تعداد بازدید: 4675

توصیه به دیگران 3

چهارشنبه 28 مرداد 1394-7:8

تاریخ سازی ایران برای افغانستان!

پس از عرب ها نوبت افغان هاست؟

ادعای افغان ها بر سر سیستان و خراسان ایران در کتابی که با مجوز ارشاد ما به چاپ رسید/ دکتر مرتضی نورایی: در کتاب چهارجلدی «غزنی، بستر تمدن شرق اسلامی» افغان های روشنفکر و ایران ستیز در حال تولید تاریخ برای خود هستند و شاید ادعای سهم خواهی و مالکیت بر خراسان  وسیستان ما در سال های آتی.


مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، سردبیر:  1- غزنی یکی از سی و چهار ولایت افغانستان است در شرق این کشور، که از نظر ساختار جمعیتی، یک ولایت چند قومی است؛ ترکیب متعادلی از تمام اقوام افغانستان، از پشتون و هزاره و تاجیک گرفته تا اقلیت هایی مثل ازبک، قزل باش و هندو.

غزنی از جمله شهرهای باستانی و تاریخی افغانستان است که یادگارهای بسیار ارزشمندی از دوره‌های مختلف تاریخی در این حوزه تمدنی پدید آمده و مفاخر و رجال شهیر بسیاری از این شهر برخاسته‌اند و سازمان علمی و فرهنگی «آیسسکو» در سال 2013 این شهر را  به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام معرفی کرد.

2- تابستان سال گذشته کتابی در ایران به چاپ رسید به قلم برخی نویسندگان، طلبه های جامعه المصطفی و محققان افغانستانی که موضوع آن تاریخ و فرهنگ غزنی بود. «غزنی، بستر تمدن شرق اسلامی» نام این مجموعه چهارجلدی است.

جلد نخست مجموعه به غزنی باستان اختصاص دارد که سیمای غزنی در منظومه‌های تاریخ آریانا، جغرافیای فرهنگی، انسانی و تاریخی غزنی باستان و سرانجام مراکز و جغرافیای تاریخ ایران باستان توسط «محمد فاضل کیانی»، «شوکت علی محمدی شاری» و «محمد علی افتخاری آریان پور» نوشته شده است.

جلد دوم این مجموعه، به غزنی دوره ی غزنویان و غوریان اختصاص دارد. این جلد، با نوشته‌های «مصطفی خرمی»، «عبدالحکیم محمدی(کاظمی)» و «علی نقی میر حسینی» پدید آمده است.

جلد سوم به بررسی فرهنگ و ادب غزنی اختصاص یافته که تدوین و ویراستاری آن به عهده «قنبر علی تابش» و «احمد رشاد» بوده است.

جلد چهارم مجموعه به بررسی وضعیت سیاسی-اجتماعی غزنی، عصر غزنویان، غوریان و دوره معاصر اختصاص دارد؛ تدوین و ویراستاری این جلد به عهده «شوکت علی محمدی شاری» بوده است.

مجموعه، «غزنی، بستر تمدن شرق اسلامی» در سال 1393 خورشیدی توسط انتشارات «عرفان» در تهران منتشر و پخش شد.

 در نگاه اول این موضوع استنباط می شود نگارندگان کوشیده‌اند چهره غزنی در منظومه ی تاریخی و جغرافیایی کهن آریانا و خراسان معرفی شود، ولی با مرور برخی مقالات آن، جریانی ضدایرانی، شوم و شوونیستی، شبیه آن چه اعراب در قضیه خلیج فارس داعیه آن را دارند، در محتوا و مضامین برخی مقاله های این کتاب -که متاسفانه در ایران هم انتشار یافته- پیدا می شود.

3- دکتر مرتضی نورایی استاد تاریخ دانشگاه اصفهان است. نورایی بنیانگذار رشته تاریخ محلی در ایران است که به همت او و تعدادی از علاقه مندان فرهنگ و ادبیات  وتاریخ مازندران، اسفندماه سال گذشته نخستین همایش تاریخ محلی مازندران در ساری برگزار شد.

نورایی هفته گذشته مهمان مازندران بود که وعده داد رشته همایش تاریخ محلی در مازندران گسسته نخواهد شد و امسال هم در اسفندماه، میزگرد و نشست دوم تاریخ محلی مازندران در ابعادی کم حجم تر و کم هزینه تر برگزار خواهد شد.

 او هم چنین راه اندازی قریب الوقوع شعبه شمال( استان های گیلان، گلستان و مازندران) انجمن تاریخ محلی ایران به مرکزیت ساری را به پژوهشگران مازندرانی پیشنهاد داد.

4-در دیدار و همراهی چند روزه  با دکتر نورایی ، سخن از مجموعه چهارجلدی «غزنی، بستر تمدن شرق اسلامی» و جریان سازی شوم و در لفافه افغانستانی ها نیز به میان آمد.

استاد برجسته تاریخ دانشگاه اصفهان بر این باور است که از جهت محلی‏ نگاری، افغان‏ها بیشتر تلاش دارند تاریخ درست کنند، اگرچه تاریخ افغانستان از عهدنامه پاریس 1857 عقب‏ تر نمی‏ رود. افغانستان مجموعه خانات بوده و اصلا کشور نبود.

او به پایان نامه یکی از دانشجویان دوره دکترای خود اشاره می کند و می گوید: « پایان‏ نامه‏ ای در دانشگاه اصفهان کار شده که در آن آمده برخی چهره های افغانستانی تمام نخبگان خراسان بزرگ تا مرو را افغانستانی می‏ دانند، ازجمله فردوسی، خیام و.... آن ها تمام بزرگان نیشابور و توس را افغانستانی می دانند و حتی تا قزوین هم پیش رفتند.»

  نورایی استدلال می کند: « این مجموعه چهار جلدی که متاسفانه با حمایت فرهنگ و ارشاد ایران چاپ شد، در حقیقت ادامه همین تفکر  ضد ایرانی است که برخی روشنفکران فعلی افغانستان به دنبال آن هستند تا برای کشورشان تاریخ بسازند و سابقه خود را عقب تر ببرند. در این کتاب به زابلستان و کابلستان اشاره شده و داخل پرانتز جلوی زابلستان و کابلستان نوشته اند: افغانستان!!»

بنیان گذار رشته تاریخ محلی در ایران در ادامه ضمن ابراز تاسف از چاپ چنین کتاب هایی با سرمایه ایران و در داخل کشور تصریح می کند: « افغان ها تحت لوای پایتخت فرهنگی جهان اسلام برای خودشان تاریخ درست کردند و آقایان در وزارت ارشاد هم متوجه این بحث نظری نبودند. حالا با امکانات ایران، کتابی انتشار یافته که سراسر توجیه و تاریخ سازی برای افغانستانی است که ما در تاریخ سراغی از آن نداریم، مگر بعد از معاهده پاریس.»

از نقد درونی این مجموعه چهارجلدی و تاریخ سازی افغان ها برای خودکه بگذریم(افغانستان در تاریخ همیشه جزیی از ایران بوده است)، از جهت نقد بیرونی هم مجموعه قابل بررسی است.



نورایی می گوید: « نویسندگان کتاب صلاحیت نظر تاریخی در این باب را ندارند. اینها پالیتیکال ساینس در جامعه المصطفی خواندند. آنجا مورخ تربیت نمی‏ کند، بلکه مبلغ پرورش می دهد. این ها چون در کتاب از واژه شیعه استفاده کردند ارشاد فکر می‏ کند آنها در افغانستان شیعه را ترویج می دهند!»

به نظر استاد دانشگاه اصفهان این 4 جلد کتاب به شدت با منافع ملی ایران و حتی منافات با منافع ملی افغانستان منافات دارد، چون برای آنها طمع‏ هایی درست می‏ کند که اصلا وجود ندارد.

نورایی ادامه می دهد: «در باب دعوا بر سر آب هیرمند این ها می ‏گویند بر طبق قراردادی که در سال 1921 بستیم آب را باید بدهیم به خراسان، ولی خراسان خودمان، سیستانی که متعلق به خودمان است. نویسندگان کتاب با زیرکی خراسان و سیستان را جزو افغانستان دانسته اند. در این مجموعه کتاب این لاین در حال پی‏گیری است. لاینی که در دوره رضاشاه توسط برخی روشنفکران ایران ستیز افغانستانی با چرخاندن زبان فارسی به پشتو و اعلام این که ما با ایران نمی‏ خواهیم رابطه داشته باشیم ایجا شد. این ها به ارتباط بیشتر با ترکیه تمایل دارند. همین سیاست در  کتاب پی گیری می شود، ولی یک لوای شیعیانه و مذهبی گرفته، در حالی که ضد شیعه است.»

او با بیان این که  هیچ یک از نویسندگان مجموعه به زبان پیش از اسلام استاد و مسلط نیستند و منابع ارجاعی آنان منابع ثانویه است، یادآور می شود: « لحن کتاب لحن توهین ‏آمیزی است. نویسندگان و محققان دیگر را مسخره می‏ کنند و بحثی تبلیغی دارند. انگار در ایران در حال جهاد هستند! نوع احتجاجات آنها با نویسندگان بزرگ توهین آمیز است. شاید ادبیات دوستان ما در افغانستان این گونه باشد، اما در ایران این طور نیست. گویا ادبیات بدوی دارند که به این صراحت در کتاب به نویسنده ای می گویند بی‏ سواد است، نفهم است، خنده‏ دار است و... آن هم در یک کتاب رسمی که ارشاد ایران چاپ کرده!»

دکتر نورایی سپس به سراغ بحثی تازه در تاریخ نگاری می رود و می گوید: «از نظر ارجاعات، از نظر نویسندگان و از نظر فحوای کلی. اصطلاح داریم بنام historysism به معنای تاریخ مندی.  یعنی معتقدیم که نه تنها تمام حیوانات بلکه بسیاری از انسانها هم تاریخ مند نیستند. در حالی که اعتقاد بر این است که انسان تنها حیوانی است که گذشته‏ اش  را به یاد دارد. شما در یک گفتمانی قرار می‏گیرید که فضای آن گفتمان را تشخیص می ‏دهید. مثل لوکوموتیوران که از مسیر و مقصد خبر دارد اما بسیاری از مسافران از مسیر اطلاعی ندارند. تلاش عمده علم تاریخ این است که تاریخ مندی را جا بیندازد. اگر دوستان ارشاد متوجه نیستند این کتاب ضد منافع ملی ماست، چون تاریخ مندی را می دانیم، می فهمیم نهایت این کتاب به چه چیزی منجر می ‏شود. این تاریخ مندی را متخصصان تاریخ محلی تشخیص می دهند. »

این استاد تاریخ دانشگاه باور دارد این مجموعه در اتاق فکری شکل گرفته است که شاید حتی خود نویسندگان آن هم آگاه نباشند.

دکتر نورایی تاکید می کند: « آن ها بصیرت عجیبی داشتند که تکستی را در ایران تولید کنند که با تایید ایرانی ها همراه باشد. یعنی نقطه آغازی در سال های آینده برای پدیده ‏ای به نام افغانستان. این تاریخ خواهی و تاریخ درست کردن در لوای ادبیات و زبان شناسی است. البته در بخش ادبیات، مقالات فاضلانه است و تاریخ سازی زیر پرچم آن انجام گرفته است.»

کتاب درباره تاریخ غزنی است، در حالی که در زمان محمود غزنوی ما افغانستان نداشتیم و حالا افغان های روشنفکر و ایران ستیز در حال تولید تاریخ برای خود هستند و شاید ادعای سهم خواهی و مالکیت بر خراسان و سیستان ما در سال های آتی.

دکتر نورایی با ابراز شگفتی از تولید چنین کتابی در ایران، تصریح می کند: « با توجه به اینکه پایان نامه ای در دانشگاه اصفهان نوشته شد، خیلی تردید دارم که این حرکت افغان ها اتفاقی بوده باشد. دانشجویی که خودش به افغانستان رفته و با روشنفکرانش مصاحبه کرده و با آن ها دم خور شده، نوشته که چنین تفکری آن جا وجود دارد. فاجعه آمیز است که در بحث تاریخ کسی این طور نظر بدهد.»

او ادامه می دهد: « مبنای مقاله ها اغلب کلامی است و تاریخی نیست. این دو مبنا آن قدر تشابه دارد که در برخی مواقع مورخان دچار اشتباه شده، مبنا را کلامی می گیرند. مبنای کلام عقل است و نقل و مبنای تاریخ هم عقل است و نقل؛ اما مبنای کلام عقل و نقل اثباتی است، ولی عقل و نقل تاریخ اثباتی نیست، بلکه علمی است. به لحاظ روش‏ شناسی این نگاه ظریفی است. این ها که در جامعه المصطفی و این گونه مکان ها درس خوانده اند، در مطالب شان نگاه اثباتی کلامی دارند. »


  • شنبه 4 اسفند 1397-11:47

    اول از همه برای نویسنده متاسفم که ایرانی ستیز هست و شرم نمی کنه این شباهت زبانی از کجا اومده و یک نگاه به نقشه های دوره نادر و قبل از آن اگر بندازه اراجیف نمی گه ... یک نگاه به سکه ها و اسکناس های قاجار ننداخته که نوشته ایران! و نمیدونه رضا شاه اسم اشتباهی پارس رو گفت حذف کنن. همونطور که به جرمنی میگین آلمان!...

    • شنبه 21 مهر 1397-13:59

      6-نخست باید گفت که زبان پارسی دری دنباله زبان پارسیک (پهلوی ساسانی)و پارسی باستان می باشد در ضمن شما نه خراسانی هستید و نه ایرانی که ما خود را با تووهم تبارانت یکی بدانیم همانگونه که گفته شد تنها تاجیکان ریشه ایرانی و خراسانی دارند7-باختر ایران زیر یوغ و چنبره خلیفگان ایران ستیز اموی و عباسی قرار داشت و جایی برای شکوفایی زبان پارسی نبود اما در خاور ایران سامانیان که نوادگان ساسانیان پارسی بودند موجب گسترش و شکوفایی زبان پارسی شدند البته دور از دسترس بودن قلمرو سامانیان برای خلیفه و مزدبگیرانش زمینه را برای این روند فراهم نمود8-نخستین سراینده و نویسنده به زبان پارسی دری رودکی سمرقندی است که در سده چهارم می زیسته است و نه در سده دوم و در فرارودان زندگی می کرده نه افغانستان البته اگر او را نیز با گستاخی و بی شرمی رودکی غزنوی ننامی9-تاریخ سیستان دربرگیرنده سرود آتشکده کرکویه در سیستان و اشاره ای به بندهش و شاهنامه ابوالموید بلخی و بخش بزرگ تاریخ گردیزی درباره پادشاهان پیشدادی و کیانی و اشکانی و ساسانیست که همگی آنها از روی منابع و نوشته های پهلوی نگاشته شده اند که خاستگاه و ریشه همه آنها سرزمین پارس می باشد و درباره نویسندگان و سراینگان نام برده شده باید گفت که منوچهری از دامغان و ناصر خسرو تاجیک وشیعه اسماعیلی از قبادیان بوده و به دروغ آنها را بلخی نامیده ای و جبلی غرجستانی در سده ششم می زیسته و نویسنده نامدار و ارجمندی نبوده است و خود جای پرسش دارد که چرا باید اورا در رده نویسندگان و سرایندگان نامی و کهن به شمار آوردهمچنانکه پیشتر از اونویسندگان بزرگ و توانمند داشته ایم و در روزگار او نیز سراینده بزرگ مانند نظامی گنجوی را در باختر ایران داریم و اما محمدبن وصیف سیستانی (سکزی)یک سیستانی ایرانی نژادو نامه نگار یعقوب لیث صفاری بوده و تنها یک شعر منسوب به او به جای مانده و دیوان شعری از او در دست نیست و از حنظله بادغیسی تنها پنج بیت به جای مانده است حال به دیدگاه شما با چند بیت آنهم نسبت داده شده باید اینان را آغاز گر ادب پارسی دری بدانیم10-نخست روشن نیست مرو و بخارا چه پیوندی با افغانستان دارند و دوم اینکه فردوسی طوسی چه پیوندی با بلخ و غزنی دارد و سوم اینکه همه شاهنامه های نام برده شده از روی منابع و نوشته های پهلوی مانند خدای نامه (خوتای نامک)نگاشته شده اند که ریشه و خاستگاهشان سرزمین پارس است 11-نام آیینی (رسمی)کشور ما پیش از اسلام هماره ایران بوده که پیشتر گفته شد و پس از اسلام چون کشور از هم فرو پاشیده بود و یگان سیاسی یکپارچه ای نداشتیم نامی از ایران به پاژنام یک کشور در میان نبود گرچه نام ایران در میان سپهبدان و نویسندگان ایرانی نژاد زنده بود و بزرگانی همانند فردوسی در طوس و نظامی در گنجه از ایران نام برده و در راستای باز زنده سازی ایران و ایرانیگری کوشش نمودند اما پس از روی کار آمدن صفویان و با نزدیک شدن مرزهای ایران به مرزهای ایرانشهر ساسانی و یکپارچگی کشور دوباره نام آیینی کشور که همانا ایران است زنده می شود و در همه روزگاران صفوی و افشار و زند و قاجار و پهلوی تنها نام آیینی(رسمی)کشور ایران بوده و انبوه نوشته های اداری و سیاسی و دیوانی گواه این حقیقت می باشد و جایی برای گمان و شک نمی ماند و درباره ایرانویج پیشتر روشنگری شد اما نام مازندران که مایه یاوه گوییهای فراوانی از سوی شما شده است .نام مازندران در شاهنامه بر چین و شکنهای کوهستان البرز نهاده شده است همچنانکه در زبانهای امروزی ایران زمین نیز واژه ماز به چمار بلندی کاربرد دارد و دیوهای مازندران همان نیروها و سختیهای پرهام (طبیعت)هستند که ایرانیان برای گشایش کوههای پیچاپیچ و پر ماز البرز و دستیابی به چراگاههای تازه با آنها پیکار می کنند و در راه بالا رفتن از دویین(بلندی) های شش گانه البرز با دشواری روبرو می شدند و دیو سپید همان دماوند و آتشفشان آنست

