را ادمه بدهم.

• دنیای هنر و سینما را هم مثل سیاست و قهرما، ترک کردید. از این آزمون و خطاها و رفت و آمدها، تجاربی کسب کردید که کم تر کسی همه آن ها را با هم دارد؛ چه درسی  از آن گرفتید؟

یاد گرفتم که یک قهرمان، یک پهلوان، هرگز نمی تواند در زندگی خیانت کند؛ دنبال راه خدایی می رود. در این رفت و آمدها به قول شما؛ یاد گرفتم؛ فقط و فقط راه حقیقی و درست را بپیمایم. ما رهبر و سروری به نام «پوریای ولی» در کشتی داریم؛ من زندگی پوریای ولی را هم فیلم بازی کردم. (حالا؛ داستان پوریای ولی را با جزییات و تصویری، تعریف می کند. درست مثل یک بازیگر که دارد دور خوانی می کند!). بعد می گوید:

پوریای ولی گفت که صیدم به کمند است
از همت مولایم علی(ع)، بخت بلند است
افتادگی آموز اگر طالب فیضی
هرگز نخورد آب، زمینی که بلند است
گر به دولت رسی و مست نگردی، مردی
گر به نکبت رسی و پست نگردی، مردی
مردی آن نیست، فتاده را پای زدن
گر دست فتاده ای بگیری، مردی


....اگر این چند بیت را به عنوان نصیحت به ورزشکاران هدیه بدهید، خوب است.

• حتماً! وقتی اسم تان در سال 2007 در «تالار مشاهیر فیلا» ثبت شد، چه حسی داشتید؟

(صدایش اوج می گیرد) احساس سر فرازی و افتخار. احساسی از این بالاتر نمی شود! (با صدا می خندد). الان نشانش را به شما نشان می دهم (اشاره می کند به تابلویی در ویترین سالن).

• می شود این احساس افتخار را توصیف کنید؟

چون جوان هستید، امیدوارم شما هم روزی به افتخاراتی که در نظر دارید برسید. وقتی احساس افتخار می کنید، خستگی هایتان در می رود. هرگز نباید نامساعدت های زندگی، مأیوس تان کند. زندگی مبارزه لازم دارد. موفقیت، خیلی شیرین است. به آدم احساس سر افرازی می دهد و البته آدم را به افتادگی در برابر مردم دعوت می کند.

• شما اولین کشتی گیر بودید که در سال 1956 مدال طلای المپیک را برای ایرانی ها گرفتید؛ چقدر آن روزها که بیشتر از 50 سال از آن گذشته، در خاطرتان مانده است؟

وقتی می پرسید، انگار دارم صحنه ها را می بینم؛ نبردها و مبارزات از یادم نمی رود و در خاطرم زنده می شود چرا که این افتخاراتی که کسب کردم، مال ملت ایران بود. یادم مانده که ایرانی ها احساس سر افرازی کردند. الان هم وقتی مردم به من محبت می کنند، یادم می آید که من به این مردم خدمت کردم. مرور خاطرات، باعث نشاط و  قدرت در من می شود.

• در المپیک بعدی گویا اتفاقی برایتان افتاده بود؟

در «المپیک رُم» در اثر ضرباتی که به پایم وارد شد، حذف شدم؛ مثل اتفاقی که امسال برای «رضا یزدانی» به وجود آمد. در سال بعد، در مسابقات جهانی، این حریف آمریکایی را ضربه کردم و خیالم راحت شد.

• مهم ترین قهرمانان دنیا و ایران هم وزن شما، چه کسانی بودند؟

در ایران مهندس «توفیق جهانبخت» بود و در دنیا «آندر بگ»، «پسبدیوف» و «بالا بازده».

• با هم دوره ای های خودتان ارتباطی دارید؟ اطلاعی از آن ها دارید؟

نه؛ هیچ گونه ارتباطی ندارم. اکثرشان فوت کردند.

• خاطره ای از جهان پهلوان تختی دارید که جایی نگفته باشید و یا دوست داشته باشید دوباره بگویید؟

همه اش خاطره است؛ فراموش نشدنی است. ما رفت و آمد خانوادگی داشتیم. او من را «داداش حبیب» و من او را «داداش تختی» صدا می کردم. خاطرش برایم خیلی عزیز بود؛ خیلی دوستش داشتم؛ خدا رحمت اش کند.

 

• بارزترین تفاوتی که بین کشتی گیران الان، با هم نسلان خودتان؛ چه از لحاظ فنی و موارد دیگر می بینید، چیست؟
 تفاوت اول؛ فنی است. آن موقع اگر کشتی گیر بیرون از تشک می رفت، اخطار می گرفت اما الان همان حرکت، یک پوان است. کشتی گیران؛ آن طور که باید، فنی نیستند. بعضی ها، نفس شان را زود می بازند و چندان نفسی ندارند؛ تفاوت زیاد است.

