تعداد بازدید: 2317

توصیه به دیگران 0

يکشنبه 18 مهر 1395-8:13

دیو سپید

واژه "دیو" و ترکیبات "دیو سپید" و "ارجنگ دیو"  در اصل از زبان مازندرانیان است و اصولاً فارسی نیست.


مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، درویش علی کولاییان: در کف هر کس اگر شمعی بدی / اختلاف از گفت شان بیرون شدی

بیش از هزار سال از آفرینش شاهنامه گذشته است. این کتاب نه تنها یک شاهکار ادبی، مرجع و منبع بسیار با اهمیتِ تاریخِ ایرانِ پیش از اسلام  است.

شاهنامه فردوسی امروز هم دست مایه شمار زیادی از نویسندگان است. شاهنامه پژوهان کوشیده اند و می کوشند راه تفسیر و یا تعبیر و یا گاهی هم تصحیح نسخ آن را در پیش گیرند.

تلاش این دسته از عالمان، برای مان ارجمند است و ما آن را قدر می شناسیم،  اما آنجا که شاهنامه از مازندران سخن می گوید، فقدان پژوهش های تاریخی سبب آن می شود که شاهنامه پژوه، در آرای خود غالباً تصویری نادرست از مازندران باستان ارائه دهد .

از هزاران بیت شاهنامه نزدیک هزار بیت شرح ماجرایی بنام هفتخوان رستم است؛ سهمی کوچک از شاهنامه، اما بلند آوازه.

هفتخوان شرح عبور رستم -مشهور ترین و بزرگترین پهلوان حماسی شاهنامه- از هفت مرحله یا هفت گذر دشوار است تا کاووس -شاه  ایران- را که مازندرانیان به بندش کشیده اند، رهایی بخشد. خوان هفتمِ کشتن دیو سپید است و نتیجه  آن رهایی کاووس از بند. هلاکت ارجنگ دیو به دست رستم هم در خوان ششم صورت گرفت.

هفتخوان رستم در واقع شرح یک ماجرای تاریخی عهد ساسانیان است. خصومت با انوشیروان از سوی برادرش کاووس (کیوس، فاتح مازندران) و سرانجام قتل برادر به دستور انوشیروان، باعث سانسور و حذف نام کیوس در مکتوبات رسمی دربار ساسانیان شد؛ سانسوری که در اسناد و اعلامیه های رسمی، طی دوران طولانی سلطنت انوشیروان و  سلطنت جانشینانش همیشه اعمال می شده است.

با وجود سانسور، ماجرای جنگ کاووس و گشودن مازندران توسط او به کمک جنگجویی شجاع با نام رستم و عضوی از ارتش کیوس، در حافظه تاریخی ایرانیان اسطوره شد و اسطوره باقی ماند.

ما در نوشته های متعدد خود به این ماجرا پرداخته و نشان داده ایم مازندران نامی محلی، برای بخشی از بیشه نارون  بوده است و آخرین بخش باقی مانده در دست حاکمان خود مختار محلی (ملوک الطوایف بازمانده از عهد اشکانیان) که حاکمیت شان در عصر قباذ -پادشاه ساسانی- فقط بر قسمتی از مازندران امروز، هنوز هم جاری بوده است.

 نکته یی که اینجا مطرح می شود اشاره به چگونگی نام دو رجل مازندرانی یعنی دیو سپید و ارژنگ دیو در هفتخوان رستم است .جزء مشترک نام ها ،واژه "دیو" است. عادت این است که واژه های "سپید"، "ارجنگ" و "دیو" هر سه واژگانی فارسی تلقی شوند و شاهنامه پژوهان عموماً هر سه واژه را این گونه می پندارند.