      • پنجشنبه 19 مهر 1397-12:59

        اینک به رده پرسشهای دور از راستی و دانشت را پاسخ می دهم1-در بخشهایی از وندیداد به گفتارهای جغرافیایی پرداخته است در بند 3از فرگرد یک وندیداد چنین آمده است :من که اهورا مزدا هستم در بهترین جایها و شهرها که آفریدم .نخست ائیرین وئیجنگه که وئیجنگه اوستایی در پهلوی بگونه ویچ و در پارسی بگونه ویج در آمدکه تخم و نژاد آریایی یا جایگاهیست که آریاییان از آنجا گسترش پیدا می کنند و در بند 4از فرگرد نخست چنین دنبال می شود :آنجا ده ماه سرماست و دو ماه گرما در آن دو ماه (گرما)آب سرد است زمین سرد است و گیاه سرداست تابستان دو ماهه و زمستان ده ماهه که در این گفتار از آن یادمی شود . و در بخشی از نامه پهلوی مینوی خرد نیز از آن چنین یاد شده است:پیتاک کو پت ایرانویچ ده ماه دمیستان او دو ماه هامین.اندر هان دو ماهی تاپیستان ایچ (نیز)دمیک سرت آپ سرت او اورور(گیاه)سرت .برگردان:(پیداست که به ایرانویج ده ماه زمستان و دو ماه تابستان(است)و اندر آن دو ماه تابستان نیز زمین سرد آب سرد و گیاه سرد است.و شگفت است که دانش زمین شناسی امروز نیز درباره جلگه یخزده ای که نخستین بار پذیرای توده مردمان شد چنین داوری می کند :جلگه یخزده دو فصل بیشتر ندارد و آن دو فصل عبارتند از زمستان که ده ماه به درازا می کشد و تابستان که تنها دو ماه است گفتار وندیدادو مینوی خرد درباره آب سرد و زمین و گیاه سرد چنین است که دو ماه در تابستان نیز زمین آنجا یخزده بود و آب و گیاهان ویژه آن سرزمین نیز یخزده بودند و چنین است داوری زمین شناسان امروز :حتی زمین هم یخ می بندد و در تابستان لایه های رویی آن آب می شود اما لایه های زیرین همچنان یخ بسته می ماند کوتاه سخن اینکه با گمانه زنی جاهایی مانند سیبری قفقاز ویا کوههای تاجیکستان با ایرانویج همسان دانسته شده اند در وندیداد پس از بند یاد شده از شهرهای دیگر چنین یاد می شود 2-گو که پایتختش سغد است3-مرو 4-بلخ زیبا با درفش برافراشته5-نسا6-هرات 7-دکرت8-اوروای پرسبزه (درقفقاز)9-گرگان10-هریختی-سرزمین هیتیت هادر آسیای کوچک11-هتومنت(زابل)12-راگا(ری)13-چخریا چخرم(جهرم در پارس)14-ورنه(گیلان)15-هفت رود (بلوچستان)16-سرچشمه های رود رنگها(اروند)که بخشهای گسترده ای از کوههای اپورسن(زاگرس)را در بر می گیردو به گویش دیگر کردستان و لرستان. حال همانگونه که می نگریم مرزهای باختری سرزمین آریاییان نخستین تا آسیای کوچک در سوریه و ترکیه امروزی می آید و با ایران اوستایی خیالی و توهمی و دروغین شما که تنها افغانستان است تفاوت دارد و اگر در اوستا از پارت ماد گیل دیلم و تپور و ....نامی برده نشده به این شوند(دلیل) است که این بخش بندیها پس از پیدایش اوستا بوده اند راستی چرا نامی از هزاره و مغول و پشتون و ازبک به میان نیامده است 2-در شاهنامه با سه کوه به نام البرز روبرو هستیم یکی البرز کوه اسطوره ای که البرز امروزیست دیگر هندوکوش و دیگری البرز افسانه ای یا کوه قاف است و هرگاه از البرز به چمار هندوکوش یاد می شود به روشنی از واژه کوه هند بهره گرفته می شود که کوهی دور افتاده و دور از ایران و ایرانیان است و این خود گواهی بر دروغ بودن سخن شما و یکی دانستن ایران باستان با افغانستان است و اما البرز اسطوره ای همین البرز کنونیست برای نمونه ضحاک در دماوند به بند کشیده می شود و پایتخت فریدون در تمیشه و پایتخت منوچهر آمل است حال چگونه باید پایتخت فریدون و جانشینانش در طیرستان باشد اما البرز کوه اسطوره ای را هندوکوش بپنداریم3-درباره شهرهای اوستایی پیشتر نوشتم و نیازی به روشنگری نمی بینم اما شماچگونه به رقم 61درصد رسیده اید که جای پرسش دارد شایان گفتن است در شاهنامه از شهرها و کشورهای فراوانی نام برده شده است برای نمونه 400بار نام چین به میان آمده است که اگر با این برهان و دستاویز داوری نماییم و شمار نام بردن از جایها را دستاویز بیانگاریم باید چین را زادگاه فرهنگ و نزاد ایرانی بدانیم و درباره پایتختها هم که روشن است تنها در کوتاه زمانی در روزگار لهراسب بلخ پایتخت است که در همان زمان پارس نیز پایتخت می باشد(پدیده دو پایتختی)پس چگونه این دروغ آشکار را نگاشته اید و بلخ را پیوسته پایتخت ایران دانسته اید4-درباره روزگار دارابه روشنی در شاهنامه استخر پارس پایتخت دانسته شده است که گویا شما سخن شاهنامه را نیز نمی پذیرید و اسکندر با آماج کشور گشایی به این سرزمین یورش آورد و نه پایتخت گشایی که اگر جز این بود پس از گشایش و اشغال پارس به این روند پایان می داد اما او تا جایی که توانست پیش روی نمود و البته پس از مرگش سرداران سپاهش سرزمینهای اشغال شده را میان خود بخش کردند و او هیچ نقشی در این بخش بندی نداشت و چرا و چگونه باید پایتخت بیگانگان و اشغالگرانی همانند جانشینان اسکندر معیار و سنجینه ای برای ایرانی بودن باشد 5-برپایه اوستا (دربندهای 16تا 19یسنا 19)زادگاه زرتشت ری می باشد و او آیین خود را از ری به بلخ برد و در واقع از باختر به خاور گسترش پیدا کرد و نزدیکترین زبانهای زنده امروزی به زبان اوستایی در باختر و شمال ایران گویشور دارند مانند زبانهای تاتی تالشی اورامی لکی گیلکی و...که نشاندهنده ریشه زبان اوستایی در این بخشهاست و این پیوستگی فرهنگی و زبانی تا امروز نیز ادامه داشته است و زبان پارسی دری برای نخستین بار در دربار ساسانیان استفاده شده و پس از اسلام سامانیان که نوادگان ساسانیان پارسی بودند(که خود نیز به روشنی از این پیوند و ریشه پارسی (ساسانی)خود سخن گفته و به آن می بالیدند )این زبان را به فرارودان آوردند و گسترش دادند و در شکوفایی آن کوشیدندو اما حافظ و سعدی نه شاهنامه و نامه پهلوانی نگاشته اند و نه در دانش تاریخ و جغرافیا پژوهش نموده اند که از ایران نامی ببرند مگر سنایی غزنوی یا حنظله بادغیسی از ایران نام برده اند گرچه پیش از روزگار سعدی و حافظ نظامی گنجوی در باختر ایران هم از ایران نام برده و هم ایران را بهترین سرزمین و دل عالم دانسته است

        • شنبه 14 مهر 1397-13:16

          واما درباره هخامنشیان باید گفت که اگر نامی از ایشان در اوستا به میان نیامده است به این شوند(دلیل)است که اوستا سالها پیش از پیدایش پادشاهی هخامنشیان نگاشته شده است حال چگونه باید از آنها در این نسک یاد شود و جالب اینجاست در جایی برای اثبات وجود به آثار و نشانه هایی همچون شهرها و آتشکده ها و دژها و تندیسها و سنگ نوشته ها استناد و اشاره نموده ای اما در جای دیگری سنگ نوشته بیستون را شوند استواری برای اثبات وجود هخامنشیان ندانسته ای که این دوگانگی (تناقض)در سراسر نوشته های آشفته و سراپا دروغت به روشنی دیده می شود . اینک برپایه همان نشانه هایی که نام برده و پذیرفته ای درباره هخامنشیان به داوری می نشینیم :شهرهایی همانند شوش و استخر پارس و کاخهای پارسه(تخت جمشید)و آرامگاه کورش در پاسارگاد و نقش رستم و کاخ آیادانای شوش و سنگ نوشته بیستون و انبوه سنگ نوشته ها و گل نوشته های به دست آمده از پارس و جاهای دیگر و نوشته های یونانی و آشوری و بابلی و عبری و سردیسها و تندیسهای پرشمار به دست آمده از پادشاهان و بزرگان و سرداران و سربازان هخامنشی خود گواه این پادشاهی بزرگ و جهانیست و در شاهنامه هم هخامنشیان به دو تیره بخش شده اند همچنانکه در نوشته های دیگر نیز چنین است نخست داراب که کوروش و کمبوجیه می باشند و دو دیگر دارای دارایان که داریوش و داریوشیانند .اینک از شما می پرسم چنانچه کیانیان محدود به افغانستان کنونی بوده اند چرا در شاهنامه بدان اشاره نشده است و کدام نشانه یا کتیبه میخی یافت شده که نشاندهنده ادعای دروغین شما باشد اگر هست چرا به روشنی و با نشانی درست از آنها نام نمی بری البته اگر نشانه های بودایی و هندی و مغولی به دست آمده را عنوان کنی که چیزی جز اینها در افغانستان یافت نشده و نخواهد شد تنها نادانی و حماقت خود را نشان داده ای .راستی در کجای شاهنامه از بامیان به نام پایتخت ایران نام برده شده است پایتختهای باستانی شاهنامه را که پیشتر نام بردم .دروغ و بی شرمی و نادانی تا چه اندازه . تا کی و کجا می خواهی به این گفتمانها بپردازی

          • شنبه 14 مهر 1397-12:24

            11-جاینام دیگری که بدان می پردازم خراسان است:برای نخستین بار ساسانیان بر خاوری ترین کوست(ایالت)سرزمین خود ایرانشهر نام خراسان را نهادند و همانگونه که از چم (معنی)این نام پیداست خاوری ترین بخش از یک مجموعه است که خورشید زودتر از دیگر بخشها در آنجا می دمد (خور+آسان)و تنها با بودن در این مجموعه (ایران بزرگ)و در جایگاه همسنجی با دیگر بخشها این نام چمار (معنا)می یابد و هیچگاه خراسان کشوری جداسر(مستقل)نبوده بلکه بخشی از ایران بزرگ بوده است و اگر خراسان را جداسر بپنداریم پنداری نادرست است و واژه خراسان به چمار خاور (مشرق)می باشد و خاوری ترین بخش در میان دیگر بخشهای ایران بزرگ است همچنانکه در خاور خراسان سرزمینهای فراوان دیگری وجود دارندکه اگر خراسان را با آن بخشها بسنجیم نام خراسان نامی بی چمار است چرا که در باختر این سرزمینها جای داردو چنانچه خراسان را بخشی جدا بپنداریم باز هم این نام بی چمار می شود و نه تنها چمار نام خراسان نشاندهنده اینست که خراسان هماره بخشی (خاوری ترین بخش)از ایران بزرگ بوده بلکه بررسیهای تاریخی نیز به روشنی گویای این واقعیت هستند و در هیج جای تاریخ گذشته از آغاز تاکنون کشوری جداسر به نام خراسان نداشته ایم وشایان گفتن است خراسان بزرگ در برگیرنده خراسان کنونی و بخشهایی از فرارودان و بخشهایی از افغانستان امروزیست و بخشهای بزرگی از افغانستان مانند کابل و بخشهای مرکزی و خاوری و نیمروزی (جنوبی)افغانستان بیرون از خراسان جای داشته اند و یکی دانستن خراسان و افغانستان سخنی بی پایه و از بیخ و بن نادرست است و پافشاری در این زمینه کوششی بیهوده و تلاشی کورکورانه و مذبوحانه برای هویت سازی دروغین و ساختگیست .12-آریانا دیگر جاینامیست که بدان می پردازم:برای نخستین بار اراتوستن در سده سوم پیش از زایش (میلاد)واژه آریانا را یک محدوده جغرافیایی نامیده است و استرابو در سده نخست پیش از زایش بدان اشاره کرده است اما هرودوت تاریخ نگار یونانی سده پنجم پیش از زایش و بطلمیوس یونانی سده دوم و آریان تاریخ نگار رومی سده دوم و استفانوس گیتاشناس رومی سده ششم هیچکدام از نام آریانا یادی نکرده اند و هیچگاه یک کشور و یگان سیاسی به نام آریانا در درازنای تاریخ نداشته ایم و شوند استواری برای این نام ارائه نشده و وجود ندارد و همانگونه که می نگریم تنها دو تن از آن به پاژنام(عنوان)یک محدوده جغرافیایی به شیوه ای نا روشن و گنگ نام برده اند و آنها هم آریانا را تنها یک محدوده جغرافیایی دانسته اند ونه یک کشور با مرزهای پدیدار که از این نمونه در گستره گیتی به فراوانی داریم همانند سیبری یا اناتولی ویا بالکان و اسکاندیناوی و......

