تعداد بازدید: 476

توصیه به دیگران 2

جمعه 15 بهمن 1395-18:41

چشم ما هم به «میز کناری» توی کافه هست؟

نگاهی چند وجهی به مجموعه ترانه های «میز کناری»، اثر احسان رعیت، ترانه سرای ساروی، به بهانه چاپ دوم این کتاب.


 مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری،احسان مهدیان: «نام کتاب: میز کناری، شاعر: احسان رعیت، ناشر: نیماژ، سال نشر:1395»

جامعه شناسی با ترانه های احسان رعیت و کالبد شکافی محاورگی در میز کناری رویدادیست که شاید به ترانه امروز که زیر بار تولید انبوه و کم مایگی در حال فروپاشی ست، هم کار دشواریست هم مدام با این سوال همراه است: اصلا کسی پیدا می شود توی کافه چشمش به میز کناری نباشه؟

این یک تلاش برای احیای همذات پنداری نیست اما شاید بتواند برشی از فقط متن بودن ترانه را نیز رمزگشایی کند. متن هایی که کنش رسانه ای را به فرو رفتن در افکار جابجا کند.

"میز کناری" احسان رعیت - شاعر و ترانه سرای ساروی- برای این توجه ام را جلب نکرد که یکی از دوستان جوان من، مولف آن است، دقیقا به این دلیل نظرم را گرفت که  آلبوم مکتوبی از شعر و زمزمه های شخصی و عمومیت یافته ی نسلی ست که در کافه در جا زده و خود به این سطح آگاهی یا خمودگی تسلط ندارد. او فقط یک مولف نیست، در واقع  نسلی از یک دوره ترانه نویسی را به یادمان خواهد انداخت و حتی( احتمالا ) نوعی بازگشت را الزامی کند.

ترانه های ما (منظور کلیّت ترانه امروز است) بخشی کلا ابتذال محور هستند، بخشی هم خشم ها و دردها و اعتراض های جامعه را بروز می دهند. مثلا از دهه 1970 تاکنون تقریبا فوتبال چنین نقشی را در دنیا ایفا کرده و....

پیوند ما با الگوهای فرهنگ توده، صرف نظر از روابط احساسی و یا منطقی و سطحی نگرانه و سرسری،  در موسیقی و ترانه ها، ادبیات فولک و حتی فوتبال و کالاهای مصرفی (سلبی یا ایجابی) در تمام لحظات روزمره زندگی دارای اهمیتی غیر قابل انکار است.

نمی توان از کافه نشین هایی که نوع لباس و آرایش خود را با میزهای کناری ست می کنند انتظار رفتاری متفاوت داشت و نمی توان این نسل را طرد یا نادیده انگاشت، صرفا به این دلیل که نتوانست میان قهوه خانه ی دیزی و کافه های قهوه (صرف نظر از پسوند رانتی فریبنده ی کتاب) انتخابش را با امیال نسل تطبیق دهد .

ترانه های "میزکناری" برایم می گویند که نوعی خرده فرهنگ پا پیچ این ادبیات شده است که درک آن فقط در سطح ممکن است. خرده فرهنگی که در ظاهر تظاهر و در قلب یک ساعت صبح گاهی غروب می کند.

هنوزم کوچه های خلوت شهر
کسی رو بعد تو با من ندیدن
چراغِ تو اتاقِ خوابِمونُ
بدون تو یک شب روشن ندیدن ( ترانه 2 ص 11)

 لازم نیست دنبال حلقه مفقوده ای باشی، کافیست کمی در خودت جستجو کنی آن وقت یک میز کناری کنج دلت پیدا خواهی کرد که بخواهد تقریبا همین حرفها را برایت بزند تا با انگاره ای آشفته و مبهم، رنج تنهایی در یک بیکران شلوغی امواج را به روی جهان نیاوری. بله ! به همین سادگی ...!

حالم بده رفیق واسه مردی ..... که نیستم
حالم بده رفیق واسه آینده ای که نیست
می خواستم گپ بزنم با یکی ولی
هی زل زدم به جای شنونده ای که نیست  ( قسمتی از ترانه 6 صفحه 23 )

چون در "میز کناری" با مجموعه  اشعار محاوره و به زعم عموم نویسندگان ترانه روبه رو هستیم، در ادامه یک پاراگراف از مقدمه ( از لاله زار تا جمهوری– سید مهدی موسوی میرکلایی، نشر شانی، 1389) را می آورم:

(وقتی می گوییم ترانه، ناخوداگاه ذهن مان به سمت کلامی متبادر می شود که موزون است و همه فهم، صورتی از شعر با لحنی که تا حدودی مبتنی بر گفتار است و تعلقات غیر قابل انکاری به موسیقی دارد )