 هیچ زمان اصالت و یا ریشه  نام ها که آورده ایم دقت شاهنامه پژوهان را به خود جلب نکرده است. اصل واژه ها آیا فارسی اند ؟ یا مازندرانیان آن واژه ها را در میان خود و به زبان خود به کار می برده اند؟  آیا هر کدام از این واژه ها لفظ فارسی برای واژه ای مازندرانی نیست؟

باید گفت نام ِ دو شخصیت مازندرانی به لحاظ دستوری، هر کدام یک ترکیب وصفی نیست، بلکه یک ترکیب اضافی است، با این تفاوت که در مازندرانی مضافً الیه بر مضاف مقدم است. در هر دو ترکیب، مضاف "دیو"  است و دو دیگر یعنی "ارجنگ" و "سپید"  مضاف الیه به حساب آورده می شود.

"ارجنگ"  و  "سپید" اسامی دو مکان متفاوت در مازندرانند. علاوه بر اینها در زبان مردم مازندران "دِوَ" دقیقاً به همان لفظ و  به همان معنا  نیست که در مورد  فارسی "دیو" صادق  است.

بی هیچ مقدمه ای اگر مازندران شاهنامه را در جغرافیای مازندران امروز می شناسیم، بدین خاطر است که بسیاری از شاهنامه پژوهان، مازندران شاهنامه را درون جغرافیای مازندران امروز پذیرفته اند. همچنین بر اساس مستنداتی که نگارنده خود در نوشته هایش ارائه می دهد، جغرافیایی دیگر برای مازندران هفتخوان، نامحتمل است.

این نام ها مازندرانی اند

واژه "دیو" و ترکیبات "دیو سپید" و "ارجنگ دیو"  در اصل از زبان مازندرانیان است و اصولاً فارسی نیست. "دِوَ "  که کسره  در آن ممتد و کشیده تلفظ می شود در زبان مازندرانیان در مرتبه اول به معنای ارباب و عالیجناب بوده است و  لقب "دِو َ" یا همان" دیو" در نام بردن از  یک فرد مازندرانی، نزد فلات نشینان، همیشه تعبیری زشت به دنبال نداشت.

شاهدیم در بزم کیکاووس با وجودیکه سرودخوان مازندرانی، دیو و اهل مازندران شناسانده می شود اما او این ارج را دارد که  به حضور شاه راه پیدا کند:

                    چو رامشگری دیو زی پرده دار     بیامد که خواهد بر شاه بار

                    چنین گفت کز شهر مازندران        یکی خوش‌نوازم ز رامشگران

                    اگر در خورم بندگی شاه را        گشاید بر تخت او راه را

                    برفت از بر پرده سالار بار       خرامان بیامد بر شهریار

                بگفتا که رامشگری بر در است     ابا بربط و نغز رامشگر است

                 بفرمود تا پیش او خواندند          بر رود سازانش بنشاندند
 
  در دوران اسلامی نیز نظامی  گنجه ای، مردم مازندران را " دیومردم " خواند:

                نخیزد ز مازندران جز دو چیز     یکی دیو مردم یکی دیو نیز

با اینکه در این شعر  انتساب به دیو، تحسین مازندرانیان نیست، حداقل تقبیح آن چنانی نیز  به حساب آورده نمی شود؛ اما شاهدیم به دلیل تفاوت آیین، در اوستا -کتاب دینی زرتشتیان-  که افزوده ها بر آن قابل تشخیص است، علیه دیوان مازندری اشارات مکرر شده است و آشکارا خصومت علیه  مازندرانیان در آن تبلیغ می شود.

قسمتی از یک دعا توسط هوشنگ پیشدادی در شماره 22 از آبان یشت  اوستا پژوهش جلیل دوستخواه را نقل می کنیم:

«... مرا این کامیابی ارزانی دار که من بزرگترین شهریار همه کشورها شوم که بر همه دیوان و مردمان (د ُروَند) ... چیرگی یابم که دوسوم از دیوان مَزَندَری راو دُروَندانِ وَرِنَ را بر زمین افگنم .»

مردم فارسی زبان گاه به تحریک زردشتیان متعصب، واژه " دِوَ"  را  اهریمنی و همان دیو  دانسته اند. قلع و قمع  مردم مازندران به امر کاووس در ماجرای گشودن مازندران، بیان این مطلب است.