            • شنبه 14 مهر 1397-11:24

              7-در روزگار پیش از هخامنشیان نیز دستکی استوارتر و ارجمندتر از شاهنامه نداریم که برای روشن شدن موضوع به چندین جاینام در شاهنامه می پردازم و نخست از کابلستان می آغازم که در برگیرنده بخشهای بزرگی از افغانستان کنونیست:بر پایه شاهنامه و کنکاش در داستانهای آن کابلستان سرزمینی انیرانیست که باژگزار شاهنشاه ایران است برای نمونه در داستان زال هنگامی که در راه سفر به هندوستان است . سوی کشور هندوان کرد رای....سوی کابل و دنبر و مرغ و مای.ززابل به کابل رسید آن زمان ....گرازان و خندان دل و شادمان .و در همین داستان پس از سرکشی مهراب شاه و پس از اینکه داستان به گوش منوچهر شاه ایران می رسد به سام پور زال که سپهبد سیستان است می گوید :به هندوستان آتش اندر فروز ....همه کاخ مهراب کابل بسوز .برآمد همه شهر کابل به جوش.....وز ایوان مهراب برشد خروش . و در داستان زال و رودابه درباره مهراب شاه کابل اینگونه آمده است :یکی پادشابود مهراب نام.....زبردست و با گنج گسترده کام.به بالا به کردار آزاد سرو.....برخ چون بهارو به رفتن تذرو.زضحاک تازی گهر داشتی.....زکابل همه بوم بر داشتی.همیدادهر سال با سام ساو .....که با وی به رزمش نبود ایچ تاو.حال اگر نیک بنگریم کابلستان سرزمینی انیرانیست که باژو ساو به نماینده شاهنشاه ایران می پرداخته است و در داستان رستم و سهراب به روشنی پدیدار است که سمنگان سرزمینی انیرانی در مرز توران است و می بینیم که از روزگارباستان تاکنون هماره خاور افغانستان سرزمینی انیرانی و نا مستقل بوده که گهگاه به زیر فرمان ایران می آمده است.8-جاینام دیگری که باید به آن بپردازیم زابلستان و سیستان است که بر پایه شاهنامه سیستان شاه نشین زابلستان بوده که باشندگانی ایرانی و آریایی داشته است که با بررسی زبان و نژاد باشندگان کنونی تنها بازماندگان سیستانیان و زابلیان باستان مردم سیستان کنونی هستند و اگر تبارهای دیگر همانند پشتونها و یا هزاره های مغول به زابلستان کوچیده اند نباید دچار این توهم شوند که مانداک دار زابلیان و سیستانیان باستان هستند. در بخشهای گوناگون شاهنامه به روشنی از رستم سکزی یاد شده است که نشانه سکایی (آریایی)و ایرانی بودن نژاد رستم و خاندان اوست و البته تمدن شهر سوخته در سیستان نیز بازمانده تمدن بزرگ و باستانی سیستانیان است.9-با بررسیهای انجام شده بیش از پیش به درستی سخن جناب سید مهدی فرخ پی می بریم برای نمونه در روزگار کنونی شهری مانند هرات که تبارهای گوناگون در آن زندگی می کنند در گذشته ای نه چندان دور بیشینه باشندگانش تاجیک بوده اند و با گویش هراتی از زبان پارسی سخن می گفته اند اما امروزه با کوچ انبوه پشتونها و ازبکها و هزاره های انیرانی(غیر ایرانی)دچار دگرگونی فرهنگی و نژادی شده است و این دگرش در دیگر بخشها و شهرهای ایرانی و آریایی افغانستان نیز دیده می شود.10-در جایی مردم ایران را دروغگو خوانده ای که با این سخن بی شرمی. بی فرهنگی . نمک ناشناسی و بی ادبی خود را نشان داده ای اگر چه با سخنی یاوه از فردی بی مایه و بی وطن از بزرگی و شکوه یک ملت دیرینه کاسته نمی شود ...

              • شنبه 14 مهر 1397-9:40

                در پاسخ به یاوه های فاضل کیانی1-هم تباران و همزبانان ما در افغانستان تاجیک های ایرانی تبار و آریایی نژاد هستند نه هزاره های مغول زاده2-نخستین جایگاه ایرانیان بر پایه شاهنامه طبرستان می باشد که آنهم به روزگار فریدون باز می گردد و در این زمان است که برای نخستین بار نام ایران به میان می آیدکه این نشاندهنده دروغ و بی پایه بودن ادعای شما که همانا آغاز فرهنگ و ادب و نژادایرانی از افغانستان می باشد3-نخستین پایتخت و کانونهای سیاسی و فرهنگی و نژادی ایران زمین بر پایه شاهنامه طبرستان (تمیشه .کوس.آمل و .....)بوده و پس از آن به استخر پارس جابجا می شود تنها در دوره کوتاهی بلخ پایتخت می شود و پس از آن در روزگاران پسین شهرهایی همانند اکباتان .استخر .پارس.تیسفون.دامغان . شوش و....کانون و پایتخت ایران بوده اند و هیچگاه بامیان کانون و پایتخت نبوده است و درباره بلخ باید گفت که بلخ باستان باشندگانی انیرانی (غیر ایرانی)همانند شما زردپوستان هزاره و ازبک نداشته است و به جز تاجیکان ایرانی تبار دیگر باشندگان افغانستان ایرانی نیستند که خود را مانداک دار (میراث دار)این نژادو فرهنگ بدانند و بنامند4-اینکه روزگار پیشدادی و کیانی را محدود به بلخ و سیستان و زابلستان و کابلستان بدانی مغالطه و دروغی آشکارو سخنی از روی بیشرمی و یا نادانی و ابلهیست مرزهای پیشدادی و کیانی پدیدارو بهترین دستک(سند)شاهنامه جاویدان فردوسی طوسیست که از آموی تا اروند ایران بزرگ را در بر می گرفته و درباره کانون و پایتخت ایران که پیشتر گفته شد طبرستان و پس از آن پارس کانون و پایتخت ایران پیشدادی و کیانی بوده اندو بخشهایی از افغانستان کنونی و نه همه آن درون مرزهای ایران بزرگ جای داشته اند و سرزمینهایی همچون کابلستان و سمنگان تنها باژگزار پادشاه ایران بوده اند و فرمانروایان و باشندگانی انیرانی (غیرایرانی)داشته اند که این سخن به روشنی در شاهنامه بیان شده است .5-باختر افغانستان همانند هرات و سیستان هماره بخشی از ایران بوده اند که در گذشته تاجیکان و سیستانیان ایرانی نژاددر این بخشها می زیسته اند و هنوز هزاره های مغول و ازبکهای زردپوست و پشتونهای هندی تبار بدانجا نکوچیده بودند6-با بررسی تاریخ نگاشته شده (مدون)و دستکها و نوشته هاو نشانه های بیشمار تاریخی راستی و درستی سخن جناب سید مهدی فرخ پدیدار می شود که از روزگار هخامنشیان تا پیدایش افغانستان کنونی (پیمان نامه پاریس)هماره باختر افغانستان بخشی از ایران بوده و خاور افغانستان میان ایران و هند دست به دست می شده است

                • جمعه 13 مهر 1397-13:7

                  خواهشمندم بفرمایید به چه شوندی ( دلیل)پیام مرا نمایش نمی دهید

                  • شنبه 7 مهر 1397-11:23

                    اون بابایی که به اسم کیانی یه سری پرت و پلا نوشتی باید در پاسخش یاد آوری کنم که نخست هیچ سندیتی ارائه نداده فقط گمانه زنی کرده و به نتایج خنده دار و ابلهانه ای رسیده دوم اینکه ایشون که اینقدر سنگ افغانستان رو به سینه می زنن تو ایران زندگی می کنه و سربار و نون خور ایرانه که نون مفت حارش کرده و فراموش کرده که تو افغانستان منفور ترین و بی اعتبارترین گروه همین هزاره های مغول هستن

                    • يکشنبه 17 بهمن 1395-21:22

                      حالا پی می برم که چرا ایران تمام تلاشش را کرد تا جلوی تحصیل افغان ها را در دوره مهاجرت بگیره.
                      چون بی سوادی، جنگ و فقردر افغانستان این اجازه را به ایران میدهد که تمام افتخارات ادبی،فرهنگی و هنری خراسان بزرگ را غصب کنه و برای خودش هویت و تاریخ جعلی بسازه.
                      تعصب ملی گرایی چشم بعضی از ایرانی ها را به روی حقیقت چنان کور کرده.
                      آفتاب با دو انگشت پنهان نمی ماند

                      • قربانعلی کاظمی پاسخ به این دیدگاه 8 2
                        دوشنبه 11 مرداد 1395-0:16

                        نقد علمی در هر مکتبی به خصوص در مکتب امام جعفر صادق (ع )، پسندیده است. دوستان دنیا امروز دست به یکی کردند تا شیعیان را نابود کنند فرقی نمی کند کجای دنیا و در چه جغرافیایی باشی. افراط و تفریط محکوم و نشانه‌ای ضعف است مطمئن باشید که از همین نقاط ضعف استفاده کرده و همانگونه که مسلمانان را به جان هم انداختند مذهب شیعه را را نیز با رنگ سیاسی و جغرافیایی دشمن کنند انسان خالی از اشتباه نیست ولی نقد علمی و منصفانه زیبنده هر محقق آزاده است.
                        مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای فرمودند معیار شرایط فعلی است اینکه درگذشته حاکمان جنایت کرده‌اند نسبت دادند کار علمی نیست از نوح ناخلف میماند و از یزید یارو حقیقت .
                        در همین اظهار نظر ها خیلی از کسانیکه مسأله مورد بحث هیچ ارتباطی برای ایجاد بذر کینه مغرضانه حرف می زند. شهادت مظلومانه آیه الله نمر و مظلومیت آیه الله زکزاکی برای هر انسان آزاده و خوش فکر به میگوید دشمنان اسلام و تشیع دنبال بهانه ای است که متاسفانه ما این بهانه را بدست کثیف و نوکران آمریکا و اسرائیل و آل سعود کودک کش می میدهیم .

                        • جمعه 14 خرداد 1395-22:23

                          جناب دکر نورایی به جای خشم و ناراحتی و گلایه لطفن مبانی و ادعای نویسندگان این کتاب را نقد و رد نمایید.

                          • فاضل کیانیپاسخ به این دیدگاه 15 21
                            پنجشنبه 13 خرداد 1395-18:58

