تعداد بازدید: 2327

توصیه به دیگران 1

يکشنبه 9 اسفند 1383-0:0

درفاصله دو نقطه

درباره خسرو سينايى(كارگردان ساروي)


خسرو سينايى * ۱۳۱۹: تولد در سارى * ۱۳۳۷: فارغ التحصيل دبيرستان البرز و سفر به اتريش براى ادامه تحصيل * ۴ سال تحصيل در رشته معمارى و دانشكده فنى وين - اتريش * ۳ سال تحصيل آهنگسازى «همزمان با معمارى» - «آكادمى موسيقى و هنرهاى نمايشى وين - اتريش» * فارغ التحصيل رشته تعليم و تربيت موسيقى از كنسرواتوار موسيقى وين «با درجه ممتاز» * فارغ التحصيل رشته هاى كارگردانى سينما و تلويزيون «رشته اصلى» و فيلم نامه نويسى «رشته جنبى» از آكادمى موسيقى و هنرهاى نمايشى وين «با دو درجه ممتاز» * ۱۳۴۲: انتشار مجموعه شعر «تاول هاى لجن» * ۱۳۴۶: بازگشت به ايران و شروع فعاليت در وزارت فرهنگ و هنر «كه تا سال ۱۳۵۱ ادامه پيدا كرد» و تدريس در دانشكده هاى مختلف در رشته هاى كارگردانى، فيلم نامه نويسى، سينماى مستند و موسيقى فيلم «تا سال ۱۳۷۱» * ۱۳۵۱: فعاليت در تلويزيون ملى ايران به عنوان تهيه كننده، فيلم نامه نويس، كارگردان، آهنگساز و تدوينگر. * ساخت حدود ۱۰۰ فيلم كوتاه، مستند كوتاه و بلند، سينمايى * عضويت در هيأت هاى داورى جشنواره هاى داخلى و خارجى * از جمله فيلم هاى سينمايى وى مى توان به؛ «زنده باد...» (برنده جايزه از جشنواره كارلو ويوارى ۱۹۸۰)، «هيولاى درون» (برنده جايزه بهترين كارگردانى و بهترين فيلمبردارى از دومين جشنواره فيلم فجر )،«مرثيه گمشده»(مستند بلند)، «يار در خانه و... »، در كوچه هاى عشق نمايش در بخش نوعى نگاه - جشنواره كن ،۱۹۹۱« كوچه پائيز »(مستند - داستانى) و« عروس آتش »(برنده جوايز متعدد از جشنواره هاى داخلى و خارجى) اشاره كرد. * كتاب و فيلمنامه هاى منتشر شده وى عبارتند از؛ «سپيد جامه» ، «صورتگران عصرخون» ، «عروس آتش» (فيلمنامه)، «سينماى پس از كمونيسم» و «ترجمه مقالات از انگليسى» * «سياحت و ماجراهاى من در ايران» ، نوشته «آرمين وامبرى» در سال ،۱۸۶۳ «ترجمه از متن آلمانى - آماده چاپ» * نگارش و ترجمه مقالات متعدد در حوزه سينما و هنرهاى ديگر مريم منصورى: شايد هيچ وقت به مخيله اش هم خطور نمى كرد، فقط «۳ ميليمتر» جابه جايى، برايش حكمى سرنوشت ساز داشته باشد! در سال چهارم رشته معمارى، دانشجوى درخشانى نبود. ديگر مقدارى آشفته شده بود و شايد به همين دليل بود كه در پروژه پرسپكتيو درس «هندسه ترسيمى» ، نقطه اى را به اندازه سه ميليمتر اشتباه كشيد و به همين خاطر بود كه اسمش، روى تابلوى اعلانات دانشكده فنى وين آمد، براى امتحان شفاهى. و اين شايد سخت ترين و بدترين لحظات دوران تحصيلش بود. لحظه اى كه به تنهايى وارد سالن بزرگ امتحانات شد. استاد، پيرمرد خوش قامت و هيكل دارى بود كه پشت به پنجره نشسته بود و از پنجره نورهاى تندى مورب مى تابيد، كه «خسروسينايى» را به جلوى تخته برد و شروع به پرسيدن كرد. آنقدر كه فهميد «سينايى» همه درس ها را فقط حفظ كرده است و اين اولين «رد شدن» وى، در تمام زندگى اش بود. اين اتفاق باعث شد «سينايى» سينما را جدى بگيرد و در امتحان ورودى رشته سينما، در آكادمى «وين» شركت كند. آشنايى «سينايى» با سينما، به همكارى اش با «منوچهر طياب» برمى گردد. و