فرضیه چالش بر انگیزی که عجیب به صورت ترانه پرداخته و ترانه های در مجموعه جمع آوری شده نیز نوعی چند گانگی محسوس است که در پیشگفتار با مطلق نگری از آنها گذشت قاطعیتی که در همراهی موسیقی (ملودی) مطرح می شود در کنار (تا حدودی مبتنی بر گفتار است) از هم پوشانی ذهنی سخن می گوید در حالی که گفتار را مبنی بر محاوره می پنداریم که در موازات خود با موسیقی طبیعی کلام همراه است و ملودی ها هم متغیرهایی در همراهی با بیان محاوره کلام را همراهی و بر جذابیت آوایی افزوده و حتی تنفس گاه های احتمالی را می پوشاند. این در حالیست که ما از اجرا حرفی به میان آوریم در حالی که متن در کتاب فقط و فقط متن است.

علی رغم دلدادگی ها نوعی رفتار تراژیک در ترانه های "میز کناری" هست که بر دیدگاه ترانه سرایان دهه گذشته و حتی همین چند سال اگر نگوییم برتری هایی دارد باید بگوییم با تجربه تازه تری واجه شده ایم که به سادگی از آن نخواهیم گذشت

سوختم روزای جوونیَم
در تب انتظار آزادی
منُ با چی به بردگی بردند
سکه های بهار آزادی  ( ترانه30 ص 86) 

یک تلنگر نسبتا قوی به اسکلت نظام های سرمایه داریست و سکه ها رفتاری نمادین دارند و باید گفت علی رغم گسترش ترانه های مبتذل که دیگر نه موسیقی و نه کلام که تماما، تنها به تصاویر کلیپ های گران قیمت اشرافی گره خورده اند. دغدغه های ترانه های روشنفکری(از نوع آگاهی دهنده)  باعث اشتیاق من می شود. دغدغه هایی که دهه های 40 و 50 را نوزایی می کند. نقدی اجتماعی از قالب بخش فرو دست بر طبقه ای که رویای فراماسونری گری را در سر دارند. بازتولید اعتراض به رسوخ سرمایه در جان ادبیات، رسوخ بی بند و باری در حوزه فهم پارادوکس یک انقلاب با رویای سرمایه داری.

این موتیف از این نظر برایم مهم است که با فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم باقیمانده مدعیان بر زانوی لیبرالیسم تصنعی نشسته و غرغرهای شان هنوز هم گوش طبقه پایین را می آزارند. البته با وقایع این روزهای غرب علی الخصوص ایالات متحده و به قول وحید ذکریا "جهان پسا آمریکا" کجا خواهند نشست!

منُ جا گذاشتی و می خوای بری
منو که یه عمره کنار توام
شبیه یه ساک پر از خاطره
که جا مونده رو نیمکت مترو ام ( ترانه34 ص 95)  

در هر مرحله تضاد خود با جریانات پیرامون از جمله تشریفات و رفاه رویایی ذهنی را حل کردهایم اما حل این تضاد ظاهرا باید در همین باشد. یعنی جوهره دیالکتیکی بحران، لاجرم باعث نزدیکی تجربیات انسانها شود و به طور طبیعی احتمالا هر کدام در مواجهه با چنین وضعیتی ممکن است دست به اقدامات متفاوت بزنند و این تفاوتی است که در نگاه دو نسل ترانه و یا شکافی در بین دو نسل ترانه سرایان بروز کرده ، در آینده نیز نمود خواهد داشت. از جمله آشفتگی میان ترانه های روشنفکری و ترانه های عامیانه و.... عاشقی که در پیاده در حال قدم زدن است توقف کرده و به یک نقطه میخ می شود و حتی از به لب آوردن: عاشقشم! ابایی ندارد و معلوم است اتومبیل گران قیمت با آن سر نشین پر زرق و برق چشمانش را گرفت و از این همراهی انگیزه ترک خورده ای در میان است ممکن است تا کافه هم ادامه پیدا نمی کند، یعنی وقتی عشق این گونه در سطح و قربانی نحوست طبقاتی ست حتی در کافه نیز خواستن و خوانده شدن، نسبی و در تعلیق است و هیچ شالوده ای برای تداوم را تضمین نخواهد کرد. در نتیجه هنرمند ترانه سرا در مواجه شدن با چنین تضادهای درون جامعه ای فرایند مادرانه ای از عشق طلب می کند :

کسیُ ندارم منُ چک کنه
بپرسه کجا میرم و کی میام ؟
بپرسه چی میخوام که حاضر کنه
کنارم بشینه سر میز شام ( ترانه 9 ص 31 )

فیلم فارسی بعضا دیالوگ هایی داشت که وقتی جدای از محبوبیت یا محرومیت گوینده اش به آن گوش می سپاری داغ یک سلفی عجیب در افکار کم و بیش مغشوش ات هست که تعریف خاصی دارد تعریفی که امروزه  نیز رنگ و روی بزک کرده ای را پیش رویمان دارد اما تا حدود بسیار زیادی همین است !