                            آیا افغانستان در گذشته جزو ایران بوده است؟
                            گرچه ما مدیون زحمات و نوشته‎ها و ترجمه‎های دانشمندان همفرهنگ و همزبان ایرانی هستیم، و به آنها و خاک شان احترام کامل داریم؛ اما جای تأسف است که بیشتر تاریخ‎نگاران معاصر ایرانی تاریخ و تمدن چند هزار ساله مشترک ایران کهن و پارس باستان را مخصوص ایران و فارس کنونی خوانده و افغانستان را فاقد تاریخ و تمدن معرفی کرده و یا جزء ایران می‎خوانند.
                            آنها از تاریخ و تمدن و فرهنگ و زبان و امپراطوری 2500 سالة ایران و پارس سخن می‎گویند؛ اما توضیح نمی‎دهند که مرکز و جایگاه این تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادب و امپراطوری 2500 ساله ، در کدام شهر ایران کنونی بوده و در کدام منبع معتبر و دسته اول از آن یاد شده است. آنها نوشته‎های خود را پیوسته به فرضیات جدید اروپاییان مستند می‎کنند و از منابع کهن و بومی خود هیچ نامی نمی‌برند.
                            در موضوع تعیین جغرافیای تاریخی ایران و مسألة جزء و کل، دانشنامه‌ها و منابع پنجاه ساله اروپاییان ملاک معتبر شمرده نمی‏شوند. بلکه اَوِستا با قدمت 2600 سال و متون پهلوی با قدمت 1200 سال و منابع یونانی و ارمنی و عربی و فارسی دوره اسلامی مانند پارسنامه‎ها و شاهنامه ها، ملاک اصلی و منابع معتبر خواهند بود. اگر اَوِستا و منابع نامبرده بطور کلی بررسی شود، چنین معلوم میشود که: تاریخ و فرهنگ و ادب و جغرافیای طبیعی و نژادی ایران باستان از حوزه شرق کویر نمک - حوزه جبال هندوکش و بابا- آغاز شده است، نه از حوزه غرب کویر و حوزه جبال زاگرُس.
                            موضوع جزء و كُل و شاهنشاهی و تمدن ایران و پارس اگر به صورت علمی و استدلالی بررسی شود، باید مراکز سیاسی، فرهنگی، زبانی، دینی و پیامبری ایرانیان و پارسیان، ملاک و معیار جزء و كُل باشد، که بدون تردید در بیشترین زمان، مرکز فرهنگ و ادب و پیامبری و سلطنت ایران کهن و پارس باستان در ایران شرقی یا افغانستان کنونی بوده و جمعا در دوره کیانیان اول و دوم که امروزه به نام دوران داستانی قلمداد میشود، به ‌مدت 3730 سال، ابتدا بامیان و سپس بلخ مركز فرهنگی و سیاسی كشور ایران بوده است.
                            نویسندگان تاریخ تبانی از سرزمین افغانستان به نام شاهراه تمدن ایران و هند و چین یاد می‎کنند؛ اما معلوم نیست که منظور شان کدام تمدن و فرهنگ و کدام ایران است؟
                            بدون شک سخن گفتن از تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادب ایران و پارس، جدا از تاریخ و تمدن و فرهنگ و ادب دورة پیشدادی و کیانی بلخ و سیستان و زابلستان و کابلستان یک ادعای غیر قابل اثبات علمی و یک مغلطه آشکار است که به قول میر غلام محمد غبار: اگرچه بر روی این مغلطه، پرده ای به نام فلات ایران و یا ایران بزرگ کشیده شود.
                            گرچه ریچارد فرای انگلیسی از نخستین کسانی است که در نوشته های خود «ایران بزرگ» و «فلات ایران» و... را بکار برده است؛ اما منظور وی ایران بزرگ فرهنگی است، نه ایران طبیعی و سیاسی و جغرافیایی و نژادی. وی نوشته است: «ایران بزرگ شامل همه سرزمین‎هایی میشود که در آنجا در دوران تاریخی به زبانهای ایرانی سخن گفته میشد و فرهنگ ایرانی نیز در آنجا پیروزمند و مسلط بود. بخشهایی از ماورای قفقاز و آسیای میانه و شمال غربی هندوستان و بین النهرین و هم چنین فلات ایران را که مشتمل بر افغانستان و ایران است، جزو «ایران بزرگ» به‌شمار می‌آوریم. البته در این مورد مرزها را نباید دقیق گرفت، زیرا که ما نظر به قلمرو فرهنگی داریم و چندان پای بند قلمرو سیاسی نیستیم.»
                            سید مهدی فرخ سفیر ایران در دورة امان الله خان در کابل، تاریخ سیاسی قرون اخیر افغانستان را که برگرفته از نام یک قوم به نام افغان (پشتون) است، با تاریخ فرهنگی و ادبی و مدنی و اجتماعی کل سرزمین افغانستان زیرکانه مخلوط کرده و تاریخ چند هزارساله آن را انکار کرده و نوشته است: «قسمت غربی افغانستان تا قبل از اعلیحضرت نادرشاه افشار همیشه جزء ایران و قسمت شرقی آن زمانی در تصرف ایران و مدتی به طور ملوک الطوایف و زمانی هم در تحت صوبه‌جات هندوستان در می آمد... مملکت افغانستان قبل از قتل نادرشاه دارای تاریخ مستقلی نیست. زیرا تاریخ این قسمت ضمن سلطنت سلاطین ایران و یا جزو سلسله سلاطین هندوستان ذکر شده است و تاریخ مستقل این مملکت از 1160 هجری (1747م) که احمد خان دُرانی بدواً قندهار را تصرف کرده و حکومت مستقلی تشکیل داد، شروع می شود.»
                            در قِبال چنین نوشته‌های غیر علمی تاریخ‎نگاران ایرانی است که میرغلام محمد غبار تاریخنگار معروف افغانستان از آنها انتقاد کرده و نظر لارد کرزن نایب‌السلطنه هند بریتانوی را از کتاب «تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس» چنین نقل کرده است: «سرشت ایرانی صورت‌های مختلف را نشان داده است که در سایر نقاط کمتر است. ایرانی‌ها ملت محجوب و نژاد مؤدب است ... از دیگر طرف ریاکار و فاسد هستند. جرأت و استقامت ندارند. اینها در اخلاق و صفات هیچ شباهتی به مللی که آنان را احاطه کرده است، ندارند. هرگز مانند کردهای ظالم و خونخوار، و افغانهای عبوس و پر کینه، و ترکهای مغرور و خود خواه، و هندی‌های سست و لا ابالی، نیستند... ایرانی‌ صفات و اخلاق ممتاز دارند و به طور جمع از صفات نیک و بزرگی عاری هستند. فقط با یک صفت میتوان آنها را متصف دانست، و آن «دروغ گویی» است... بر من یقین حاصل است که ایرانی صحیح الاصل به دروغ گفتن متمایل است تا به راست گفتن. هر گاه اتفاقا یک حرف راستی از زبان او خارج شود، احساسات او برای مدتی او را سرزنش کرده معذب خواهد داشت.»
                            گرچه کل ملتی را نمیتوان راستگو و یا دروغگو خواند؛ اما شماری از تاریخنگاران ایرانی به بهانة ملت‎سازی ایرانی بسیار بی‌پروا قلم زده اند. آنها امانت داری در تحقیق را مراعات نکرده و از قضاوت منفی تاریخ نهراسیده اند. آنها تاریخ و فرهنگ و ادب مشترک با همسایگان شرقی خود را مصادره کرده اند. آنها با این اقدام خود دو ملت همسایه و هم فرهنگ ایرانی و افغانستانی را از هم جدا کرده و نسل‎های جدید خود را به وادی خودخواهی و تحریف انداخته اند.
                            شادروان غبار درین باره نوشته است: « مطالعه تاریخ قرن نوزدهم ایران که ضمناً پر از شکست و فساد طبقه حاکمه ایران است، در عده ای از نویسندگان ایرانی عقده هایی تولید کرد که برای گشودن آن از ابراز هرگونه عکس العمل ناگزیر گردیدند. آسان ترین راه فرار روحی هم غوطه ور شدن در دریای تخیل و پندار بود که بعضاً مثل آقای مهدی فرخ به آن توسل ورزیده و در عالم رؤیا به فتوحات قلمی پرداخته یک جهان سیاسی غیر واقعی برای ایران [فعلی] ایجاد کردند. در این ایجاد نظری عجیب، ملل دیگر و تواریخ ملل آسیای میانه حتی از لحاظ سیاسی معدوم پنداشته شده و در عوض همه یک کشور و یک تاریخ سیاسی را در نظر دارند که عبارت از ایران کنونی است. در حالی که مردم کشور های مختلف آسیای میانه مشترکاً تاریخ این سرزمین را ایجاد کرده اند و اختصاص چنین تمدن و تاریخ به یک کشور، نه تنها غلط است بلکه خنده‌دار هم است. اگرچه بر روی این مغلطه پرده ای از «اشتراک نژاد» و «فلات» و «زبان» و «نام» کشیده شده و مولود جدیدی به عنوان «ایران صغیر ] و[ ایران کبیر» به صحنه آورده شود.
                            این تعصب آقای مهدی فرخ ناشی از کم اطلاعی و تعصب کاذب ملی اوست، و در حالی که او قادر به تمیز بین تاریخ سیاسی و تاریخ تمدن و فرهنگ یک کشور نیست.»
                            این گونه تخیلات و پندارها و فتوحات قلمی افرادی مانند سید مهدی فرخ بود که، به نسل‌ها و نویسندگان بعدی مردم ایران منتقل شد و طبعن بسیاری از آنها در مورد حقایق تاریخی کشور و همسایگان خود ناآگاه و سطحی بار آمدند که این وضعیت به قول مهدیزاده کابلی: «نتیجه اطلاعات غلطی است که بطور گسترده از دیر باز در ذهن و افکار نویسندگان کاشته شده است. یعنی از دوران کودکی از سال اول دوره ابتدایی تا زمان دانشگاه از کتب درسی برای شان این ذهنیت ایجاد شده است. و گرنه موضوع تاریخ و فرهنگ ایران کهن روشن است. این نویسندگان محصول جامعه ای هستند که در آن زندگی میکنند. چه آنان با ایماها و کلیشه هایی بزرگ شده اند که در کتابهای درسی شان خوانده و در تواریخ خود دیده اند. از اینرو از آنان نمیتوان انتظار داشت که از چنین طرز تفکر در مورد افغانستان دور شوند و فضای متفاوت با ذهنیت جامعه خود ایجاد کنند.»
                            بجز آقای سید مهدی فرخ یکی از کسانی که در انکار تاریخ افغانستان تلاش کرده، دکتر محمود افشار یزدی است؛ اما وی به حقایقی نیز اعتراف کرده و نوشته است: «تاریخ نویسان اخیر افغانستانی مینویسند که کشور کنونی افغانستان پیش از این نام، همیشه کشور مستقل و جدا از ایران ، موسوم به «آریانا» و «خراسان» بوده است، این مطلب تا حدی درست است... نویسندگان افغان اصرار داشتند این قسمت را هم که اکنون ایران نامیده می شود «فارس» بنامند، که این هم به تعبیر یونانی و اروپایی کلمة نادرست نیست. راست است که بخش عمدة افغانستان با بخشی از ایران کنونی و نقاطی دیگر در گذشته، یک چیز و به نام «خراسان» بوده است، اما این ناحیه جزئی از «ایران بزرگ» شمرده می شده، نه کشوری جدا و همسایة آن . وقتی هم که ناحیة خراسان از دیگر استانهای ایران جدا بوده در اثر ملوک الطوایفی یا استعمار خارجی (یونانی، عرب، ترک) بوده است . در آن زمان‌ها استان‌های دیگر ایران هم از فارس و آذربایجان و غیره همین حالت را داشته اند.
                            وی می افزاید: « لاروس بزرگ (فرانسوی) در جلد 1 ص 567، چ 1968 م، تحت عنوان آرین و آریانا و آریانه چنین می‎نویسد: آریان، آریانا یا آریانه نامیست که در قدیم برای تعیین وطن «آرین‌ها» یعنی بخش شرقی شاهنشاهی پارس (ایران و افغانستان) استعمال شده است. ملاحظه می‏فرمایید که طبق «لاروس» اسم آریانا مخصوص افغانستان نیست. «لاروس» بعد از اصطلاح فرنگی «شاهنشاهی پارس» کلمه ایران و افغانستان را که نام های جدید این دو کشور می باشد، در پرانتز نوشته و خواسته است بگوید که، شاهنشاهی قدیم ایران شامل هر دو دولت امروز بوده است.
                            هم چنین دکتر افشار از صفحه 650 دائرت المعارف چمبرس انگلیسی نقل قول کرده و نوشته است: باختر (بلخ) یک ایالت شاهنشاهی ایران قدیم بوده و حد جنوبی آن «آریانا» است، که ایالت دیگر شاهنشاهی ایران بوده و با هرات یا «هَری» کنونی منطبق می شود، و بلخ را بسیاری از محققین وطن اصلی آرین‌ها و زادگاه مذهب زردُشت می دانند. یکزمان بود که اصلا ایران در اصطلاح بعضی‌ها عبارت بود از خراسان، و در نتیجه میتوان گفت که در چنان زمان‌هایی ایران و خراسان آنروز و افغانستان کنونی، در حقیقت یک چیز شمرده می‌شدند. مثلا در زمان سلطان محمود غزنوی وقتی شعرای معاصر او در اشعار خود می‌گفتند «خسرو ایران» یا «خدایگان خراسان» یک‌چیز را اراده می‌کردند. اگر نامی از افغانستان نمی‌بردند، به سبب این بود که این نام از لحاظ سیاسی و جغرافیایی هنوز وجود نداشت.»
                            کدام افغانستان جزو کدام ایران بوده است؟
                            یک) آیا منظور، ایرانِ دورة هخامنشی است؟
                            نویسندگان تاریخ تبانی ایران که افغانستان را جزو شاهنشاهی 2500 ساله ایران میخوانند، معلوم نیست که منظور شان کدام افغانستان و کدام ایران و کدام شاهنشاهی است؟
                            اگر منظور آنها از شاهنشاهی ایران، شاهنشاهی خاندان هخامنشی باشد، ما می‎گوییم که مَثَل عربی است که: «زمین را ابتدا هموار کن و سپس بر آن نقاشی کن». محققان ایرانی نخست باید اصل خاندان هخامنشی را در تاریخ اثبات کنند، سپس از سلطنت آنها سخن بگویند. بجز تاریخ افسانه رنگ و مبهم هرودوت یونانی و بجز راولینسون انگلیسی خواننده کتیبه بیستون کرمانشاه، هیچ یکی از متون کهن سانسکریت، اوستایی، پهلوی، یونانی، ساسانی، ارمنی، چینی و هیچ یکی از تاریخنگاران و نسب‌شناسان و فرهنگ نویسان و شاهنامه‎ها و شاعران فارسی و عربی از صدر اسلام تا زمان رضاخان پهلوی، از هخامنش آگاهی نداشته اند و از افرادی به نام کوروش و داریوش هخامنشی نام نبرده اند. تا جایی که نگارنده فهمیده است، هخامنشیان همان کیانیانند و سخن گفتن از هخامنشان بدون کیانیان یک ادعای غیر قابل اثبات است.
                            دوم) آیا منظور، ایرانِ دورة پیشدادی و کیانی است؟
                            اگر منظور آنها از شاهنشاهی ایران، دورة شاهان پیشدادی و کیانی باشد، در پاسخ میگوییم که از منابع دسته اول و قدیمه چنین فهمیده می‌شود که سرزمین افغانستان کنونی در این دو دوره نه تنها جزء ایران و یا پارس کنونی نبوده، بلکه همیشه خود ایران و خود پارس بوده است. در عهد اَوِستا و کیانی، نام آریا تنها و تنها بر تبار کیومرث زابلی اطلاق شده است و نام ایرانویجه و ایران نیز مخصوص سرزمین زابلستان و کابلستان قدیم و افغانستان کنونی بوده و بر سرزمینی میان رود سند و کویر بزرگِ خراسان یعنی بر بلاد پیرامون جبال هندوکش و بابا اطلاق شده است. ایران کنونی در هیچ یک از متون اوستایی و کتیبه‌های میخی به تنهایی ایران خوانده نشده است؛ بلکه در عهد کیانی به نام مازندران و در قرون میانه اسلامی به نام پارس و عراق عجم یاد شده است.
                            مهمترین ضعف نظر تاریخ‏نگاران تاریخ تبانی مانند آقای سید مهدی فرخ و دکتر افشار و... این است که، نظرات آنها غالبا مبتنی بر نظرات دانشمندان اروپایی است. دانشنامه‌ها و کتب اروپاییان که غالبا پس از قرن نوزده میلادی و با رویکرد سیاسی نوشته شده اند، به تنهایی نمی‌توانند در تعیین جغرافیای طبیعی و تاریخی و نژادی ایران کهن و شاهان آن، سند کافی و منصفانه شمرده شوند و این موضوع بسیار مهم به اسناد استخوان‎دارتر و کهنتر و منابع و شواهد دسته اول نیاز دارد.
                            بر همه روشن است که هر چیزی از خودش آثار و نشانه‎هایی دارد، و شناخت اشیاء از راه آثار و نشانه‎های آنها بهتر و دقیق تر از شناخت آن از راه گفته‎ها و نظرات است.
                            آریاها و ایرانیان باستان از خود یادگاران ارجمند و میراث‎های ارزشمندی مانند رِیگ‎وَیدا و اَوِستا را بجا گذاشته اند. رِیگ‎وَیدا با قدمت حدود پنجهزار سال و اَوِستا با قدمت حدود سه هزار سال، در توضیح و تعیین تاریخ و و فرهنگ و جغرافیای تاریخی کشور آریایی و در تشخیص سلاطین و طوایف ایرانی، معیار و میزان اصلی اند. علاوه بر رِیگ‌وَیدا و اَوِستا، از آریاها بیش از پانزده شاهنامه‎ و دهها کتاب تاریخ منثور و منظوم به زبان فارسی دری بجا مانده است. هم چنین جایگاه شاعران و ادیبان پیشگام فارسی و خاستگاه فرهنگ و ادب و رسوم و زبان و افسانه‌ها و اساطیر فارسی و علایم و شواهد باستانی مانند آثار شهرها، آتشکده ها، قلعه‎ها، تندیسها، سنگنوشته‎ها و... در شناخت تاریخ و فرهنگ آریایی بسیار مهم و کلیدی هستند.
                            این متون کهن را چه افسانه ای و مربوط به پیش از تاریخ بشماریم و یا تاریخی بدانیم، به هر حال نام آریا و ایران و پارس، نام طوایف و سلاطین ایرانی، نام کوهها و رودها و شهرهای ایرانی، فرهنگ و ادب و اساطیر ایرانی، نام ادیان و پیامبران ایرانی و... نخستین بار در این منابع آمده است.