چند ماه پيشتر، كه «طياب» كه دانشجوى سال سوم رشته سينما بود، از «سينايى» براى بازى در فيلمش و براى ايفاى نقش «جوان عاشق» دعوت به همكارى كرد. پيش از آن، سينما بيشتر در ذهن سينايى، جنبه سرگرمى و تفريح داشت و ويژگى هاى هنرى آن، چندان برايش شناخته شده نبود. اما در طى همكارى با «طياب» متوجه شد، از تمام داشته هايش در حوزه هاى ديگر هنرى، مى تواند در سينما استفاده كند. و پس از آن بود كه جريانى ديگر گونه شكل گرفت. مسيرى وراى انتظارات خانواده و حتى تصورات خودش. پزشكى، حرفه سنتى خانواده «سينايى» بود. هم از سوى اقوام پدرى و هم از طرف فاميل مادر. پس به طور طبيعى، هم خودش و هم خانواده، از او انتظار پزشك شدن داشتند. از كودكى اجازه داشت در اتاق جراحى پدر بايستد و ناظر ماجرا باشد. اما اولين جرقه هاى گرايش هنرى، براى وى، در كلاس هفتم «اول دبيرستان» شكل گرفت و وقتى معلم درس مى داد، او روى كاغذ شعر مى نوشت. به پيشنهاد دوستان، بعضى از اين شعرها را به معلم ادبياتشان «زين العابدين مؤتمن» هم نشان مى داد و سرانجام كار به جايى رسيد كه هنگام خواب هم، قلم و كاغذ را زير بالشش مى گذاشت. گاه نصف شب از خواب مى پريد و مى نوشت. و اين شايد نخستين گام در فاصله گرفتن از تربيت هاى متداول خانوادگى بود. البته در كنار تحصيل در دبيرستان البرز، تفنن هاى هنرى ديگرى هم بود. از جمله آموختن نوازندگى آكاردئون و مدتى هم شاگردى يكى از نقاشان معروف پرتره آن زمان، «رضا صميمى» كه اين شاگردى، منجر به آشنايى سينايى با «ژازه طباطبايى» در نمايشگاه نقاشى «بهروز گلزارى» شد و آن آشنايى باعث شد، تا آنها به گالرى «هنر جديد» دعوت شدند. «اين آشنايى براى ما جوان ها، دنياى ديگرى را مطرح كرد. من كه از يك خانواده پزشك بودم، يك دفعه ديدم، راه هاى ديگرى هم براى ارتزاق هست. يادم مى آيد« ژازه طباطبايى »بسيار تحت تأثير« صادق هدايت »بود و ما بحث هاى زيادى با وى داشتيم درباره نقاشى هايى كه« ژازه »بر اساس ذهنيتش از داستان هاى«هدايت »كشيده بود. اين بحث ها، ذهنيت من را تكانى مى داد، اما واقعيت اين است كه هنوز تصميمى در اين زمينه نداشتم و شعر گفتن، ساز زدن و نقاشى بيشتر جنبه تفننى داشت.» در دبيرستان البرز، بيشتر به مسائل علمى توجه مى شد و مسائل هنرى در حاشيه بود حتى از سالن آمفى تئاتر هم به عنوان سالن امتحانات استفاده مى شد. با اين همه، آنها نخستين اركستر جوانان را در اين دبيرستان، به راه انداختند. حتى يكى دو بارى هم از آنها دعوت شد تا در دانشگاه تهران به اجراى برنامه بپردازند. سال آخر دبيرستان، تلويزيون ملى ايران، تأسيس شده بود و از آنها دعوت كردند تا روزهاى دوشنبه، ساعت ۴ بعد از ظهر برنامه اركستر جوانان را اجرا كنند. سال ،۱۳۳۷ «سينايى» ديپلمش را گرفت و با نيت ادامه تحصيل در رشته هاى موسيقى و معمارى به وين رفت. «سالهاى دبيرستان، سالهاى پس از ۱۳۳۲ بود. سالهاى درگيرى هاى شديد احزاب مختلف، كه تأثير هاى ذهنى عميقى روى من گذاشت و هميشه اميدوارم كه بتوانم، فيلم هايى در اين مورد بسازم. بارها به چند تن از مسؤولين هم گفته ام كه نسل من، تنها نسلى است كه هم آن دوران را به خوبى به ياد مى آورد و هم اين دوران را به خوبى ديده