"سلفی" یا از خود عکس اندازی مصطلح و رایج فقط تکنو لوژی نیست، محصول تنهایی انسان هم "هست". نه اینکه فقط همین امروز انسان تنهاست بلکه باید اذعان داشت  انسان از فاصله سنت تا مدرن شدن در هر ایستگاهی به نوعی دچار این تنهایی شده است و عوارض ناشی از این تنهایی را هم چشید ولی کمتر اتفاق افتاد که به روی خود بیاورد و شاید حتی نخواهد آن را باور کند.

علی الخصوص اینکه بدون در نظر گرفتن "میزکناری" بتوانی در یک کافه لم بدهی و باور کنی که کسانی نگران تو هستند و یا برای دیدن تو به این میز نزدیک شدند. در حالی که انگیزه ها درهم و برهم و در توده ی غلیظ پنهان اند .

کنارش نشستی تو یه کافه و
هوا سرده گونه ت اناری شده
یکی با تو میشینه و سهم من
حالا دیگه میز کناری شده  ( ترانه 1 ص 9)

دیگه جای من توی این کافه نیست
باید بی تو راهی بشم سمت در
به گارسون سپرده م مزاحم نشه
تا می تونی از کافه لذت ببر  ( ترانه 1 ص 10 )

تمام همسان پنداری های دراماتیک الزاما نمی توانند موجب هم دلی شوند. در اینجا راوی خود را در معرض قضاوت قرار می دهد و چرایی های آن را به صورت یک دُمل درون خود پرورش نمی دهد.

حقیقتی وحشتناک، نه از زاویه دلخواه مخاطبان بل که از طریق نوعی خویش انگاری جنون آمیز از رودررویی با گردابی که بدون تخریب پل های پشت سر، همراهش را در راه تازه می گذارد و خود در وضعیت نوزادی که باید از جفتش جدا شود به تنهایی برمی گردد. آیا این تعریف عشق در ادبیات امروز است؟  این تسلیم شدگی از انسانی است که وجودش را آرمان های فردی یا جمعی پر کرده یا انسانی که وا داده است؟

موکدا می گویم قصد ندارم درس اخلاقی بدهم، بلکه فقط ایجاد سوال کردم و می خواهم بدانم این وا دادگی نتیجه افراط "رقیب کُشی" است یا نه پذیرش اشتباه در نخستین انتخاب است .
ترانه بر عکس تعریفی که در بالا ارجاع داده شد تنها وابسته به فرم نیست. مخصوصا اینکه زمزمه های خاص جوامع بشری از انقلابیون تا کارگران  و عشاق و حتی قهرمانان درون مایه هایی هستند که به ترانه سر و شکل می دهند.

در مجموعه ی "میزکناری" با دقت بیشتر می توان وجه متفاوت آن را دید.  لیکن متاسفانه دلیلی برای محدودیت فضا و مکان در آن ندیدم.

این کمبود فضا و مکان شاید تحت تاثیر نام آن و شیفتگی مولف، و شاید به دلیل نوع تجربیات محدود ترانه سرا باشد، اما جامعه ی ترانه حتی گستره وسیع تر از داستان و فیلم نامه نویسی دارد، و تردیدی نیست که ترانه بخشی از نیروی کار و زندگیست .

(علت اینکه بسامد کافه بالاست هم اشاره شد و هم باید به آسیب شناسی دیگری در حوزه جامعه شناسی اقدام کنیم)

قهرمان پنداری و جویای ناجی از نوع جنس مخالف را نمی شود در ترانه امروز گاه و بیگاه چشم پوشید  که احتمالا قصد اجرای یک مغز آشوب زده ی شیزوفرنیک را دارد، از جمله :

روزا یه پنگوئن میاد سراغم – تا واسه صبونه یخ دم کنه
خرسای توی مغزمُ خوابوندم –زوزه ی گرگارو یکی کم کنه
منتظرم بیای نجاتم بدی – منتظرم میون برف و بوران
چقد دیگه مونده بیای سراغم – بانوی زیبای ستاد بحران  (ترانه33 ص 94)  

بحران های عاطفی محصول "مخاطرات" مدرنیسم، رویکرد دیگری از ترانه های میز کناری است که به شدت مورد توجه ام قرار گرفت :

ما شبیه غریبه ها هستیم – گرچه تو یک اتاق می خوابیم
صبحُ با بوسه پا میشیم اما – شب با فکر طلاق می خوابیم(ترانه30 ص 26)  