                            از این منابع کهن و شواهد موجود فهمیده میشود که: تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران کهن و پارس باستان در کنار دریاهای خروشان بلخ و هیرمند و کابل و هرات و مرو، پدید آمده است و شهرهایی مانند بلخ، بامیان، زابلستان، سیستان، نیمروز، بدخشان، مرو، هرات، زابل و کابل و... به مدت حدود چهار هزار سال مرکز فرهنگ و تمدن و تاریخ و ادب ایران و پارس باستان بوده است.
                            به بیان دیگر: در دورة پیشدادی و کیانی، شهرهایی مانند بلخ و هیرمند و بامیان، سیستان، نیمروز، بدخشان، مرو، هرات، بادغیس، زابل و کابل و... نه تنها جزو ایران کنونی نبوده؛ بلکه خود ایران و جایگاه ظهور و پیدایش تاریخ، تمدن، فرهنگ، زبان، هنر، شعر، شهریاری و پیامبری ایران زمین بوده است. در دوره کیانیان اول و دوم، بامیان و بلخ به عنوان پایتخت شاهان بوده و جبال زابلستان به عنوان جایگاه سپاه و سرداران و مرکز فرماندهی جنگها و تعاملات تلخ و شیرین ایرانیان بلخی و زابلی با همسایگانی نظیر چین و توران و مازندران بوده است.
                            اما دکتر جواد مشکور بلاد یادشده را نه تنها خود ایران و یا شریک در تاریخ آن نمیداند، بلکه از آن به نام «نواحی بیابانی ایران شرقی» یاد کرده و نوشته است: «کنیشکا و جانشینان پر اقتدار او، بیشتر توجه به هند و ثروت آن کشور داشتند. در نظر همه کوشانیان، هندِ پر ثروت جاذب‌تر و سودمندتر از نواحی بیابانی ایران شرقی می‌نمود. در همین نواحی سرحد دو کشور اشکانی و کوشانی تقریبا قریب به خطی که امروز تعیین کنندة سرحد بین ایران و افغانستان است تثبیت شده بود.»
                            اگر پايتخت فرهنگی وسیاسی ایران باستان همیشه در پارس و يا طبرستان و یا باختر ایران مانند تيسفون و اكباتان و شوش و... میبود و بلخ و بامیان و بادغیس و زابل و کابل و سیستان به گفتة دکتر مشکور نواحی بیابانی می‌بود، باید سوال های ذیل جواب علمی و قانع کننده داده شود.
                            1: چرا کهن‌ترین کتاب مقدس ایرانی یعنی بخش نخست کتاب ریگ‌ویدا (حدود 4000 تا 1000 پیش از میلاد) و کتاب جاویدان‌خِرد (منسوب به هوشنگ پیشدادی، حدود 1500 ق. م) و کتابِ اَوِستا (660 تا 1000 ق. م، دوره کیانی) در کناره های جنوبی و شمالی رشته کوه بابا یعنی در حوزه رود سَرَسوَتی (هیرمند) و رود داییتی (دریای بلخاب) پدید آمده اند و چرا در اَوِستا کتاب مقدس ایرانیان باستان، از فارس و استخر و هگمتانه و مردم آن هیچ یادی نشده و فقط يك بار از بابِل (عراق) به نام «بَوري» ياد شده است؟ و چرا اَوِستا مردمان ماد، پارت، گیل، دیلم، تپور و مازنی و... را ایرانی و بلاد شان را ایران و جزو شهرهای اهورایی نخوانده است؟
                            2: اگر افغانستان خودِ ایران و زادگاه فرهنگ و دین و زبان ایرانی نمی‌بود، چرا اَوِستا «البرزکوه» یا جبال مرکزی افغانستان را به نام کوهستان مقدس، مادر كوهها، محور جهان، جایگاه آغاز آفرينش، جایگاه آریاها، محل آرامش و ستایش کیومرث و جمشيد و فريدون و منوچهر و هوشنگ پیشدادی، زادگاه و نيايشگاه پيامبران ایرانی و پارسي (هوشنگ، وَهكرت، كيخسرو و زردشت)، محل نزول فرشتگان، فرودگاه وحی، جایگاه پل صراط، خاستگاه دین مَزداپرستی، جایگاه فرهنگ «افکار نیک، گفتار نیک و کردار نیک» و جایگاه کیانیان و نیکان خوانده است؟
                            3: اگر افغانستان کنونی خودِ ایران باستان و زادگاه فرهنگ و دین و زبان ایرانی نمی‌بود، چرا بیش از 75% شهرهای اهورایی اَوِستا، و 61% شهرهای ایرانِ شاهنامه و همه کوهها و رودهای اوستایی در افغانستان کنونی واقع است؟ و چرا وجب وجب شهرها و قریه های افغانستان نامهای شاهنامه ای دارند و چرا شاهنامه‌ها منجمله شاهنامه فردوسی پیوسته بلخ را به نام مرکز شاهان ایران و زابلستان در جنوب بلخ را به نام جایگاه سرداران و پهلوانان ایران یاد کرده اند؟
                            4: یکی از مسایل بسیار مهم در بررسی تاریخ و جغرافیای ایران کهن، ، جنگ اسکندر و دارا است. لشکر دارا کیانی با پیوستن لشکر بابل و مِدیک به اسکندر، در بهار سال 330 ق. م. در بین النهرین شکست خورد و دارا کیانی در حین عقب‌نشینی به سمت شرق بدست یکی از محافظان همدانی خود، در قومِس در نزدیک دامغان در مشرق تهران کشته شد.
                            اگر استخر فارس پایتخت سیاسی و نظامی ایران باستان و مرکز هخامنشیان و داریوش هخامنشی می‌بود، پس چطور اسکندر بازهم به پیشروی خود به سمت شرق و خراسان (افغانستان) ادامه داد و در حدود شش سال با تحمل مشکلات و تلفات سنگین، برای تصرف بلخ و جبال زابلستان جنگید؟ دیگر اینکه چرا اسکندر دولت جایگزین خود را در استخر و یا تخت جمشید تشکیل نداد، و بجای آن حکومت یونانی- ‌باختری در بلخ تشکیل شد؟ که این حکومت از حدود 250 تا 50 ق.م. یعنی مدت دو قرن بر ایرانویجه باستان (افغانستان) و بخشی از هند شمالی به مرکزیت بلخ سلطنت کردند.
                            5: اگر افغانستان مرکز نخستین فرهنگ و زبان فارسی نمی‌بود، چرا آیین زردشتی و فرهنگ و زبان فارسی از بلخ و زابلستان و سیستان، به شیراز و اصفهان و خوزستان و عراق گسترش یافته است؟ و چرا حافظ و سعدی در قرن هفتم و هشتم هجری سرزمین خود را به نام ایران نگفته، بلکه به نام فارس گفته اند؟
                            6: در منابع دوره اسلامی از بان مردم ایران کنونی به نام زبان پهلوی و از زبان مردم افغانستان کنونی به نام دری یاد کرده اند. اگر ساکنان شرق کویر بزرگِ خراسان با ساکنان غرب آن یعنی ساکنان جبال هندوکش و بابا با ساکنان جبال زاگرُس از یک واحد نژادی و متعلق به یک فلاتی به نام ایران می‌بودند، باید زبان شان از روزگار باستان باهم یکی می‌بود و در دوره اسلامی به دو نام‌ جداگانه پهلوی و دری یاد نمی‌شد و زبان پهلوی در خراسان به عنوان زبان بیگانه تلقی نمی‌گردید و تاریخنگاران و جغرافیدانان سده چهارم هجری مانند استخری، ابن حوقل، خوارزمی، و یعقوبی در میان زبان عجمی و زبان فارسی فرق نمی‎گذاشتند و این دو را از هم جدا نمی‌شمردند.
                            7: اگر سرزمین ماد و پهله (پنج شهر اصفهان، رَي، همدان، ماه نهاوند و آذربايجان) و پارس مرکز نخستین ایران و فرهنگ و ادب فارسی می‌بود، چرا تاریخ‎نگاران و جغرافیدانان و علمای طبرستانی، همدانی، اصفهانی، رازی و استخری و... تا قرن پنجم و ششم هجری کتابهای خود را فقط به زبان عربی نوشته اند؟ و چرا تا پیش از تسلط سلجوقیان (ق پنجم و ششم) بر بلاد پَهله و فارس، حتی یک کتاب منثور یا منظوم به زبان فارسی در بلاد پَهله و فارس و مناطق اطراف آن سروده و نوشته نشده است، و تنها پس از سلجوقیان یعنی از قرن پنجم هجری به این سو کتابهایی به زبان فارسی در این حوزه نوشته شده است. مانند فارسنامه ابن بلخی (ق پنجم) و راحت الصدور محمد بن سلیمان راوندی (ق ششم) و دیوان جمال الدین عبدالرزاق اصفهانی و مجمل التواریخ والقصص (ق ششم) و فرخ‎نامه ابوسعد جمالی (ق ششم، 580) و «سمط العُلی للحضرت العُلیا» از منشی کرمانی (ق هشتم) و عجایب المخلوقات قزوینی و...
                            جای تعجب است که نویسندگان و فرهنگ نویسان ایرانی به جای تعامل و همکاری فرهنگی و ادبی با بازماندگان تاریخی خراسانیان و سیستانیان، یکطرفه همة فرهنگ و تاریخ مشترک فارسی زبانان کل بلاد خراسان و سیستان و بلخ و غورستان و زابلستان را از خود خوانده و خود این سرزمین را سرزمین افغانان و مغولان می‏خوانند. در حالی که به گواهی تاریخ، مردمان لُور و کُرد و گیل و دیلم و تپور و خوز و مازنی و قُفص و بلوچ و ترک و قزلباش و ایلخانان ایران کنونی، از دوران سلجوقیان به این سو، کم کم به فرهنگ و ادب و زبان فارسی آشنا شده و آن را فرا گرفته اند.
                            8: اگر افغانستان مرکز نخستین فرهنگ و زبان فارسی نمی‌بود، چرا از قرن دوم هجری به این سو، صدها دانشمند، تاریخنگار و شاعر فارسی زبان سیستانی و خراسانی در دربار سلاطین صفّاری، سامانی، غزنوی، غوری و تیموری هرات ظهور کردند و دلسوزانه با سرودن دهها شاهنامه و نوشتن صدها کتاب منثور و منظوم فارسی، نگذاشتند زبان فارسی توسط زبان تازی نابود شود؟
                            9: اگر افغانستان مرکز نخستین فرهنگ و زبان فارسی نمی‌بود، چرا کهن‌ترین کتابهای منثور فارسی مانند تاریخ سیستان، تاریخ گردیزی و تاریخ بیهقی، حدودالعالم و... و کهن‌ترین کتابهای منظوم فارسی مانند دیوان منوچهري بلخي، دیوان ناصر خسرو بلخي، دیوان جبلی غرجستانی، در بلخ و غرجستان و سیستان و غزنی سروده و قلمی شده است؟ و چرا کهن‌ترین شعر فارسی مانند سرود آتشکدة کَرکَوَیه سیستان و هجونامة منظوم مردم بلخ در بارة اسد بن عبدالله و اشعار محمد بن وصیف سیستانی و حنظله بادغیسی، در بلخ و نیمروز و بادغیس سروده شده و چرا همه شاعران نخستین و پیشگام فارسی مانند محمد بن وصیف سیستانی و حنظله بادغیسی و... در افغانستان زاده و پرورده شده اند ؟
                            10: اگر افغانستان مرکز نخستین فرهنگ و زبان فارسی و ایرانی نمی‌بود، چرا کهن‌ترین شاهنامه‌های فارسی مانند شاهنامه منثور ابوالمؤید بلخی به نام «گرشاسِب» و شاهنامه منظوم مسعودی مروزی به نام تهمورث‌نامه و شاهنامة منظوم دقیقی بلخی به نام گشتاسِبنامه و حتی شاهنامه فردوسی که بازتاب تاریخ، اساطیر و حماسه‌های ایرانی است، در بلخ و مرو و غزنی و بخارا سروده و نوشته شده است؟
                            11: اگر نام ایران بر سرزمین ایران کنونی یک نام رسمی و بدون نزاع بود و افغانستان و ممالک دیگر شرقی جزو آن می‎بود، چرا نویسندگان این مملکت از قرون نخست اسلامی تا زمان رضاشاه پهلوی از نام ایران در نگارشات خود بسیار اندک استفاده کرده اند و کتابی به نام تاریخ یا جغرافیای ایران ننوشته اند؟ اما مردم خراسان (افغانستان) نام ایران را در نگارشات خود بسیار فراوان بکار برده اند. پاسخ روشن است، زیرا در طی قرنهای دراز نام ایران برای مردم عراق عجم بیگانه بود و در ذهن مردمان عراق عجم و خراسان، نام ایران مساوی با نام خراسان بود. تنها وقتی که نام جدید افغانستان در میان آمد، نام ایران از خراسان جدا شد.
                            نگارنده نمیداند که آقای سید مهدی فرخ و دکتر افشار و دیگران، برای این پرسشها چه پاسخی دارند و برای اثبات فرضیات خویش چه دلایل و شواهد و اسنادی ارایه میدهند؟ آیا دانشنامه‌های سیاسی و گمانه‎زنی‎های پنجاه‌ساله شماری از اروپاییان یهودی مشرب که جلو چشم و انصاف عده ای را گرفته اند، میتوانند دلیل کافی و سند قابل قبول شمرده شوند؟
                            سوم) آیا منظور، ایرانِ دورة اشکانی و کوشانی است؟
                            اگر منظور آنها از شاهنشاهی 2500 ساله ایران، دولت اشکانیان و یا کوشانیان باشد، در پاسخ می‌گوییم که: 1: ایرانویجه و مازندران باستان یعنی افغانستان و ایران کنونی در دوره اشکانیان و کوشانیان، توسط ملوک الطوایف اداره میشد و سلطنت فراگیری به نام ایران وجود نداشت، تا جزء و کل داشته باشد. همانطوری که سکه های کوشانیان با خطوط یونانی ضرب میشد، سکه های اشکانیان نیز با خطوط یونانی ضرب میشد و به قول بارتولد: «در سکه‌های اشکانیان کلمه ایران دیده نمی‌شود و تقریبا تا اواخر قرن اول قبل از میلاد سکه‌های مزبور را فقط با خطوط یونانی ضرب میکردند.»
                            2: اشکانیان که بر مازندران قدیم (ایران کنونی) حکومت میکردند، با کوشانیان که بر تخارستان و بخش‌های شرقی ایرانویجه (افغانستان کنونی) تسلط سیاسی داشتند، هیچ‎کدام شان ایرانی‌نژاد نبودند؛ بلکه تورانی‎نژاد بودند.
                            پس از انقراض دولت یونانی- ‎باختری بلخ، پارتهای تورانی (اشكانيان) بر ترکمنستان فعلی و گرگان‌قُومِس یا گرگساران قدیم چیره شدند و احیانا گوشه شمال غربی ایرانویجه یعنی مرو را نیز تصرف کردند، و تخارهای کوشانی نیز در تخارستان و نقاط شرقی ایرانویجه باستان تسلط یافتند.
                            در تمام دوره‎های یونانی- باختری و اشکانیان و کوشانیان مهاجم، تنها و تنها زابلیان از تبار سام نریمان را ایرانی می‎گفتند که در نقاط مرکزی ایرانویجه یعنی در زابلستان در غرب کابلستان و جنوب تخارستان به صورت خودمختار و مستقل فرمانروایی داشتند.
                            چهارم) آیا منظور، ایرانِ دورة ساسانی است؟
                            اگر منظور آقایان سید مهدی فرخ و دکتر افشار یزدی از شاهنشاهی ایران، سلطنت ساسانیان باشد، در پاسخ می‌گوییم که:
                            1: درست است در دورة سلطنت چهار صد سالة ساسانيان، پايتخت مشخصی وجود داشته که ابتدا در استخر فارس و سپس در مداین بغداد بوده است؛ اما چون برخی از شاهان ساسانی مانند اردشیر بابکان و شاپور اول و... بر بخش‌های غربی ایرانویجه باستان (افغانستان کنونی) تسلط داشتند، لذا به اعتبار تسلط بر ایرانویجه، قلمرو آنها در متون پهلوی به نام ایرانشهر (شهر ایران) خوانده شده و خود آنها را شاه ایران گفته اند.
                            به نظر میرسد که ساسانیان به قلمرو ایران کنونی «اَیرانَ‌شَترو» (ایرانشهر) میگفتند، نه بر کل قلمرو خود. گرچه دُمُرگان فرانسوی گفته که: شاهان ساسانی «در سکه‌های خود «مَلکانَ مَلکا ایرانه» Malkana malka- ayrana یعنی شاه شاهان ایران ضرب کرده بودند»؛ اما این بدان معنی نیست که ساسانیان، سرزمین مازندران باستان و عراق عجم قرون میانه را ایران خوانده باشند، بلکه آنها بدین سبب خود را سزاوار این لقب می‌دانستند، که به حوزه پیرامون هندوکش یعنی ایرانویجه باستان تسلط داشتند و ملوک الطوایف یا شاهان محلی ایرانویجه به آنها باج می‌دادند.
                            متون پهلوی که غالبا در قرن سوم هجری و پس از آن نگاشته شده، ایران را بر جغرافیای اصلی آن بکار برده و اگر برخی از ساسانیان یا صفویان، به خاطر تسلط بر بخشی از ایرانویجه (افغانستان) اصطلاح «شاهان ایران» را برای خود بکار برده و قلمرو خود را «اِرانشَتر» خوانده اند، این جنبه توصیفی و شاعرانه دارد، نه اساس جغرافیای طبیعی و نژادی و حتی سیاسی.
                            آقای مهدی زاده کابلی یکی از محققان معاصر افغانستانی درین باره تحلیل خوبی کرده و نوشته است: «چرا در زمان ساسانیان تمام قلمرو امپراتوری فلات یا «حوزه نژادی و فرهنگی اقوام آریایی» که شامل افغانستان و ایران کنونی و... میباشد، به نام «ایران» یا «ایرانشهر» نام گرفته است؟ در این باره میتوان چنین حدس زد که احتمال دارد، اکثر نویسندگان کتابهای کهن پهلوی خراسانی بوده باشند. اما اگر فارسی نیز فرض شوند، بدون تردید، چون فارسیان هم از لحاظ نژاد، آریایی بودند، به کارنامه شاهان داستانی و نیاکان آریایی خود مفاخره مینمودند و به سرزمین اصلی آریاییها یعنی همین افغانستان کنونی علاقه و دلبستگی داشتند و حتی مؤلفان آثار پهلوی برای اینکه، شاهان سلسله ساسانی اصلِ هرچه کهن‌تر بیابند، بطور مبهمی آنها را دنباله رو کیانیان انگاشته و دو دسته داستانهای جداگانه یعنی «داستان‌های تاریخی آریانا و «تاریخ باستانی پارس» را با یکدیگر تلفیق کرده بودند...
                            مهدی‌زاده افزوده است: ولی نظر دقیق آن است که گفته شود، در داستانهای تاریخی ادبیات پهلوی منظور از اصطلاح «ایران» بیشتر همان خراسان آنروز و افغانستان کنونی که مرکز ثقل و هسته اصلی حماسه های آریایی بوده، میباشد.