است. پس از ما، ديگر فيلم سازانى نخواهيد داشت كه آن دوران را به ياد آورند و در نتيجه مجبور به بازسازى هاى تقلبى مى شوند.» سال اول ورود به وين، به دليل ندانستن زبان تا حدى هدر رفت. اما يك ويژگى اساسى هم داشت. «پرويز منصورى» خانه اى در بالاى تپه اى داشت به نام «راه نپتون» و «سينايى» هجده ساله، اين راه را در زمستان سرد وين مى پيمود. در بالاى تپه، «پرويز منصورى» با يك پيانيست بلغارى، هم خانه بود. در اتاقى، پيانيست بلغارى در حال انجام تمرينات مختلف بود و در اتاق ديگر، «سينايى» ، نزد «منصورى» هارمونى مى خواند. در همان زمان «سينايى» در خانه اى ساكن بود كه شوهر خانم صاحب خانه در جنگ كشته شده بود. خانم صاحب خانه دو پسر داشت كه يكى، مكانيك بود و ديگرى كارمند پست، اما در اتاق «سينايى» يك پيانوى بزرگ رويال بود و قفسه هايى پر از نت كه همه متعلق به شوهر صاحبخانه بود و البته موقعيت ايده آلى براى «سينايى» و همين خانم صاحبخانه بود كه «سينايى» را به پروفسور «وينكل باور» - رئيس بخش آكاردئون در كنسرواتوار وين - معرفى كرد. و به اين ترتيب بود كه سينايى در يك روز سرد زمستانى، آكاردئون سنگينش را به دست گرفت و به منزل پروفسور «وينكل باور» رفت و با توجه به تجربه اركستر جوانان در تهران، خودش را در هيأت يك استاد نوازندگى كه فقط براى گرفتن راهنمايى هايى نزد او آمده، معرفى كرد. «وينكل باور» ، پيرمردى بود. گفت: «بسيار خب! سازتو بزن» و سينايى در عالم جوانى قطعه اى نواخت كه فكر مى كرد او را مبهوت مى كند. پس از آن پيرمرد دخترش را به نواختن قطعه اى در حضور سينايى، فراخواند. با شروع نوازندگى دختر، «سينايى» متوجه شد كه قافيه را بدجورى باخته است و بعدها فهميد دختر چندين جايزه جهانى و... برده است و پرو فسور اعلام كرد كه: «من تو را به جايى مى رسانم كه بتوانى در كنسرت هاى ما شركت كنى، ولى به شرطى كه از صفر مطلق شروع كنى.» و بعد از ۴ ، ۵ سال به او اجازه داد كه به عنوان سوليست، در اركستر آنها حضور به هم رساند. پس از يك سال كه نزد «پرويز منصورى» هارمونى خواند، در امتحان آكادمى موسيقى، در رشته آهنگسازى شركت كرد و البته همان سال، براى ادامه تحصيل در رشته معمارى، در دانشكده فنى نام نويسى كرد. پس از دوسال و نيم به اين نتيجه رسيد كه ادامه اين روند مشكل است و حالا كه گذشته را مرور مى كند، فكر مى كند به دليل جوانى و با اين ايده كه به هر حال يك عنوان مهندسى براى يك جوان فرنگ رفته نياز است، پس از دوسال و نيم، آهنگسازى را به نفع معمارى كنارگذاشت. اما جريان شعر، همچنان ادامه داشت. مردادماه ،۱۳۴۲ «سينايى» به ايران آمد و مجموعه شعرش به نام «تاول هاى لجن» را توسط گالرى «هنر جديد» منتشر كرد. اشعار اين دفتر، حس و حال جوانى داشت و تحت تأثير شعرهاى پس از «نيما» و بخصوص «نادر نادرپور» بود. در مراسم شب افتتاحيه ارائه كتاب هم مرحوم «نادرپور» حضور داشت و اين براى شاعر جوان، تشويق بزرگى بود. پس از بازگشت «سينايى» به اروپا، ارتباطش با تشكل هاى ادبى ايران قطع شد و شعرهايش براى خودش ماند. تا امروز هم، براى خودش مانده است. در آزمون ورودى رشته سينما در آكادمى وين ۱۲۰نفر شركت كرده بودند و از آن ميان، بجز «سينايى» دو ايرانى ديگر هم بودند كه يكى از آنها مرحوم «شهيد ثالث» بود و «سينايى» يكى از هشت نفرى بود كه براى ادامه تحصيل در اين آكادمى انتخاب شدند. در آن سالها، سينايى مجذوب آثار «آلن رنه» بود. «سال گذشته در مارين باد» يا «هيروشيما، عشق من» ، فيلم هاى «تروفو» ، «گدار» ، «موج نو فرانسه» و ... كتابهاى «سارتر» و «كامو» را هم دنبال مى كرد. افسانه سيزيف (كامو) برايش حكم كتاب مرجع را داشت. پس از به پايان رساندن دوره تحصيلات در دانشكده سينمايى، وى در سال ۱۹۶۷ به ايران بازگشت. در آن زمان تنها جايى كه امكان كاركردن را به سينايى مى داد، وزارت فرهنگ و هنر بود كه آن هم فيلم مستند مى خواست. ژانرى كه پيش از آن سينايى به آن نمى انديشيد. ازسوى ديگر، فضاى سينماى تجارى - داستانى، به گونه اى نبود كه او بتواند در آن كار كند. در فرهنگ و هنر آن سالها، مرحوم «هژير داريوش» ، «هوشنگ شفتى» ، «كامران شيردل» و «طياب» به ساخت فيلم هاى مستند مشغول بودند. البته سينايى اصلاً به دليل فيلم مستند، به طرف «سينما» نرفته بود و بيشتر جذابيت هاى ادبيات و ذهنيت ادبى بود كه او را به طرف سينما كشاند. اما با اين حال سعى كرد تا سينماى مستند را هم امتحان كند. هرچند كه در همان زمان هم، چندين سناريو نوشت. «افسانه شهر سفيد» و «عشق در كوچه هاى آفتابى بى درخت» از آن جمله بود كه با اين كارها، سعى مى كرد وارد سينماى داستانى شود. ولى هيچ وقت، با هيچ تهيه كننده اى به توافقى كه بايد نرسيد و به اين ترتيب، پيش از انقلاب، «سينايى» فيلم داستانى نساخت. سال ،۱۳۵۱ ساخت يك مجموعه تلويزيونى به وى پيشنهاد شد به نام «شما روى صفحه تلويزيون» . اين سريال در واقع داستان هايى بود كه مرحوم «سبكتكين سالور» براساس پژوهش هايش در زندانها و روى زندگى مردم نوشته بود. يكى از داستان هاى اين مجموعه را كامل ساخت و از ساخت قسمت دومش انصراف داد. چون مى خواست هركدام از قسمتها را با حساسيتها و ظرافت هاى يك فيلم سينمايى بسازد و به اين ترتيب مخارج هريك از آنها، سنگين مى شد و ازسوى ديگر براى او هم جالب نبود كه سريع كار كند. به اين ترتيب، كار سريال سازى هم متوقف شد. اما براى تيتراژ اين برنامه، به خودش اجازه داد كه آهنگسازى كند. البته پيش از آن هم در سال ۴۷ و هنگام ساخت فيلم «۲۵سال هنر ايران» كه برمبناى نمايشگاهى در موزه ايران باستان، ساخته شده بود، براى فيلم، موسيقى نوشته بود. اين فيلم دومين فيلمى بودكه «سينايى» پس از ورود به ايران ساخته بود و در آن هنرمندان مدرن، در مقابل هنرمندان سنتى قرارگرفته بودند. وزير فرهنگ و هنر وقت، پس از اتمام آن گفت: «تو با اين فيلم، همه هنرمندان را به جان من انداختى!» البته اين فيلم حاضر شد و براى قطع نگاتيو، به لابراتوار رفت. ولى هرگز بازنگشت و در تمام اين سالها «سينايى» در پى يافتن آن بود كه فكر مى كند، اگر مى ماند دست كم سندخوبى بود از جوانى نسلى از هنرمندان سالخورده امروز. اما «سينايى» فكر مى كند مهمترين اتفاقى كه در تلويزيون براى او افتاد، ساخت فيلم «مرثيه گمشده» بود. سال ۴۹ در ديدارى كه از قبرستان مسيحيان تهران داشت، سرى سنگ قبرهاى شبيه به هم، توجهش را جلب مى كند. سنگ هايى بر مزار مردگانى با