مردمان متعصب، زن و مرد و کودک و پیرمرد مازندرانی را دیو  به مفهوم فارسی آن پنداشته، همه  آنها را محکوم به عقوبتی یکسان دانسته همه بایستی به قتل می رسیدند. شاهنامه نقل می کند:

                  بشد تا در شهر مازندران          ببارید شمشیر و گرز گران

               زن و کودک و مرد با دستوار      نیافت از سر تیغ او زینهار

 گزارش شاهنامه در ادامه حاکی از ایستادگی مازندرانیان به فرماندهی دیو سپید است و باعث آن می شود تا کشتار متوقف شود. دیو سپید  آمر قتل عام -کاووس- را دستگیر و زندانی می کند.

سپید دیو که به ضرورت شعری در شاهنامه دیو ِسپید نوشته  می شود، لفظی فارسی از  واژه مازندرانی "اسپه دیو" است  که جزء "اسپه" در آن به معنای سفید نیست، بلکه اشاره به  مکانی معین، ملکی بزرگ و مزرعه ای وسیع و یک پارچه دارد؛ به انضمام محل سکونتی برای کشتگران. این محل در مجاورت ساری قدیم(1)  است و  نام  امروز آن نیز اسپه ورد  است.

 اسپه دیو یا  "اسپه ورد دیو" اشاره به ارباب و یا فئودالی قدرتمند است که هزار و پانصد سال جلوتر از زمان ما مالک مزرعه چند هزار هکتاری اسپه ورد بود و لقب او اسپه دیو بوده است.

  نهر حفاری شده که نام آن نیز اسپه ورد است، قریب نیمی از آب رودخانه تجن را همیشه در فصل کشت به اسپه ورد منتقل و شبکه ای وسیع از نهرهای کوچک، برنجستان اسپه ورد را آبیاری می کند. اگر با اتومبیل از ساری امروز به قائمشهر سفر کنید نیمی از راه عبور از میان دشت وسیع اسپه ورد است. بخش بزرگی از زمین های جنوب ساری اراضی اسپه ورد محسوب می شود.

ارجنگ دیو  یا  ارژنگ دیو،  لفظ فارسی برای  اَدره جنگ دیو  است.  ادره جنگ (به معنای جنگل پایین و- در سنسکریت جنگ کوتاه شده واژه جنگل است)؛ مرتعی پوشیده از جنگل به وسعت چندین هزار هکتار که برای دامداری و پرورش گاو جنگلی ( گاو بومی مازندران )همیشه مورد استفاده بوده است.

نام رسمی ارباب این مرتع  ادره جنگ دِوَ بوده است. کوتاه شده آن  ارجنگ دیو است و گاهی  از زبان فارسی زبانان "ارژنگ دیو"  هم گفته می شود. این مرتع در مشرق اسپه ورد در شرق و در مجاورت رود خانه تجن است. شرح بیشتر در این زمینه و نکاتی دیگر در آثار قلمی نگارنده آمده و در دسترس همگان است .

در گذشته های دور  و  تا عصر صفویان و تا عصر قاجار، راهیانی که از خراسان و گرگان  آهنگ مازندران داشتند، می بایست در چند کیلومتری شرق ساری  امروز، در ناحیه موسوم به هِه وِلا، از فراز کوه اسپرز به سوی جنوب عبور می کردند.  کوه اسپرز دارای ارتفاع چند صد متری است. امتداد آن شرقی غربی  است و این کوه طولانی، ناحیه هموار شمالی (ساحلی ) را از ناحیه ناهموارِ جنوبی، جدا می کند.

برای رسیدن به ساری و به مزرعه وسیعی  که نام آن اسپه ورد است، به خاطر نبود پل بر روی تجن و همچنین برای  رسیدن به آن مرتع جنگلی پهناور(ادره جنگ) که  پایین روستای وَرِند(2) است، عبور از فراز کوه اسپِرِز الزامی بوده است. این شرایط حتی تا قرون اخیر به همان وضع  گذشته و زمان های دور باقی بوده است .