 این قهرمانان خیلی با استعدادند و اگر از نظر فنی و زندگی به آن ها برسند، خیلی موفق تر می شوند. کشتی گیران ما از خانواده های کم بضاعت هستند، باید به آن ها رسید. از نظر فنی هم نیاز به برگزاری کلاس برای مربیان است تا آن ها، فنون را انتقال بدهند که هر دو کار آسانی است. فوتبال را ببینید؛ چطور به آن می رسند، به کشتی هم باید برسند. اخیرا البته بهتر شده؛ در گذشته کم تر توجه می شد. منظورم از گذشته، به دولت ها نیست. به طور کلی الان دارد اوضاع برای کشتی گیران بهتر می شود.

• به نظر شما؛ بین کشتی گیران مازندران، چه کسی می تواند یک قهرمان بلامنازع و یا یک اسطوره باشد؟ آیا ورزشکاری هست که چنین قابلیتی را در او دیده باشید؟

اگر بخواهم اسم ببرم، ممکن است دلتنگی ایجاد شود. همه بچه های ما استعداد کافی برای قهرمانی دنیا را دارند؛ اگر کمبود ها جبران شود. فقط باید به آن ها توجه شود.

• دل تان می خواست در رشته دیگری، هم چنین فرد ممتاز و موفقی بودید؟
نه، به رشته دیگری علاقه نداشتم.

• آقای حبیبی، دل تان نمی خواست مهاجرت کنید و مثلا با بچه هایتان زندگی کنید؟ دلیل این ماندن چیست؟ چه چیزی به شما انگیزه می دهد؟

یک وجب خاک ایران را به دنیا نمی دهم. من هم مثل همه ی پدران، پدری هستم که به فرزندانم علاقه دارم اما عرق ملی را نمی توانم بفروشم. مازندران برایم از همه ی عالم مقدس تر است. 81 سالم است و با بیل و قیچی باغبانی؛ رفیقم، روزی نیست که بیکار بنشینم.

• روز شما معمولاً چطور آغاز می شود؟
 اگر تظاهر نشود، اول نماز می خوانم؛ بعد از صبحانه، لباس کار می پوشم مشغول می شوم؛ متوجه نمی شوم کی ظهر می شود. دوشی می گیرم، ناهار می خورم و عصر دوباره کار می کنم. خب، زهرا خانم دیگه چه سوالی داری!؟

• اگر بنا باشد به جوانانی که تازه وارد این کار شدند، توصیه ای کنید؛ چیست؟
قبل از این که وارد کشتی بشوند، در درجه اول جسم شان را قوی کنند. علم را از  دست ندهند، پهلوان باسواد باشد و تقوا داشته باشند. مطمئن باشید در هر محیطی و رشته ای، با این ها شکست نمی خورید. اگر دانشمند باشید و جسم تان قوی نباشد، نمی توانید آن طور که باید موفق باشید.

• چه انگیزه ای هنوز شما را به پیش می راند تا چنین پر فروغ در محافل حضور داشته باشید؟
می خواهم خانواده ای در ایران پریشان نباشد؛ مردی خجالت نکشد؛ جوانی معتاد و سرگردان نشود؛ آرزوی سربلندی ملت ایران در همه ی بخش ها، این انگیزه را به من می دهد. دلم می خواهد ملت پیشرفته ای داشته باشیم که دنیا روی ما حساب کند.

• اگر می توانستید یک تغییر در شهر و دیارتان بدهید، چه بود؟
دو چیز را خیلی آرزو دارم؛ ایجاد موزه ای برای افراد موفق رشته های مختلف؛ از قهرمانان، هنرمندان، نویسندگان و... یکی؛ خانه سالمندان مدرن. به روسا و مسوولین هم پیشنهاد دادم.

• چطور از پس نا امیدی بر می آمدید؟
اولاً که ناامیدی کم به من دست می داد؛ در زمان شکست هم به یاد مبارزات مردان بزرگ می افتادم، مثل؛ «مازیار» سردار مازندرانی که همین طوری جاده برایشان صاف نبود. آن قدر زحمت کشیدند که به قله رسیدند. از صبر شود آسان؛ هر کاری به سخت، صبر توأم با تلاش را باعث موفقیت و غلبه بر نا امیدی می دانم.