سن هاى متفاوت در كنار هم. يك ساله تا هشتادساله و همين دغدغه اى مى شود براى پژوهش هاى بعدى تا متوجه مى شود كه مردگان خوابيده زير اين سنگ ها، لهستانى هايى هستند كه در زمان جنگ جهانى دوم به ايران آمده و در اثر بيمارى فوت كرده اند. تعقيب اين ماجرا، سالها طول كشيد اما هيچ كس حاضر نبود براى ساخت چنين فيلمى سرمايه گذارى كند. تا اينكه سال ،۱۳۵۴ سران مملكت سفرى به زلاندنو داشتند و آنجا كودكان لهستانى آن سالها، پس از ۳۰سال سالگرد سفرشان را از ايران به زلاندنو جشن گرفتند و اين امر، اتفاق مباركى بود كه باعث شد تلويزيون ايران پيشنهاد ساخت اين فيلم را به «خسروسينايى» دهد و «مرثيه گمشده» يكى از عزيزترين فيلم هاى «سينايى» و تنها سند به جا مانده از اين ماجراى تاريخى است. در همان سالها «سينايى» با انجمن اوليا و مربيان شروع به همكارى كرد و حاصل آن حدود ۳۰فيلم آموزشى در حوزه تعليم و تربيت براى پدر و مادرها بود با زمان بين ۳ تا ۵۳دقيقه كه متأسفانه كسى آنها را نديد. در حالى كه سينايى معتقد است اين فيلمها پايه گذار راه ديگرى در سينماى ايران بودند. اما در روزهاى انقلاب، روزهايى كه جوانان در خيابان ها مى دويدند و هنگام حادثه اگر لاى درى باز بود، در آن خانه پناه مى گرفتند سناريو «زنده باد» را نوشت. و فيلم را با بازى «ثريا قاسمى» ، «مهدى هاشمى» و فرزندان خودش و در خانه خودش با حداقل امكانات، در ۴۵روز فيلمبردارى كرد. «زنده باد» اولين فيلمى بود كه پس از انقلاب در يك جشنواره درجه A جايزه گرفت. ولى پس از بازگشت، توقيف شد و اجازه اكران پيدا نكرد.سينايى فكر مى كند: «زنده باد» و «عروس آتش» دو نقطه هستند كه پس از ۲۵ سال به هم مى رسند. نوعى از سينما كه سعى مى كند به دور از ابتذال، راهى براى ارتباط با مردم پيدا كند و ازسوى ديگر بتواند، در خارج از ايران هم مطرح شود. اما با اين همه سينايى دوست ندارد به عنوان يك مستند ساز صرف شناخته شود. چون فكر مى كند اين غرض ورزى شديد را احساس كرده است كه وقتى مارك سينماى مستند را به وى مى زنند، باكمال علاقه فراموش مى كنند كه او همه فيلم هايش را با دست خالى ساخته است و شايد تنها بخاطر نيافتن موقعيتى با معيارهاى خودش، امكان ساخت فيلم هاى سينماى را پيدا نكرده است. هرچند اين نكته را هم ناگفته نمى گذارد كه از سينماى مستند بسيار آموخته و بسيارى از كارهاى مستندش را هم دوست دارد. اما اگر سينماى مستند بخواهد بهانه و دستاويزى شود تا جلوى ساخت فيلم هاى سينمايى وى گرفته شود آنجاست كه مقاومت مى كند. سينايى معتقد است: «سينما بايد ذهنيت شخصى كه پشت دوربين ايستاده را منتقل كند. اين ذهنيت مجبور نيست در محدوده هنرهاى متكى به تئاتر و ادبيات باقى بماند. سينما همان قدر كه يك هنر دراماتيك است همانقدر هم يك هنر تجسمى است كه ريشه در نقاشى، موسيقى و... دارد و مى تواند متكى به قوانين آنها عمل كند.» و اين ايده رسيدن به يك هنر جمعى را سينايى در مستند «گيزلا» ساخته شده در سال ۱۳۷۳ تجربه مى كند. در اين فيلم، چند هنر به موازات هم پيش مى روند. از ادبيات تا نقاشى و موسيقى و تصوير و از حركت هماهنگ اين چهار عنصر، يك اثر كامل به وجود مى آيد. (iran-newspape)


    ©2013 APG.ir