کوه اسپرِز در گذشته همیشه  پوشیده از جنگلی انبوه بود.  امروزه نیز فراز این کوه در بخشی عمده پوشیده از جنگل است. پارک جنگلی زارع، قسمتی  از همین جنگل است. در شاهنامه، در ماجرای هفتخوان  اشاره به کوه اسپروز شده است و خوان های ششم و هفتم  پس از عبور رستم از کوه  اسپروز اتفاق می افتد. همان طور که بیان شد هم ارجنگ دِو (ادره جنگ دیو) و هم دیو سپید (اسپه دیو) استقرارشان آن سوی کوه اسپرز و در جنوب آن  بوده است. شواهدی متعدد در نوشته ها به همین قلم ، گویای آن است که کوه اسپروز در شاهنامه با کوه اِسپِرِز در مشرق ساری امروز انطباقی کامل دارد.

از فراز کوه اسپرز و از منتهی الیه غرب آن، شالیزاران دشت اسپه ورد ساری در چشم انداز است. شاهنامه  پیشامدی را نقل می کند که  در برابر چشم رستم به هنگام اقامت شبانه او بر فراز کوه  اسپروز اتفاق افتاد. شاهنامه پژوهان تعبیر درستی از آنچه که رستم دیده، ارائه نمی دهند، در صورتی که بسیار روشن است آن  پیشامد، شب پایی  و نگاهبانی و تلاش شالیکاران است، در نیمه شبی  که مهتاب نیست و آسمان ابری است:

                چو یک نیمه بگذشت از تیره شب     خروش آمد از دشت و بانگ جَلَب

                  به مازندران آتش افروختند         به هرجای شمعی همی سوختند

 دور کردن و دور نگاه داشتن خوک وحشی و باقی جانوران جنگل  که در نیمه های شب مزرعه را تهدید می کنند با  افروختن آتش و روشن نگه داشتن چراغ وشمع  و ایجاد صدا (بانگ جَلَب) همیشه گوشه ای از زندگی شالیکاران مازندران بوده است. راوی اصلی  به طور حتم با  فرهنگ کشت و کار شالی در مازندران بیگانه و از این فن مطلقاً بی اطلاع بوده است. به روایت شاهنامه آنچه که رستم از راهنمای خود می شنود فقط  این است:

                    دَرِ شهر مازندرانست گفت     که از شب دوبهره نخواهند خفت

ناحیه ناهموار و جنگلی از پایین  کوه اسپرز آغاز می شود و به سمت جنوب ادامه پیدا می کند و تا نوَد کیلومتری به سمت جنوب و در منتهی الیه به  مکانی و روستایی  موسوم به  "اِیوِل"  می رسد. این نام لفظی از همان هِه وِلا به معنای سرحد است که پیش تر اشاره بدان شده است. بدین ترتیب به نظر می رسد ههِ وِلا تا اِیِول ، شمال تا جنوب مازندران باستان است. ناحیه انتهایی یعنی  اِیوِل نزدیک به منطقه  سمنان است و نام باستانی این منطقه قومش است. این منطقه به ویژه دامغان در گذشته ها و به مدتی طولانی ناحیه ای بسیار مهم در مسیر کاروانان راه  ابریشم، به هنگام عبورشان از خاک ایران بوده است .



پایان سخن

شاهنامه پژوهان در شناختن مازندران شاهنامه ناخواسته بخش مهمی از اطلاعات در دسترس را نادیده گرفته، فقط به مکتوبات کهن و گاهی نیز به اظهارات نویسندگان و شرق شناسانی که حتی یک بار مازندران ِامروز را از نزدیک ندیده اند اکتفا می کنند.  آنها به  کوه ها و جنگل ها و دشت ها و رودها و نهر ها و مزرعه ها  و راه ها و اماکن، شفاهیات و فرهنگ مردم  مازندران توجه نکرده و نمی کنند. آنها اغلب به دلیل آنکه اطلاعات شان در مورد مازندران بسنده نیست، به موهومات متوسل می شوند و با مبهم گویی و ابهام گرایی چهره نادرستی از مازندران و گذشته مردم آن ارائه می دهند .