                            هم چنانکه در عهد اسلامی نیز، تا آنجا که کلمه ایران در آثار تاریخنگاران و شعرای دری گوی با اقتباس از داستانهای کهن حماسی سرزمین خراسان در کتابهای کهن پهلوی بازتاب یافته است، به معنی آریانای باستان در برابر توران بوده است. و فقط در بیان تاریخ باستانی کشور فارس است که بازهم به تقلید از همان منابع پهلوی راه خطا پیموده و به سرزمینهای زیر فرمان ساسانیان نیز اطلاق شده است.
                            این تحلیل و توجیه مهدی‌زاده کابلی اگرچه با رویکرد تاریخ نگاری آریای اصطلاحی صورت گرفته که مورد قبول ما نیست؛ اما در مورد جغرافیای ایران کهن درست است.
                            ریچارد فرای انگلیسی نیز هنر و تمدن ایران شرقی را برگرفته از فرهنگ ایران ساسانی ندانسته و آن را یک سنت جداگانه و مستقل دانسته و نگاشته است: «این نظریه که همه هنر و تمدن رایج در «شرق» تنها صبغه محلی و انعکاس و بازتاب رنگ‌باخته‌ای از اصل فرهنگ ایران ساسانی است، چندان هواخواه ندارد. گذشتة این سرزمین [شرقی] آنچنان که اصولا به‌دست باستان‌شناسان بازسازی شده است، نمودار وجود یک سنت جداگانه و مستقل و ممتدی، از مغرب ایران است. اما اینکه کسی همه این فرهنگ‌های محلی را در یک مقولة «ایران شرقی» بخواهد در برابر سنت ساسانی قرار دهد، مسأله جداگانه‌ای است که تنها کارهای آینده دانشمندان در این رشته می‌تواند ما را به پاسخ دادن به بسیاری پرسش‌ها و نیز رسیدن به یک دیدگاه جدیدی در این تاریخ توانا سازد.»
                            2: دومین ضعف نظر آقای سید فرخ و دکتر افشار این است که، منظور اروپاییان از «ایران بزرگ» ایران مجازی و فرهنگی است، نه ایران طبیعی و سیاسی و نژادی. اگر اروپاییان گاهی «ایران» را بر سرزمین عراق عجم (ایران کنونی) و خراسان (افغانستان کنونی) و ترکستان اطلاق میکنند، به خاطر توسعه فرهنگ و زبان ایرانی است و خود آنها نیز مکررا به این مطلب اشاره کرده اند.
                            3: سوم اینکه اروپاییان ایران فعلی را به نام ایران نمی‌نویسند، بلکه بنام پِرشیا و پِرس و... می‌نویسند. به قول رِنه‌کروسه فرانسوی: « در فلات ایران دو دولت متمایز تشکیل شده که هردو کشور فرهنگ مشترک دارند، ولی هرکدام دارای اوصاف مشخص و علیحده و سنن مخصوص به‌خود و مأموریت تاریخی متمایز اند. این دو کشور عبارتند از «ایران فعلی» در مغرب فلات که به زبان‌های خارجی آنرا «پِرس» مینامند، و «افغانستان» که در مشرق آن قرار دارد.»
                            پنجم) آیا منظور، ایرانِ دورة اسلامی است؟
                            اگر منظور آقای سید مهدی فرخ و دکتر افشار یزدی که افغانستان را جزو شاهنشاهی ایران میخوانند، شاهنشاهی ایران در دوره اسلامی باشد، در پاسخ می‌گوییم که:
                            1: نام ایران در قرون میانه، معلق بوده و بر کشور مشخصی اطلاق نمی‌شده است. زیرا پس از انقراض سلطنت یزدگرد ساسانی آخرین پادشاه فارس بدست اعراب، تا قرن دهم هجری یعنی تا یکهزار سال دیگر، کشور مشخصی به نام ایران در تاریخ وجود ندارد، تا جزء و کل داشته باشد.
                            در دوره اسلامی حاکمانی مانند تازیان اُمَوی و عباسی، طاهریان هروی، صفاریان سیستانی، سلسلة محلی شَنسَبیان غوری، سلاطین سامانی بلخی، سلسله محلی آل زیار گرگانی، آل بُویه یا دیلمیان، سلاطین ترک غزنوی، سلاطین فارس غوری، سلجوقیان ترکمان، اتابکان ترک سلجوقی، سلاطین ترک خوارزمشاهی، ایلخانان مغول، سلسله محلی آل مظفر، سلسلة آل کُرت و فارسی زبان غوری، تیموریان و شیبانیان ترکتبار به ترتیب یا همزمان، به مدت حدود یکهزار سال، در کل یا در بخش‌هایی از ماوراءالنهر، خراسان‌، فارس، عراق عجم، عراق عرب، روم، شام و... بطور مستقل یا وابسته به دستگاه خلافت اسلامی، حکومت کرده اند؛ اما هیچ‌کدام آنها رسما به نام پادشاه ایران خوانده نشده اند، بلکه این حکومتها که غالبا با سرنیزه اداراه میشد، به نام خود آنها در تاریخ یاد شده است و بلاد ایران کنونی نیز در این دوره‌های هژده‎‎گانه به نام ایران یاد نشده است؛ بلکه به نامهایی مانند ممالک جبال، گیلان، طبرستان، مازندران، آذربایجان، فارس و مملکت عراق و عراق عجم یاد شده است.
                            البته شمار اندکی مانند سلطان محمود غزنوی و سلطان محمد خوارزمشاه و یا برخی از سلاطین صفوی را شاعران به جهت سلطنت آنها بر ایرانویجه یا خراسان (افغانستان) بنام پادشاه ایران خوانده اند؛ اما دیگران هیچ یک رسما بنام پادشاه ایران خوانده نشده اند.
                            در اغلب دوره‌های یادشده، حکومت خراسان از عراق عجم و حتی از بغداد جدا بوده و پیوسته از خراسان و سیستان (افغانستان کنونی) و حکومت آن بطور جداگانه در برابر عراق عجم و فارس (ایران کنونی) یاد شده است و هیچ تاریخ‌نگاری خراسان و سیستان را جزء عراق عجم و فارس ننوشته است.
                            دکتر محمود افشار در باره آل بُویه دیلمی که امروزه ایرانیان خالص خوانده می‌شوند، تصریح کرده که آنها را شاعران فارسی به نام شاه ایران نخوانده ؛ بلکه سلطان محمود غزنوی را شاهنشاه ایران خوانده اند. وی نوشته است: «دیلیمان یا دیالمه (آل بُویه) سلطنتی عظیم در مغرب ایران تشکیل دادند و حتی بغداد مرکز خلافت اسلامی را هم تصرف کردند. شعرای عرب گویا عضُدالدوله دیلمی را شاهنشاه خوانده اند؛ اما من به یاد ندارم که در اشعار فارسی این لقب را شاعران دری زبان به او داده باشد. در همان وقت هم عنوان شاهنشاهی ایران را شعرا به سلطان محمود می‌دادند.» و فردوسی سلطان محمود غزنوی را که در غزنی مستقر بود، شهریار «ایران» خوانده و گفته است:
                            جهان آفرین تا جهان آفرید - چُنو شهریاری نیامد پدید
                            به ایران همه خوبی از داد اوست - جهان شادمان از دل شاد اوست.
                            2: اگر خراسان و سیستان (افغانستان کنونی) جزء عراق عجم یا فارس (ایران کنونی) می‌بود، چرا مردم فارس با پرداختن جزیه، تا قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری به آیین فارسی زردشتی باقی ماندند؛ اما خراسانیان و سیستانیان مسلمان شدند؟ و سپس چرا مذهب خراسانیان و سیستانیان مذهب علوی و شیعی شد و مذهب عراقیان عجم مذهب اُموی و سنی؟
                            در کتب تاریخی دورة اسلامی آمده است که: پس از ظهور اسلام، مردم نقاط مرکزی ایران کنونی یا عراق عجم به اسلام اُموی گرویده، و نقاط جنوبی آن مانند فارس تا اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم به آیین فارسی زردشتی باقی مانده و جزیه می‌پرداختند. در پایان قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری آتشگاهها و خانقاههای فارس توسط سلجوقیان ویران شد و شاهان سلجوقی مردمان بومی فارس و بخشی از عراق عجم را با زور به اسلام سنی آوردند و زبان فارسی دری را در میان شان رواج دادند.
                            اما در آن سو بغیر از کابل، شهرهای جنوبی و شمالی افغانستان که به نام سیستان و خراسان یاد میشد، در قرن اول هجری به اسلام علوی گرویده و از هواداران خاندان بنی‌هاشم و از پیروان سادات علوی و عباسی شمرده میشدند، که نهضت سیه جامگان خراسانی و صفاریان سیستانی در قرن دوم و سوم هجری گواه بر این مطلب است.
                            پنجم) آیا منظور، ایرانِ دورة صفوی است؟
                            اگر منظور آنها از شاهنشاهی ایران دورة شاهان صفوی باشد، در پاسخ میگوییم که:
                            1: در بحث «ایران کنونی یا جبال و عراق عجم قرون میانه» و در بحث «آغاز اطلاق نام ایران بر عراق عجم در زمان صفوی» شرح داده ام که: در منابع اسلامی تا قرن دهم هجری از ایران کنونی به نام عراق عجم و فارس و از افغانستان کنونی به نام خراسان و سیستان یاد شده است. و در دورة صفوی کم‎کم نام ایران بر عراق عجم اطلاق شده است و برخی از سلاطین صفوی را شاعران یا تاریخنگاران بنام والی ایران و پادشاه ایران خوانده اند.
                            اگر گاهی حاکمان خراسانی مانند صفّاریان و طاهریان و غزنویان و افغانان بر قسمت‌های عراق عجم مسلط میشدند، و یا گاهی حاکمان عراق عجم مانند سلاطین صفوی بر بخشهای خراسان چیره میشدند، به معنی جزء و کل و یا به معنی وحدت نژادی و وحدت جغرافیای طبیعی این دو سرزمین نبوده است.
                            بدون تردید اینکه در کتبی مانند اکبرنامه از تهماسب صفوی به نام حاکم ایران و والی ایران یاد شده و یا کسانی در ترکستان به عنوان «شاه ایران» خوانده شده‌اند، اطلاق شاعرانه است که به سبب تسلط آنها به سرزمین ایرانویجه یا خراسان قدیم (افغانستان) با چنین عنوانی خوانده شده اند و بدون تسلط به ایرانویجه یا خراسان هرگز کسی سزاوار این عنوان نبوده است؛ مثلا سلطان محمود و خوارزمشاه به سبب تسلط شان بر ایرانویجه یا خراسان قدیم (افغانستان) در برخی از کتب به نام «پادشاه ایران» خوانده شده اند.
                            فردوسی سلطان محمود غزنوی را که در غزنی مستقر بود، شهریار «ایران» خوانده و گفته است:
                            جهان آفرین تا جهان آفرید - چُنو شهریاری نیامد پدید
                            به ایران همه خوبی از داد اوست - جهان شادمان از دل شاد اوست.
                            جوزجانی در کتاب طبقات ناصری محمد خوارزمشاه را که در خوارزم مستقر بوده، به نام پادشاه ایران خوانده و نوشته است: «چنانچه (در) بيان فرار و فوت «پادشاه ايران» گفته است، كه بر كنار دريائى باشد، همه عقلاى عجم و ايران را معلوم است كه، فرار محمد خوارزم شاهى از پيش مغل همچنان بود، كه فرار كبوتر، از پيش عقاب.»
                            این اطلاق شاعرانه بغیر از سلطان محمود و خوارزمشاهیان و صفویان، در تاریخ نظیرهای دیگری نیز دارد و کسانی مانند احمدشاه سلجوقی ترکمان و حتی چنگیز و تیمور را نیز در برخی موارد شاه ایران و توران خوانده اند. مثلا:
                            اتابک احمدشاه سلغُری از قوم ترکمان و از اتابکان فارس (543 تا 684 ق) در تاریخ معجم با القابی مانند «شهریار ملوک عجم» «خسرو ایران» و «وارث مُلک کیان» خوانده شده است. سلغُریان که به نام سلجوقیان خورد نیز یاد شده اند با سلجوقیان بزرگ از ترکمانان ماوراءالنهر بوده اند.
                            چنگیز خان مغول را نیز گاهی شاعران، به نام جهان‎دار ایران و توران خوانده اند.
                            جهان‏دار ايران و توران‏زمين - كه داد اين جهانش جهان‏آفرين
                            به‌ دلخواه او گشت چرخ كبود – به ‌اردوى فرخنده آمد فرود
                            زده حلقه لشگر- بگِرد اندرش‏ - خواتين توران و ايران برش
                            بدين‏گونه يكچند با گلرخان - بشادى بسر برد چنگيز خان‏
                            هم چنین امیر تیمور تورانی نیز خود را پادشاه ایران و توران خوانده و نوشته است: « به‌بازوي مردي و مردانگي‏ و اتفاق امرا و سپهسالاران و بهادران، به‌ضرب شمشير، تختگاه بيست و هفت پادشاه را مسخر ساختم و در ممالك ايران و توران و روم و مغرب و شام و مصر و عراق عرب و عجم و مازندران و گيلانات و شِروانات و آذربايجان و فارس و خراسان و دشت جته و دشت قپچاق و خوارزم و ختن و كابلستان و باختر زمين و هندوستان پادشاه شدم‏.»
                            خلاصه اینکه: ترکان قزلباش صفوی را که برخی به نام شاهان ایران خوانده اند، دلیلش این است که نام خراسان به جای ایران باستان مشهور شده بود و هم چنین تاخت‌وتاز و حکومت‌های ترکان و مغولان بر خراسان باعث شد که کاربرد نام ایران بر خراسان (افغانستان) به تدریج فراموش شود. بویژه از قرن دهم به این سو یعنی از زمان تسلط مغولان بابری در هند و ترکان قزلباش صفوی در عراق، چون در خراسان دولتی مستقل نبود که به‌قول دکتر افشار «مانند گذشته دعوای ایران مداری کند»، لذا دولت صفویه بر بخش عمده ایرانویجه و خراسان (افغانستان) مسلط شد و به نام دولت ایرانی در برابر مغولان بابری هند در صحنه سیاسی حضور یافت.
                            ششم) آیا منظور، ایران دورة قاجاری است؟
                            اگر منظور آنها از شاهنشاهی ایران سلطنت شاهان قاجاری باشد، در پاسخ میگوییم که:
                            1: به نظر میرسد که حتی نام جا افتاده و رسمی تمام قلمرو قاجاری، به نام ایران نبوده است. از سفرنامة ناصرالدّين‎شاه قاجار بطور روشن فهمیده نمیشود که تمام کشور وی به نام ایران یاد میشده است. در سال 1271 ش برای ناصرالدّين‎شاه قاجار سفرنامه‎ای به نام «سفرنامه عراق عجم» نوشته اند. در سراسر متن چاپی سفرنامه که امروزه در دسترس است تنها دو بار نام ایران برده شده و در آغاز سفرنامه ایشان چنین نوشته است: اعليحضرت، قوي‌شوكت، اقدس شاهنشاه، جمجاه شهريار اسلام‏پناه، خسرو صاحبقران، السّلطان بن السّلطان بن السّلطان ناصرالدّين‎شاه قاجار خلّد اللّه تعالى ملكه و سلطانه، عزم مسافرت و سياحتِ ايالت عراق عجم و بلاد مركزى ايران را فرموده‏...»
                            2: پس از دوره قاجار احتمالا تا آغاز سلطنت رضاخان نیز دولتی به نام «دولت ایران» کاملا رسمیت نداشته تا جزو و کل داشته باشد، بلکه فقط «دولت قاجاریه» یا فارس و یا عراق عجم گفته می‌شده است. زیرا اگر نام رسمی و بین‌المللی مملکت رضاخان بنام ایران می‌بود، نیازی نبود که وی نام کشور فارس را به ایران تغییر داده و از دنیا بخواهد که ازین پس کشور وی را به نام ایران بخوانند. هم چنین نیازی نبود که وی به نویسندگان کشور خود فرمان دهد که از این پس به جای «فارس» «ایران» بنویسند.
                            در کتاب تاریخ عمومی سال ششم مکاتب ابتدایی که توسط میرزا سید حبیب الله جاوید مدیر مدرسه دولتی نگارش یافته و در فروردین 1306 ش یعنی دو سال پس از پادشاهی رضاخان در تبریز چاپ شده، هنوز از نام عراق استفاده میشده است نه از نام ایران.
                            در این کتاب در باره مرداویج بن زیار نوشته است: «از غلامان اسفار بود که به ولی نعمت خویش مخالفت کرده بر او غالب شد و بر طبرستان مستولی گردید. بعد از آن عراق عجم را نیز مسخر کرد و در شهر اصفهان اقامت گزید.»
                            ببینید نویسنده ننوشته که مرداویج ایران را مسخر کرد، بلکه نوشته که مرداویج پس از استیلا بر طبرستان، عراق عجم را مسخر کرد.
                            بار دیگر در کتاب یادشده در باره آل بویه نوشته است: «علی عماد الدوله که در کرج حکمران بود، برادر خود حسن را به تسخیر عراق فرستاد. بعدا احمد معزالدوله، فارس و کرمان و عراق عرب و عراق عجم گرفت.»
                            خوب توجه کنید، اگر نام ایران به سرزمینی میانِ رود دجله و کویر بزرگِ خراسان یک نام رسمی و معروف می‌بود، میرزا حبیب الله باید می‌نوشت «عراق عرب و ایران گرفت»، نه اینکه بنویسد: «عراق عرب و عراق عجم گرفت.»
                            نتیجه:
                            نتیجه سخن اینکه: از اسناد و نکات و شواهد یادشده، معلوم می‌شود که، افغانستان نه تنها جزء ایران و فارس کنونی نبوده، بلکه غالبا خود ایران و خود فارس و مرکز فرهنگ، تاریخ، تمدن و زبان ایرانی و فارسی بوده است. هم چنین خراسانِ قدیم یا افغانستان کنونی، نه تنها جزء عراق عجم و یا جزء خراسان کنونی نبوده، بلکه پیوسته خود خراسان و مرکز تاریخ و فرهنگ و زبان و سیاست خراسان بوده است. در دوره اسلامی نیز حکومت خراسان غالبا از عراق عجم و حتی از بغداد جدا بوده است و اصلا معلوم نیست که نویسندگان تاریخ تبانی ایران از کدام «كل و جزء» سخن گفته و افغانستان و بخشی از ممالک آسیای میانه را، جزء کدام ایران و فارس و خراسان می‌خوانند؟!