• این زندگی چه درسی مهمی به شما داد؟
پاکی، صداقت و شرافت. یاد گرفتم انسان با شرافت، هرگز  آزارش به کسی نمی رسد و خلاف نمی کند. خداوند در همه کتاب های آسمانی فرمود که؛ روح خودم را در شما دیدم. ما هم مطالعه نمی کنیم، در حالی که دین اسلام؛ دین تحقیقی است نه تحمیلی. تحقیق چطوری است زهرا خانم! یعنی باید بخوانیم.اهل تحقیق که باشیم، گناه نمی کنیم.

• قهرمان زندگی تان چه کسی بود؟
حضرت علی (ع)، بعد پوریای ولی و مازیار مازندرانی.

• چه کسی بیشترین تأثیر را روی شما گذاشت؟
نمی دانم زندگی و روش شخصی که اسم می برم، در گذشته اش چطور بود؛ «اسکندر متولی علی آبادی» که زمانی شهردار و رییس اداره فرهنگ قائم شهر بود. روش ایشان مرا گرفت. خیلی به من محبت کرد و خیلی انسان بود.

• معمولاً چه کتاب هایی می خوانید؟
کتاب های تاریخی را خیلی دوست دارم. «نهج البلاغه» ترجمه «جواد فاضل آملی» جزو کتاب هایی است که همیشه مرور می کنم.

• پدر و مادرتان را چطور به یاد می آورید؟
پدرم را که در 9 سالگی از دست دادم؛ تنها چیزی که از او یادم هست، که می گفت؛ دروغ نگویید. مادرم «سیده فاطمه» آشپز سیدالشهدا بود. جز در محفل مذهبی شرکت نمی کرد. پدر و مادرم انسان های روستایی و صادقی بودند.

• قدیمی ترین خاطره تان هم از کشتی بر می گردد به معلم مکتب خانه...
بله (می خندد). ملا ننه بیگم اولین مربی کشتی ام بود. درزی کلایی ها و همسن و سال های من او را به یاد دارند.

• قدیمی ترین مربی و دوست تان که بود؟
این جا که مربی خاصی نداشتم؛ استاد «حبیب اله بلور» و «عبداله مجتبوی» مربیان ام در تیم ملی بودند. «عباس زندی»، «غلامرضا تختی»، «ناصر گیوه چی»، «خجسته پور»، «نبی اله سروری» و «حسین نوری» از بچه های تیم کشتی آزاد، دوستانم بودند.

• چطور خودتان را توصیف می کنید؟
خودم را سربلند توصیف می کنم.

• ما چه کار کنیم که چنین انسان نام آور و نکونامی باشیم؟
حالا من از شما سوال می کنم که به چه حرفه و کاری علاقه مند هستید؟

• من یازده سال است که روزنامه نگارم و این کار را دوست دارم.
اگر قلم تان را در راه راست بکار ببرید و در پی صداقت قدم بردارید، خواه ناخواه آن طور که می خواهید، موفق می شوید. معتقدم اگر همین طور که کار می کنید، ادامه تحصیل بدهید، صد در صد زن موفقی در جامعه خواهید بود (امامعلی حبیبی در این بخش از گفتگو، نصایحی به من کرد که ترجیح می دهم آن ها را برای خودم نگه دارم). هر کار سخت با تلاش آسان می شود و اراده انسان، قوی تر از هر چیز است.

• نظرتان درباره امروز ایران چیست؟ چطور می توان از نا امیدی گسترده قشر جوان کاست؟
نا امیدی که برابر با مرگ است. نا امید به مرگ نزدیک تر است، الان کم و بیش در همه جای دنیا این طوری هست. بنظرم فقط باید فعالیت کنیم؛ کار، فقط کار کنیم. فوق لیسانس اقتصاد؛ بیکار است چون بی عرضه است. من این جا دو تا کارگر کشاورز نمی توانم گیر بیاورم! چرا؟ چون جوان ترها کار نمی کنند. الآن اگر بخواهید جایی در آمریکا و اروپا استخدام شوید، از شما می پرسند که؛ «کوآپ» دارید؟ یعنی؛ تجربه کردید؟ برای مبارزه با نا امیدی باید دست به کار شد؛ چند تا کتاب خواندن نباید مانع از کار کردن زیر دست باغبان و... بشود.

• اگر بنا باشد، دست به انتخاب تصویری از مازندران بزنید، آن تصویر چیست؟
مازندران همه چیز دارد؛ آب و هوای عالی، دریا، جنگل، دشت و دمن. چرا نباید در دنیا نمونه باشد؟ دلم می خواهد هنگامی دست به انتخاب تصویری از مازندران بزنم که با دنیا فرق داشته باشد، در دنیا اول باشد.

• میانه تان با سفر چطور است؟
تاکنون به 52 کشور جهان سفر کرده ام؛ انسان باید سفر کند. سفر به آدم نیرو می دهد و نادیده ها را می بیند.