پانویس :

1-  دلائل کافی حاکی است که ساری محل سکونت اسپه دیو بوده است .

2-  وَرِند از قول سالخوردگان محل، در گذشته های دور شاه نشین بوده به ظاهر نیز از وضعیتی ویژه برخوردار است. اصطلاح  وَرِندرا  به سنسکریت مرکز و جایگاه  و محل سکونت پادشاه است. به نظر می رسد ورند با واژه "وَرِنَ" آمده در اوستا انطباق دارد.  ر. ک . به کتاب کشف مازندران باستان تالیف نگارنده .

 


  • جمعه 30 مهر 1395-15:51

    رجحان علت ها بر دلیل ها در تاریخ نویسی دردی است کهن که در دوران های مختلف باززایی می شود و استمرار می یابد. علت عمده ی شکاف های قومی و فرهنگی و ملی و در نتیجه ی آن جنگ های خانمان سوز ریشه در همین زخم کهن دارد. امروزه خاورمیانه این زخم سرباز کرده و مانند خوره در حال خوردن گوشت وپوست و استخوان ملل بدبخت منطقه است و در یغ و مصیبتا فرهیختگان و تحصیل کردگان مشعله دار این جنگ ها و نزاع ها هستند. مدل شوونیسم خاورمیانه ای کم بود، حالا شوونیسم مازندرانی نیز به آن اضافه شد!!!آقای نویسنده چون شما ساروی هستید، ساروی را یک زبان، یک فرهنگ و یک تاریخ علی حده در نظر می گیرید. اگر عرب بودیدابوبکر بغدادی شده بودید و اگر ترک بودید اردوغان ثانی! این ها که گفته اید بنابر دلیل نیست بنابر علت است و کسی را که بنا بر علت حکم کند نمی توان با هیچ دلیلی مجاب کرد!!!

    • دوشنبه 3 آبان 1395-7:58

      جناب تاکامی کجای مطلب را خوانده اید که به چنین برداشت عجیب و غریب رسیده اید . با چشم باز به اطراف نگاه کنید . اگر روزی بتوانید توضیح دهید که وجه تسمیه تاکام که شما خود را منتسب به آنجا می دانید چه بوده است و یا ورند که در مشرق تاکام و آن سوی رود است چگونه این نام را دارد و یا اسامی مثل هولار و شکتا و اسکارد و کولا و اسپرز و مرمت و هه ولا و .... یا حتی نام شهر شما ساری از چه زمان و با کدام زبان به این نام ها موسوم شده اند ویا اینکه بدانید چرا مازندرانی را تعلیم دهنده خط به خسرو ایرانیان دانسته اند و یا این که بدانید ساروی ها هیچ زمان زردشتی نبوده اند ، وبدانید که مازندرانی چرا یک زبان ایرانی است و نه لهجه یی از زبان فارسی ، بدانید کلیله را ایرانیان مازندرانی نوشته اند و در واقع ایرانی است کجای کار ایراد پیدا می کند ؟ این مطالب با شوونیزم و علت و دلیل گفتن چه ارتباطی دارد ؟ کمی تامل کنید . با پوزش کولاییان