                            • چهارشنبه 31 مرداد 1397-2:21

                              perfect

                              • سه شنبه 22 تير 1395-23:47

                                ببخشید منظورم آق قویونلو ها بود ترکان عثمانی همیشه از اون ها به عنوان سلاطین ایران و سلاطین سرزمین های ایرانی یاد می کردند. از مسئول مازندنومه میخوام حتما پاسخ خای من رو انتشار بده تا پوچی این ادعا ها ثابت بشه

                                • سه شنبه 22 تير 1395-23:36

                                  اخه اینا چه چرت و پرتیه از گیلان و اذربایجان مرداویج بلند شده رفته اصفهان رو که جز ایالت عراق عجم بوده رو فتح کرده در درون کشور ایران رفته یکی از شهرها رو فتح کرده بعد میخوای بگه رفتم ایران رو فتح کردم مگه اصفهان فقط ایران بود یا اذربایجان و گیلان ایران نبود؟؟؟ این خودش نشون میده که کل ممالک عجم نشین ایران بوده ایران به معنی سرزمین آریایی هاست و هرجا که این اقوام حضور داشتند ایران بوده چه در افغانستان کنونی چه در استان فارس ایران یا جای دیگر با کدام مدرک می گویی ایران ویج افغانستان است؟؟؟ ایران ویج را گفته اند مسکن اولیه آریایی ها بوده که احتمالا باید در نزدیکی سیبری دنبال آن گشت حتی اگر ایرانویج خراسان هم باشد خراسان بخشی از آن در ایران و بخشی در افغانستان است بلخ و هرات در افغانستان و نیشابور و طوس هم در ایران همه چیز را به افغانستان منحصر نکن حتی ترکمنان قراقویونلو که در آذربایجان حکومت می کردند و حتی گستره حکومتشان به نزدیکی های افغانستان امروزی هم نمی رسید خود را وارثان ایران می دانستند اگر ایرانویج افغانستان است پس چرا آنان که به قول شما به ایرانویچ دست نیافتند دم از حکومت ایران می زنند؟؟؟پاسخ؟؟؟

                                  • سه شنبه 22 تير 1395-22:56

                                    دوست عزیز دچار توهم شدیدی شدی یا داری سندسازی می کنی 1-اولا بسیاری از محققین گفتند آذربایجان یا سیستان و یا بلخ زادگاه زرتشت است اما شما فقط از بلخ نام می بری
                                    2-چه کسی گفته تمام تمدن سیستان و زابل قدیم متعلق افغانستان است به وضوح روشن است سیستان و زابلستانی که هنوز جز ایران است مقصود فردوسی بوده درخت گز و دریاچه سیستان و کوه سپند همه در سیستان ایران است درخت گز به وفور در سیستان ایران یافت می شود حال شما مدعی سیستان هستی
                                    3-در تمدن ایران قبل از سلجوقیان فقط بلخ و هرات و غزنه را دیده ای؟ اصفهان و جندی شاپور و تیسفون ، تخت جمشید سیستان راندیده ای؟؟؟
                                    4- اگر خاستگاه زبان فارسی افغانستان است پس چرا به این زبان می گویند فارسی و فارس و پرشیا از ایالت های ایران اند و از فارس ایران این زبان در خراسان به شکل کانونی جدید شکل گرفت چراکه از حکام عرب دورتر بود و حکومت سامانی از میراث تمدن ایران گذشته حفاظت می کرد که سامانیان هم تمدن اصلی خود را در تاجیکستان امروزی شکل دادند نه افغانستان
                                    3- عراق عجم را فقط نیمه غربی ایران را می گفتند و آیا تو ایالات فارس و آذربایجان و سیستان و کرمان گرگان و مازندران و گرگان و خراسان را ندیدی؟؟؟؟؟
                                    4- اینکه چرا زبان فارسی بعد از غزنویان در نواحی غربی ایران رواج یافت چون این مناطق به سلاطین عرب نزدیک بود و از حکومت ایرانی سامانی دور پس کسی نبود که آن ها را به نوشتن آثاری به زبان خود ایران تشویق کند.
                                    5- نام ایران حتی در قبل از اسلام و در کتیبه های غرب ایران کرمانشاه که تو آن را ایران نمی دانی آمده است حکام ایران هم که مقرشان اصفهان و تهران و شیراز بوده از نام ایران برای کشور استفاده می کردند
                                    6- و در آخر سخنان یاوه شما کودکانه است اینکه چند شهر تاریخی ایران بلخ،هرات و غزنی در خاک شماست خودتان را صاحب تمام تمدن ما ندانید اصفهان و شیراز و تخت جمشید و جندی شاپور و نیشابور و سیستان و آذربایجان و گرگان و کرمانشاه و تیسفون و استخر، همدان ، ری را هم بیاد آورید و این را هم بیاد آورید که به جز همین شهرهایی که انگلستان از ایران جداکرد دیگر چه دارید نورستانی های بی تمدنی که خودتان آنان را کافر می دانید یا پشتون هایی که افراطی گری و وحشی گری طالبان را به وجود آورده اند یا قوم هزاره که اصلاااا ریشه ایرانی ندارند یا ازبک ها و ترکمن های افغانستان که ایرانی نیستند پس حرف مفت نزنید

                                  • پنجشنبه 26 فروردين 1395-13:24

                                    خوب شما اگر مداركي در اختيار داريد كه نشان دهد افغانستان جزء از ايران است بفرماييد چاپ اش كنيد ما اينقدر منطق داريم كه واقعيت را بپذيريم و بگوييم بلي، كاري را شما مي كنيد واقعيت ستيزي است. أبوعلي سينا بلخي را ساخته ايد همداني و دانشمند خود ساخته ايد. سيدجمالدين أسد آبادي را ساخته ايد اسعد آبادي . شاهنامه اي را كه بدان افتخار مي كنيد دو دربار سلطان محمود غزنوي سروده شده نه در أصفهان . مولانا جلال الدين محمد بلخي ساخته ايد مولانايي خود تان. شما سالهاست به داشته هاي ما افتخار كرده ايد و مي كنيد چون از خود چيزي نداريد

                                    • علی بنیادیپاسخ به این دیدگاه 9 13
                                      چهارشنبه 25 فروردين 1395-12:24

                                      چقدر زور تون داده برادران ایرانی!
                                      ما سالهاست که نیش کلمات و جملات تان را (از رسانه های تان گرفته تا مسئولان و آدمای کوچه و بازاری تان) با عمق وجود خود احساس می کنیم اما حالا مجموعه ای از تاریخ مان که در برخی موارد به شما برخوره زورتان داده است
                                      لطفا اینقدر تمامت خواه نباشین

                                      • بابه مزارىپاسخ به این دیدگاه 14 7
                                        شنبه 11 ارديبهشت 1395-10:37

                                        كسى براتون دعوت نامه نداده مهمان ناخوانده نه چندان محترم، نه براى ورود به ايران، نه براى ورود به محافل ايرانى. ولى متاسفانه اينقدر مردم ما بيخيال هستند كه تريبون هاى رسمى مملكت رو دست هزاره هاى مغول تبار گذاشته تا يه سرى زالو كه هنوز در ايران هستند بياييند نان و نمك ايران رو بخورند و اينقدر هم ورود غيرقانونيشان زياد باشد و زاد و ولدشان هم مثل ميكروب بى رويه باشد، كه امروز ادعا بكنند نسبت به آب و خاك ما.

                                      • چهارشنبه 25 فروردين 1395-11:33

                                        بیایید شاهنامه فردوسی را که حماسه ملی ایران است در نظر بگیریم. اگر کابل و زابل و سیستان و بلخ و سمنگان و بادعیس و بُست و هری را برداریم، چه از ایران می ماند؟ با طوس تنها که ایران درست نمی شود. مازندران هم که جایگاه دیوان بوده است. دیوانی که در رأس شان دیو سفید بود و کاووس، شاه ایران، را با لشکریانش دستگیر کرد. رستم برای رسیدن به مازندران مجبور شد از هفت خوان بگذرد. باز بیاییم افغانها را بی بهره از ایران و مدعیان دروغین بدانیم!

                                        • يکشنبه 25 بهمن 1394-22:41

                                          جغرافیای زابلستان تاریخی
                                          1: نویسنده دایرت‌المعارف مصاحب گوید: زابل یا زابلستان و زاولستان نام قدیم ناحیه کوهستانی بخشهای عُلیای رود هیرمند و قندهار و بالاخص سرزمین اطراف غزنه بوده است. زابلستان بویژه به مناسبت زال و رستم- که یکی از القاب او زابلی است- شهرت بسیار دارد.( دایرت المعارف فارسی، به سرپرستی غلام حسین مصاحب، ذیل واژه زابل. (چ سوم، 1381))
                                          2: مسعودی تاریخنگار قرن چهارم، زابلستان را در میان خراسان و سند نوشته و آن را کشور فیروز بن کبک خوانده و نوشته است. « ديار هند از حدود منصوره و مولتان به خراسان و سند پيوسته است و كاروانها از سند به هند و خراسان پيوسته رفت و آمد می‌کنند و اين ديار را به زابلستان می‌پيوندند. زابلستان سرزمین پهناوری است که به نام مملکت فیروز پسر کبک معروف است. در زابلستان قلعه‌های عجیب و زبان گوناگون و مردم بسیارند.» (مروج‏الذهب، ج‏1،ص:178)
                                          3: ابن خردادبه خراسانی جغرافیدان قرن چهارم هجری گوید: رُخج و بلاد داور و زابلستان در مرزهای تخارستان واقع است. (ابن خردادبه، مسالک الممالک، ص 35 .)
                                          4: یاقوت حَمَوی (ق هفتم) زابلستان را کشور مستقل خوانده و نوشته است: «زابلستان همان زابل است که عَجَمها آن را زابلستان گويند و آن ناحيه پهناور و مستقل در جنوب بلخ و تخارستان است. مرکز اين نواحی، شهر بزرگ و تاريخي غزنه است. زابلستان منسوب به زابل (زال) جد رستم بن دستان است و «ستان» که به نام زابل اضافه شده، به جاي حرف نسبت نزد عجم به کار ميرود. زابل توسط عبدالرحمن بن سَمُره (در زمان خلافت عثمان) با صلح به روي مسلمين گشوده شد.»( معجم البلدان، ذیل زابلستان و زابل، ج 3 ص 125‌)
                                          5: زین العابدین شیروانی سیاح سده سیزدهم هجری جغرافیای زابلستان را چنین ترسیم کرده است: «زابل و زاول بر وزن کابل ولایتی مشهور است و محدود است از مشرق به ولایت کابل و از مغرب به مُلک قُهستان و خراسان، از جنوب به دیار سِند و از شمال به خراسان و جبال آن، صحرا و بیابانش بیشتر از کوهستان است و مشتمل بر بلاد قدیمه و نواحی عظیمه و جاهای خوش و چراگاه های دلکش و آب های خوش‌گوار و هوای سازگار است. همه بلادش از اقلیم سوم و اندکی از جبال هزاره داخل اقلیم چهارم است. مسکن طوایف افغان و جماعت هزاره و اندکی ترک و تاجیک و هندوان مقتدرند. ایشان حنفی مذهب و اکثر آنها شیعه امامیه اند و دیگر هندوانند. [هفت شهر] «قندهار» و «غزنین» و «زمینداور» و «بُست» و «فیروزکوه» و «فراه» و «میمند» از بلاد آنجا است. (زین العابدین شیروانی، بستان السیاحه، ص 301 )
                                          6: لغتنامه دهخدا نیز به نقل از فرهنگ آنندراج نوشته است: زابل مملکت پهناور است، از سمت شرق به ولایت کابلستان و از غرب به سیستان و از جنوب به دیار سِند و از شمال به جبال هزاره و خراسان محدود است. طولش بیست مرحله و عرضش پانزده مرحله است.( لغت نامه دهخدا ، ذیل عنوان زابل.)
                                          این جغرافیای زابل و زابلستان کهن و تاریخی بود. اما شهرکی که امروزه در سر مرز شرقی ايران موسوم به زابل شده است به قول دکتر معین: « در قديم سيستان (سگستان، سكزستان) و نيمروز خوانده مي شد و در شهريور 1314ش [در زمان رضا شاه پهلوی] به موجب تصويب نامة هيأت وزيران، آن را زابل ناميدند(فرهنگ معين ج 5 ، چ نهم، ذیل « زابل» / نیز بخش سوم، چاپ چهارم، ذیل زابل.)
                                          و شهر زاهدان نیز در 0قدیم آبادی کوچکی به نام دزداب بوده است که در دوران جنگ بین المللی اول، چند خانوادة پلاس نشین بلوچ در آن ساکن بودند... تا اینکه در زمان رضاشاه پهلوی به اسم زاهدان تبدیل گردید. (دهخدا، ذیل زاهدان)

                                          • شنبه 9 آبان 1394-23:6

                                            من درست متوجه نشدم یعنی شما معتقد هستید که مردم افغانستان حتی فارسی زبانان آن که حدودا 40 در صد کشور افغانستان را تشکیل می دهند ،هیچ تاریخ و گذشته ای نداشتندوحدودا دو قرن قبل یک دفعه ای از آسمان به زمین افتادند؟؟؟؟
                                            این آدم ها فرزندان همان کسانی هستند که قبل از تاسیس افغانستان خودشان را ایرانی معرفی می کردند!شاعران و اندیشمندان بزرگ هم که در افغانستان امروزی به دنیا اومدند متعلق به سرزمین ایران بزرگ و کهن بودندو نه متعلق به ایران به معنای محدود امروزی!پاکستان هم از هند جدا شد ولی به این معنی نیست که مردم پاکستان هیچ تاریخ ، فرهنگ و تمدنی ندارند!هر کسی که میخاد هند رو بشناسه باید پاکستان رو هم مورد مطالعه قرار بده! نه اینکه گذشته ی مردم پاکستان رو به جرم جدایی کاملا حذف کنه!

                                            • اسد بوداپاسخ به این دیدگاه 16 6
                                              شنبه 11 ارديبهشت 1395-11:10

                                              دوست گرامى اون وارثان تمدن ايرانى كه امروز در افغانستان هستند، تاجيك هاى عزيز هستند كه برادران و خواهران ما هستند و اتفاقا نه آنها خودشان را از ما جدا ميدانند، نه ما خود رو از آنها جدا. مشكل اين قوم چشم بادامى هزاره هست كه پيشينه اش به مغولستان برميگردد و نه فلات ايران و هيچ هويتى در فلات ايران ندارد و امروز با دزدى و چپاول فرهنگى و نسل كشى نژادى ( با زاد و ولد بى رويه درون ايران و مهاجر غيرقانونى به ايران) و همينطور با پول و امكانات خود ايرانى ها در حال مصادره آب و خاك ايران و ايرانى هستند! تمام اين كتاب ها هم هويت سازى هست براى اين قوم كه توسط هزاره هاى مقيم ايران انجام شده! قومى كه ابتدا به عنوان جنگزده وارد ايران شد و وقتى كه شرايط را براى رشد انگلى مناسب ديد، مثل يك انگل از امكانات جامعه ميزبان بر ضد خوب جامعه ميزبان استفاده كرد و الان هم ادعاى ارث و ميراث داره نسبت به آب و خاكى كه بهش پناه دادهه! هزاره هاى نمك نشناس و ملت ايرانى كه هنوز در خواب هستند و نميبينند كشورشون توسط هزاره ها در حال اشغال هست وتاريخشون در حال مصادره اما هيچ كارى نميكنند!