• به نظرتان با توجه به این که جهان پهلوان تختی را از نزدیک می شناختید، او فردی بود که خودش را کشته باشد؟
(تن صدایش آرام می شود) نه. فکر نمی کنم. برای من هم مثل همه جز تعجب چیز دیگری نماند.

***

دلم نمی خواست به این گفتگو پایان دهم؛ هنوز فرصت گفتگویی بود هنگامی که یک به یک تصاویر قاب شده بر روی دیوارها را نشانم می داد و می گفت؛ مربوط به کدام میدان است که او تا سر حد جان کوشید نام ایران جا نماند، میان نام ها. او نشان می داد که چطور توانست پرچم پیروزی های خود را یکی پس از دیگری بر فراز پرچم رقیب، بیفرازد.


هیچ تصویری از دوران بازیگری و وکالت امامعلی حبیبی در مجلس، روی دیوار خانه نبود؛ شاید چون او همیشه یک قهرمان کشتی بوده است.

آلبوم عکس ها نیز در خانه نبود؛ گویا محققی که دارد کتاب زندگی نامه او را می نویسد، با خود آن ها را برده است.
 بانو ایران در سکوت می آمد و می رفت.

 دلم نمی خواست به همنشینی با اسطوره ی معتقدی که همواره نامش را شنیده بودم و تصویر دورش را دیده بودم، پایان دهم.

 ببر مازندران علی رغم اصرارم، تا در خروجی باغ بدرقه ام کرد؛ تواضع از خصوصیات فطری اوست. او هم چنان تاکید می کرد، تحصیل را فراموش نکنم. دلم در خانه باغ امامعلی حبیبی جا مانده است؛ شاید این اولین بار است که سوژه گفتگو این چنین مرا با خود  برد.


  • يکشنبه 16 تير 1392-0:0

    چه مصاحبه دلنشینی.چقدر این به قول خانم اسلامی اسطوره ها امید می دهند. خسته نباشی پهلوان خسته نباشی همیشه مرد

    • شنبه 11 خرداد 1392-0:0

      الان چند سالی بوشهرم ولی همیشه به مازندران وبابلی بودن وبچه محل بودن با ببر مازندران افتخار میکردم وافتخار میکنم وافتخار خواهم کرد

      دمتون گرم باگزارش بسیار عالی وامید برانگیزتان

      • جمعه 10 خرداد 1392-0:0

        من یک املی هستم وبه زادگاهم افتخار میکنم وهمینطور به ببر مازندرانمان بااینکه حدود 55 سال است که درتهران ساکن هستیم ولی مازندران مخصوصا امل بهشت منست . تهیه مطالبی در مورد ببرمازندران حیلی جالب بود دست تان درد نکند ممنون

        • دوشنبه 6 خرداد 1392-0:0

          اولین بار است چنین مطلبی درباره امامعلی حبیبی خواندم . مرسی مرسی

          • دوشنبه 6 خرداد 1392-0:0

            اشكم در آمد. وه كه چه زيبا و ستودني است اين مرد.

            عمرش زياد و عزتش پايدار باد.

            • دوشنبه 30 ارديبهشت 1392-0:0

              چراهمه مطلب را ننوشتيدراجع به فيلم آدم وحوا نوشتم وشما سانسوركرديد

              • يکشنبه 29 ارديبهشت 1392-0:0

                گزارش خوبی است؛ کاش این روزها رسم و راه مردانگی و پهلوانی اینقدر کمرنگ نشده بود....آقای حبیبی دوستت داریم

                • شنبه 28 ارديبهشت 1392-0:0

                  روزپنچشنبه پيامي فرستادم نگذاشتيد! اظهارنظرها را گزينشي انتخاب مي كنيد هركدام درجهت نظرشما باشد مينويسيد بيائيد بخاطرخداومردم واقعيت رابنويسيد... لاقل مردانگي بخرج بدهيد واين مطلب را بنويسيد

                  • جمعه 27 ارديبهشت 1392-0:0

                    با تشکر از خانم اسلامی و مازندنومه

                    عالی بود

                    • چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392-0:0

                      خیلی عالی بود،امامعلی حبیبی بی نظیر است و گفتگو با او واقعا به دلم نشست.موفق باشید

                      • سوادكوهي كيجاپاسخ به این دیدگاه 4 0
                        چهارشنبه 25 ارديبهشت 1392-0:0

                        با اداي احترام خاص خدمت آقاي حبيبي، شما در قلب ما جاودانه ايد و تشكر از گزارش خوبتون. سپاس


                        ©2013 APG.ir