    • درویش علی کولاییان پاسخ به این دیدگاه
      پنجشنبه 29 مهر 1395-12:47

      گفته فیلمسازی را برایتان باز گو می کنم . ایشان در پاسخ به این پرسش که چرا فلان بنا را مطابق آن چه که بود و تصویر واقعی آن نیز موجود است در فیلمتان نشان ندادید گفت ، آن بنا در شکل و ابعاد واقعیش بیشتر شبیه یک آسیاب بود ، اگر چنین می کردم مردم به هیچ وجه پسندشان نمی افتاد و آن را باور نمی کردند ، این شد که چندین برابر ابعاد واقعیش و با شکوه بیشترش در فیلم نشان دادم تا با ذهنیت مردم و خوانده ها و شنیده هایشان جور باشد و آن را باور کنند .در روایت تاریخ نمی توان اینگونه عمل کرد ، واقع بین و واقع نگر باید بود . دوست شاهنامه خوانی خیال می کرد کوه مورد اشاره شاهنامه ( اسپروز ) بایستی به بلندی زاگرس و البرز باشد گویی فراموشش شده بود که شاهنامه به درخت و در ختان بلند یعنی جنگل بر فراز همان کوه اشاره ها می کند . از خودتان بپرسید مثلاً در شمال ایران، جنگل ها تا کدام ارتفاع روییده وکوه ها را می پوشانند ؟
      به اعتقاد اینجانب درون مایه تاریخی اسطوره کاوس فرزند قباد ، که مازندران را گشوده است ، تعرض کیوس یا همان کاووس فرزند قباد ؛ شاه ساسانی ، به ناحیه خود مختاری با نام مازندران است و تاریخ واقعه قرن ششم میلادی است . واقعه در نسخ تاریخی معتبر آمده گر چه شاهنامه به آن و حتی به نام کیوس ( کاووس ) در فصل ساسانیان ، هیچ اشاره نمی کند. فردوسی بزرگ فقط شکل اسطوره یی ماجرا را می داند و سعی تمام او سرودن شکل حماسی ماجراست و آن را در بخش سرگذشت شاهان اسطوره یی کتاب خود جای داده است . فردوسی در شرح تاریخ ساسانیان ( تاکید می کنم تاریخ ساسانیان ) تنها زمانی به نام مازندران اشاره می کند که پادشاهی قباد به پایان رسیده انوشیروان بر تخت سلطنت نشسته است . شاهنامه از آمل و شهر هایی دیگر در شمال ایران به عنوان شهر ها و اماکن درون ایران پیش از آن به کرات نام برده است . به احتمال فراوان تا آن مقطع از تاریخ ، مازندران مورد نظر ، هنوز ولایتی از ولایات درون ایران ساسانی نیست . برای اطلاع بیشترر. ک. به مازندران هفتخوان http://kulaian.com/Content/Mazandaran-and-History/920511172012.html

      • شنبه 24 مهر 1395-9:3

        یک سوال دارم: آقای کولاییان توضیح دهند که چطوری هرچیزی پیدا می کنند مربوط به اسفی ورد هولا و تجن می شود؟ مگر می شود کل قضایای شاهنامه در خان شش و هفت در منطقه ساری باشد؟ شما هر نظریه ای را پیدا می کنید اطراف این رود و محل زندگی تان است و یک جوری نظریه هایتان را به جاهایی پیوند می زنید که می شناسید. شما اگر آملی بودید لابد نشانه هایی را پیدا می کردید که اتفاقات شاهنامه و کاشت برنج و اینها از آمل اومده! حالا چون از ساری شناخت دارید یه چیز پیدا می کنید که بگویید کل تاریخ مازندران از ساری نشات گرفته. این که نشد تئوری عزیز من. لطفا منو روشن کنید.

        • دوشنبه 26 مهر 1395-18:21

          دوست عزیز ممنون از توجه شما !
          گفته اید فلانی هر چیزی که پیدا می کند ! کدام چیز ؟ اینجا اگر چیز تازه یی بیان شد، نقد اینجانب به شاهنامه پژوهان و استدلال بر اساس شواهدی بود که شاید شما پیش از این در نوشته های من دیده اید و نه چیز دیگر . باید این را نیکو می دانستید ، نه تنها خوان ششم و هفتم ، خوان پنجم نیز ظاهراً در همان نزدیکی ، در سر حد ( هِه وِلا ) و در همان حوالی ، دامنه شمالی همان کوه اتفاق افتاد . باز هم ممنون از شما - کولاییان

      • علی اکبر رویانیانپاسخ به این دیدگاه 0 2
        شنبه 24 مهر 1395-1:58

        توهین بارز فردوسی به مازندران بااین توجیهات قابل چشم پوشی نیست


        ©2013 APG.ir