زندگیمون از چهار طرف توی آتیشه
مرگ واسمون در خروج اضطراریه
یکی میمیره تا یکی زندگی کنه
پایه های دنیا رو صنعت برده داریه (ترانه25 ص 74)  

اینجا هیچ چی شبیه سابق نیست- خونمون دیگه مثل سلوله
من نیازم به تو فقط تخته – تو نیازم به من فقط پوله
جز یه امضا ته دو تا کاغذ
بینمون دیگه هیچ قراری نیست
خسته م از اینکه مالکت باشم  - زندگی رسم برده داری نیست (ترانه26 ص 76)  

این سطرها و این ابیات، در کنار هم از بیان حقایقی دم می زنند که در جای خود عمق پَلشتی زندگی متناقض نمایی با مدرنیسم را نمایان می کند.

رسم اعتراض در ترانه با میل حل تضادهای درونی، یعنی گفته می شود شرط لازم برای ورود به مباحث حول محور درام درگیر شدن به این شکل و نحو با تناقض های آشکار است و همین امر جسارت و رویکرد دراماتیک ترانه های "میز کناری" را متمایز می کند.

در بخشی از همین متن گفتم در زندگی امروز گاه آن قدر که یک اتومبیل تحسین می شود بیان روابط عاشقانه در محاق می رود، پس کارکرد صنعت و اشیا در روابط بین انسانی در این میزکناری به شکل محسوسی خالیست و من ِ خواننده هستم که در تاویل خود به این آسیب در روابط انسانی و عاشقانه بَر می خورم. شاید لازم نباشد بگویم ترانه ها محدود به  موضوعات عاشقانه دم دستی و گسسته ی امروزی نمی شود و عناصر سر زمینی ، ملی ، مذهبی و کار ، حتی قومی و منطقه ای و انقلابی و ... را نیز شامل می شوند و در اینجا دیگر گویش برتری خاصی ندارد.

با این حال تلاش آقای رعیت در بسیاری جهات قابل قدردانی است و من به عنوان یک خواننده به این کتاب احترام می گذارم. با تاکید بر اینکه من این مجموعه را نه به عنوان یک ترانه با موسیقی و ارکستر یا دست و کف و سوت، بل که به عنوان تنها یک متن قرائت کردم و بهانه ای شد تا به مسائل پیرامونی هم بپردازم.

 


  • مجید باقرزادهپاسخ به این دیدگاه 1 0
    يکشنبه 17 بهمن 1395-11:56

    سلام جناب مهدیان
    از زاویه ای که دیدید گفتید و برام جالب و مفید بود که کنارتون بیاستم و با اشاراتی که کردید به منظره "میز کناری" نگاه کنم. رونمایی "میز کناری" در شهرهای مختلف و نقدهای متعدد صورت گرفته نسبت به کتاب و ترانه های احسان از جمله نقد شما نشون دهنده هویت هنری مستقل احسان و حرف هاییه که برای گفتن داره .
    ممنونم از توجه و نگاه حرفه ای تون به شعر امروز.

    • احسان مهدیانپاسخ به این دیدگاه 1 0
      دوشنبه 18 بهمن 1395-19:2

      سلام مجید عزیزم
      شما لطف دارید من می دونم یه نایغه ام !! ولی یه نابغه پیر !! که در برابر آن همه رونمایی ها حرفی برای نوشتن نداشتم . می بینی که دست من کوتاه و ترانه ها در حال سرقت و خوانده شدن در برج میلاد . دوستتو.ن دارم

    • میر حمزه طاهری هریکنده ای نوپاپاسخ به این دیدگاه 1 0
      يکشنبه 17 بهمن 1395-10:14

      با سلام و عرض ادب
      جالب بود جناب آقای مهدیان ، از اینکه مطالب آموزنده و دلنوشته های شاعران را بازگو می کنید خوشحالم
      ته خنابدون

    • رعنا خداییپاسخ به این دیدگاه 1 0
      شنبه 16 بهمن 1395-10:16

      باور کنید عاشق ترانه های اقای رعیت هستم هنوز ایشون ندیدمشون همش دنبال یه آهنگ میگردم با ترانه این اقا باشه پیدا نکردم حرفاش به دل ؟ادم میشینه . اقای مهدیان مرسی که می نویسین بی رحمانه یه کم نوشتین

      • احسان مهدیانپاسخ به این دیدگاه
        شنبه 16 بهمن 1395-23:12

        نه خانم محترم بی رحمانه نیست شما احساسی برخورد کردید من حرفخ ای تر چون آثار آقای رعیت قابل خواندن بهتر است

      • سینا خداییپاسخ به این دیدگاه 1 0
        شنبه 16 بهمن 1395-8:42

        یک مقدار برایم سخت بود مرسی اقای مهدیان


      ©2013 APG.ir