                                            • شنبه 31 مرداد 1394-10:31

                                              درود فقط کافیه روزنامه هشت صبح تو فیس بوک ببینید تا از نزدیک با نظرات مردم افغانی اشنا بشین تا خودتون با چشمای خودتون نظرای مردمشو با چشتون نبینین باورتون نمیشه

                                              • سوادکوهی کیجاپاسخ به این دیدگاه 15 1
                                                پنجشنبه 29 مرداد 1394-19:18

                                                پرواضحه پشت تمام این حرکات ساده و به ظاهر مسخره استعمارگر پیر انگلیسه که داره نرمک نرمک مهره های شطرنجشو حرکت میده!!!! و ما زمانی میفهمیم که ... کیش مات.
                                                فقط کافیه چند شب برنامه های BBC فارسی رو ببینیم که به هر بیننده با کمی هوش سیاسی نشون میده چه شستشوی مغزی عمیق و دقیقی برای افغانها شروع کرده!!!
                                                بگذریم ازینکه خیلی وقته اونا رو ویروس وار تو ریزترین لایه های اجتماعی ما پخش کردن تا به موقع این سربازا رو که حسابی شتشوی مغزی شدن رو حرکت بدن.
                                                به نظرم دیگه وقتشه به کسایی که مهره ها رو جابه جا می کنن در عمل بفهمونیم دیگه شعار نمی دیم دوری نمی کنیم قهر نمی کنیم با شما میگیم و می خندیم ولی بدونید قد فکریمون هم قد و گاها یه سرو گردن بالاتر از شماست.
                                                البته این هم قدی فکری باید هم برای مسئولین هم ملت باشه که متاسفانه علاقه مندی به سریالای ترکیه ای مردم و نیز علاقه مندی مسئولین به زمین خواری و رانت خواری نشون میده ما با این همقدی حالا حالا ها فاصله داریم...

                                                • زین العابدین درگاهیپاسخ به این دیدگاه 20 2
                                                  چهارشنبه 28 مرداد 1394-23:27

                                                  سلام
                                                  این کتاب چهار جلدی را دیدم و بخش های عمده آن را خوانده ام. متاسفانه ایران ستیزی و جعل هویت تاریخی، فرهنگی و ادبی برای افغانستان در این کتاب بسیار فاجعه آمیزتر از این حرفاست. انگار ایران در گذشتۀ تاریخ، ایران را ذیل افغانستان(کابلستان و زابلستان ) دانستن، بدیهی ترین نکته در این کتاب است، نویسندگان کتاب در پی آنند که در تاریخ گذشته پیش از اسلام و بعد از اسلام ایرانی وجود نداشت. سنایی را افغانی دانستن (نه شاعر ایرانی) چیزی نیست فردوسی، منوچهری، ابوریحان بیرونی، منجیک ترمذی و... را افغانی قاملمداد کرده اند و... .
                                                  اگر توفیق رفیق شود یاداشتی تقدیم خواهم کرد.

                                                  • با جناب درگاهیپاسخ به این دیدگاه 15 9
                                                    پنجشنبه 29 مرداد 1394-9:45

                                                    یادتان نرود که نویسندگان کتاب مجاز به ایرانی دانستن خود نبوده اند ، آن ها در ایران گذرنامه به دست، حرف می زنند . با هویتی دیگر شناخته می شوند . آن ها محقند چون من و شما هویتی برای خود قائل شوند . آن ها هم چون من و شما اثبات وجود خود می کنند و حق دارند که حرفی بزنند . مگر ما منکر حضور تاریخی کابلستان و زابلستان در فرهنگ و تاریخ ایران شده ایم . بگذارید در نام بردن ، آن ها اول از کابلستان و زابلستان و بعد ایران و ما نیز اول از همه نام ایران را بر زبان بیاوریم . دعوا های ساختگی را کنار بگذاریم !

                                                    • چهارشنبه 25 فروردين 1395-11:55

                                                      جای تاسف است که توسط یک مدعی استادی، مرز سیاسی وفرهنگی یکی پنداشته شده است مگر بلخ یکی از ارباع خراسان نیست؟ مگر کابل وزابل تاریخی- نه امروزی- جزو ایران تاریخی نیست؟ مگر تاریخ مملکتی که امروزه افغانستانش می خوانند چیز جدای از تاریخ ایران است؟ دنیای عرب مرزهارا کنار می گذارند که علیه مجوسی ها متحد شوند و حتی در این مسیر با اسرائیل دست دوستی میدهند اما کشورهای فارسی زبان تا این حد معتقد به مرز سیاسی اند. به نظرم افکار توطئه بین، کهنه و در مسیر اهداف انگلیس است. مگر در تمام خانه های افغانستانی ها اثار حافظ وسعدی پیدا نمی شود؟ مگر در تمام کتابخانه های ایران؛ اثار سنایی غزنوی و بیرونی وغیره نیست؟ این مسایل مگر مرز بردار هستند؟ مگر می شود کسی مدعی مالکیت آنها بشود؟

                                                      • شنبه 31 مرداد 1394-13:2

                                                        دشمن دانا به از دوست نادان...

                                                        • يکشنبه 1 شهريور 1394-10:9

                                                          دشمن دانا به از نادان دوست
                                                          دوستی با مردم دانا نکوست !!

                                                    • چهارشنبه 28 مرداد 1394-17:52

                                                      حمله دیگر به کامیون‌های ایرانی در ترکیه طی 2 شب گذشته
                                                      طی یکماه اخیر ۹ بار به خوردهای ایرانی در خاک ترکیه حمله شده است که دولت ترکیه باید پاسخگوی این گونه حوادث و حفاظت از جان و مال مسافران و خودروها باشد.
                                                      3 حمله دیگر به کامیون‌های ایرانی در ترکیه طی 2 شب گذشته
                                                      مدیر کل دفتر ترانزیت و پایانه‌های مرزی سازمان راهداری و حمل و نقل جاده‌ای از حمله دوباره به سه کامیون ایرانی طی دو شب اخیر خبر دادبه گزارش عصرایران، محمد جواد عطرچیان در گفتگو با خبرنگار پایگاه خبری وزارت راه و شهرسازی از حمله دوباره به کامیون‌های ایرانی خبر داد و گفت: متاسفانه افراد ناشناس شب گذشته به دو کامیون ایرانی و دو شب گذشته به یک کامیون ایرانی در منطقه چالدوران ترکیه حمله کردند.
                                                      وی تاکید کرد: از ایرانیانی که قصد سفر به ترکیه را دارند درخواست می‌شود از سفرهای غیرضروری به این کشور خودداری کنند.

                                                      وزارت راه و شهرسازی همچنین از ایرانیانی که قصد سفر به ترکیه را دارند درخواست می‌کند از سفرهای غیرضروری به این کشور خودداری کنند. همچنین به کامیون‌های ایرانی که قصد ترانزیت کالا به اروپا را دارند اعلام شده تا در صورت امکان از مسیرهای جایگزین برای ترانزیت کالا به اروپا استفاده کنند.
                                                      عطرچیان با بیان اینکه وقتی مسیری ناامن می شود عملا سایر مسیرها فعال می شوند هر چند که اقتصادی نباشند،‌ گفت:‌ قطعا مسیری که نا امن باشد هزینه حمل کالا و در نهایت قیمت نهایی کالا را افزایش خواهد داد اما دروازه‌های ایران باز است و کامیون سایر کشورها می توانند به سرعت وارد مسیر ایران شوند.
                                                      حمله افراد مسلح به اتوبوس ایرانی در ترکیه

                                                      بعد از انفجار در مسیر قطار آنکارا به تهران، یک دستگاه اتوبوس ایرانی ساعت ۱۱ صبح روز ۱۶ مرداد در منطقه چالدوران ترکیه از سوی افرادی که در کوه‌های اطراف کمین کرده بودند مورد حمله قرار گرفت. در جریان این حمله و تیراندازی راننده و چند نفر از مسافران زخمی شدند .

                                                      تاریخ انتشار: ۱۱:۵۴ - ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ - 17 August 2015
                                                      http://www.ilna.ir
                                                      http://www.asriran.com

                                                      • شروین روشن از بابلپاسخ به این دیدگاه 22 7
                                                        چهارشنبه 28 مرداد 1394-10:59

                                                        بهتر نیست دوستان افغانی ما نخست به فکر واکسنینه کردن کشورشان باشند تا در قرن ۲۱ بچه‌ها از فلج کودکان نمیرند؟

                                                        • کمی تند !پاسخ به این دیدگاه 15 9
                                                          چهارشنبه 28 مرداد 1394-9:54

                                                          دوست دانشمند ما بیش از اندازه جدی گرفته اند . مرز های فرهنگی را با مرز های سیاسی ایشان اشتباه گرفته اند ولو چند جوان درسخوانده افغانی چیزی را بر زبان بیاورند . مگر نمی بینید که تاجیکان چه می گویند ؟ مگر سلطان محمود و عموم غزنویان امرای ایرانی محسوب نمی شوند ؟ . مگر بخش های عمده از افغانستان تا عصر صفویه و حتی قاجار درون مرزهای سیاسی ایران نبوده است ؟ حال بر این مبنا آیا شما هم ادعایی سیاسی را دنبال می کنید ؟ مطمئناً خیر !
                                                          مسلم است که هم ما و هم افغان ها و هم تاجیکان به فرهنگ و تاریخ مشترکمان فکر می کنیم . این سبب نزدیکی بیشتر است و به صلح و ثبات منطقه و به تفاهم و حسن همجواری مان کمک می کند .نگران نباشید !

                                                          • پنجشنبه 29 مرداد 1394-9:6

                                                            این دیگه توهم توطئه نیست. بجای اظهار فضل بروید کتاب را بخوانید بعد ادعای توهم توطئه کنید. اصل توطئه هست این. ما همیشه صبر میکنیم اتفاقی بیفتد بعد شروع به دفاع می کنیم. کیه که افغانیا ادعای خراسان و سیستان ما رو بکنند. دیر نیست. بگذار جنگشون تموم بشه بعد. شانس آوردیم همیشه جنگ دارند وگرنه مدعی میشدند

                                                            • فرید رستگارپاسخ به این دیدگاه 11 9
                                                              جمعه 27 فروردين 1395-7:18

                                                              بلی امرای غزنه ایرانی محسوب می شوند
                                                              اما کدام ایران؟
                                                              ایران تاریخی که مرزش در شاهنامه مشخص است یا ایران فعلی که از زمان رضاخان به این اسم مسمی گردید؟
                                                              متاسفانه شما همیشه مغالطه می کنید. جغرافیای ایران باستان با جغرافیای کشوری که بعد از رضا خان به ایران مسمی گردیده کاملا متفاوت است. این هم شما و این هم شاهنامه فردوسی. عاقلان قضاوت کنند
                                                              این جغرافیای ایران باستان است که در شاهنامه آمده است:
                                                              هر آن شهر کز مرز ایران نهی/ بگو تا کنم آن ز ترکان تهی
                                                              از ایران به کوه اندر آید نخست/ در غرچگان از بر بوم بُست
                                                              دگر طالقان شهر تا فاریاب/ همیدون در بلخ تا اندرآب
                                                              دگر پنجهیر و در بامیان/ سر مرز ایران و جای کیان
                                                              دگر گوزگانان فرخنده جای/ نهادست نامش جهان کدخدای
                                                              دگر مولیان تا در بدخشان/ همین است از این پادشاهی نشان
                                                              فروتر دگر دشت آموی و زم/ که با شهر ختلان برآید برم
                                                              چو شگنان و ترمذ و ویسه گرد/ بخارا و شهری که هستش به گرد
                                                              همیدون برو تا در سغد نیز/ نجوید کسی پادشاهی به چیز
                                                              وزان سو که شد رستم گردسوز/ سپارم به او کشور نیمروز
                                                              ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه/ سوی باختر برگشایم راه
                                                              بپردازم این در هندوان/ نداریم تاریک از این پس روان
                                                              ز کشمیر و ز کابل و قندهار / شما را بود آنهمه زین شمار
                                                              و زان سو که لهراسب است جنگجوی/ الانان و غَر در سپارم بدوی.
                                                              حالا فهمیده که چه کسانی ادعای پوچ دارند.

                                                            • دانشجوی تاریخپاسخ به این دیدگاه 19 5
                                                              چهارشنبه 28 مرداد 1394-10:23

                                                              به نظر من تا نباشد چیزکی مردم نگویندچیزها، دکتر نورایی با استناد به پایان نامه ای که 4 سال رویش وقت گذاشته شده بیان کرده که روشنفکران افغانی در این جریان دخالت دارند که روز ی بگویند خراسان و سیستان مال ماست. مگر اعراب و دوبی 20 سال پیش ادعای مالکیت بر خلیج فارس را داشتند؟ زمینه سازی کردند. اینها دارند زمینه سازی میکنند برای 20 سال دیگر. بهتر است ما سرمان را زیر برف نکنیم. تازه سند سازی آن ها هم با پول ایران جور شده! 20 سال دیگر می گویند ببینید خودتان کناب چاپ کردید و گفتید زابلستان و کابلستان یعنی افغانستان! باید جدی گرفت با توجه به تجربه ای که از اعراب متحجر داریم

                                                              • چهارشنبه 28 مرداد 1394-11:0

                                                                دانشجوی عزیز کاربرد نام جعلی برای خلیج فارس که از آن یاد نموده اید ادعای مالکیت نیست بلکه تلاش سیاسی دشمنان نیرومند ما برای جدا سازی قومی و تفرقه است . این لکه ها با سیاست ورزی و دیپلماسی درست بین المللی پاک خواهد شد و الا روشن ترین حقوق ملی مان اگر در دیپلماسی هوشمندانه عمل نکنیم در معرض تهدید است .

                                                            • چهارشنبه 28 مرداد 1394-9:49

                                                              بزودی باید گواه فعالیت های پان پشتویسم باشیم، نمیدونم ترکیه تو تاجیکستان و ازبکستان و افغانستان چه کار داره.....
                                                              هر چند در یک حرکت ملی از سوی امامعلی رحمان، این مرد بزرگ ، مدارس ترکیه ای را در کشور برچید و آن مدارس را ملی اعلام کرد....

                                                              • چهارشنبه 28 مرداد 1394-9:48

                                                                جای تاسف دارد

                                                                • ايران وطنپاسخ به این دیدگاه 13 6
                                                                  شنبه 11 ارديبهشت 1395-10:30

                                                                  دو تا افغانى به شما منفى دادند! چون 1. با ايدى ايرانى كامنت گذاشتى. 2. گفتى جاى تاسف هست! اين افاغنه ايى كه تو چاپ اين كتاب دخيل بودند همشون از قوم هزاره هستند كه در خود افغانستان يه قوم منفور و بى هويت هست كه به خشونت و آمدكشى معروف هست. و جالب اينجاست هزاره هاى نويسنده اين اراجيف نامه مثل... همشون تو ايران بودند و هستند كه فرصت براى محاكمه حقوقى اين بيمقدار ها باز هست. جالب اينجاست وقتى هزاره هاى افغانستان به عنوان جنگزده و آواره مليونى به كشور ما هجوم آوردند، ما يه قوم پابرهنه و آدمكش و خونريز تحويل گرفتيم و اونا رو فرستاديم دانشگاه. كما اينكه الان در دانشگاه هاى امام خمينى قزوين، شهيد بهشتى، تهران، علامه طباطبايى هزاره هاى زيادى با بورسيه ايران مشغول به تحصيل هستند. اينها رو از سبعيت و وحوش بيرون كشيديم و فرستاديمشون دانشگاه، غافل از اينكه ذات بد نيكو نگردد.. امروز اينجورى بلاى جونمون شدند، اون هم در داخل ايران!! جالب اينجاست كه همه جا هم تريبون هاى دولتى در اختيارشون گذاشته ميشه. ././.


                                                                ©2013 APG.ir