تعداد بازدید: 408

توصیه به دیگران 0

شنبه 10 شهريور 1397-0:16

ساعتی با خانواده ای سوادکوهی که 5 فرزند معلول دارند

دو هزارمتر بالاتر از عشق

محمدصادق صادقی پدر74 ساله ای است که در روستای کوهستانی بایع کلای پل سفید زندگی می کند. او کارگر بازنشسته ای است که همراه با همسرش زبیده، از 5 فرزند معلول خود سرپرستی می کنند.


 مازندنومه؛ سرویس اجتماعی، حلیمه خادمی: لا به لای صحبت های رییس اداره بهزیستی سواکوه، متوجه می شوم که در پل سفید، خانواده ای با پنج معلول زندگی می کنم. بلافاصله پس از جلسه با این خانواده هماهنگ کردم تا به دیدار آنها بروم. عصر یکی از روزهای شهریورماه، با سردبیر مازندنومه در بایع/بائی کلا بودیم. روستایی که حدود 2 هزارمتر از سطح دریا بالاتر است.

زنده یاد استاد «منوچهر ستوده» خیلی سال پیش در مقاله ای به نقل از «تاریخ طبرستان» آورد که «مردان تیرانداز را بائی گویند.» بائی/بایع کلا روستایی است کوهستانی در بالادست دهستان راستوپی پل سفید. نمی دانم پیشه و پیشینه کهن مردم این دیار تیراندازی بوده یا خیر، امروز اما چند خانواری در این دهکده ییلاقی زندگی می کنند (بهار و تابستان) که اغلب دامدار و کشاورزند.

علاوه بر طبیعت سحرانگیزی که بایع کلا دارد، همراه با باد خنک و ابرهای باران زایی که شتک می خورند بر چهره ات، اینجا «علم» معروفی دارد. سال گذشته برای ساخت زائرسرا و حسینیه علم منسوب به حضرت ابوالفضل(س) در بایع‌کلا حدود ۱۶۰ میلیون تومان هزینه شد و زائرسرای آن امکان حضور ۲۰۰ نفر شب اقامت را برای اردوهای دانش‌آموزی دارد.

پیچ و خم های جاده را طی می کنیم. از روستاهاي لمزر، فلورد و رجه به سمت بالادست می گذریم و جلوتر راه خاکی می شود. از اهالی سراغ منزل «محمد صادق صادقی» را می گیریم. تا اسمش را می شوند، می گویند: «همو که 5 معلول دارد؟» پرسان پرسان خانه اش را پیدا می کنیم.

*معلولیت در سن بلوغ

کمی خرت و پرت و جعبه ای شیرینی گرفتیم تا دست خالی نباشیم. در زدیم و وارد شدیم. منتظر ما بودند و از دیدن مان خیلی تعجب نکردند.

پدر خانواده چاق سلامتی می کند و همراه دامپزشکی که آمده تا تنها گاوشان را مداوا کند، راهی می شود. روی ایوان منزلی فدیمی، پای سفره پردرد دل این خانواده می نشینیم.

دور حیاط توسط لوله ها و نرده هایی دیوار کشی شده. مادر خانواده می گوید: «نرده گذاشته ایم تا کمک حال فرزندان معلول مان شود در راه رفتن. این ها را می گیرند و راه می روند.»

پرویز فرزند بزرگ خانواده 47 سال دارد. زمانی که به خدمت سربازی اعزام شده بود، بیمار و سپس معلول شد. می گوید: «نمی دانیم دلیل معلولیت ما در ابتدای جوانی چیست؟ دکتر به ما گفت ژنتیکی است، به سن 18-19 که رسیدیم یکی یکی فلج شدیم؛ من و خواهرانم.»

پدر هم چنان مشغول رتق و فتق و رسیدگی به بیماری گاو شیرده خانه است. «خاله زبیده» -مادر معلولان- اما لابه لای پرسش های ما از پرویز و دو خواهرش که کنارش نشسته اند، چیزهایی می گوید؛ بیشتر از مرارت های خود فرزندانش.

خانم صادقی 6 فرزند دارد که پنج فرزند او معلول هستند و این رنج بزرگی برای یک مادر است. قصه ی پر غصه ای که همراه شده است با کم توجهی کاربدستان امور.

-« دو دختر و سه پسرم در سن بلوغ فلج شده اند. دو دخترم به کمک دیوار و نرده ها کمی حرکت می کنند، اما پرویز-پسر بزرگم- فقط روی زانوهایش می تواند کمی حرکت کند. این را «زبیده خالقی» -مادر این معلولان- می گوید.

*بعد از پدر و مادر چه می شود؟

نگاهم می افتد به لرزش بدن و دستان «مهین» و «سمانه» و «پرویز»؛ می لرزند و حرف می زنند. دو فرزند دیگر این خانواده پل سفید هستند و نیامده اند بایع کلا.

شاید راه رفتن در باغ سیب و گردوی روستا یا حرکت روی برف اینجا، رویایی ساده و دست یافتنی برای ما باشد، برای این بچه ها اما در رویا و آرزو هم نمی گنجد.

«مهین» با بغض در گلو نشسته و چشمان نمناک می گوید: «آرزویم این است تا زمانی زنده باشم که پدر و مادرم در قید حیات هستند.»  تمام امید (تاکید می کنم تمام امید) این 5 برادر و خواهر معلول، «محمد صادق» و «زبیده» هستند که سال های سال است به آن ها مهر می ورزند و عاشقانه تر و خشک شان می کنند.

مادر می گوید: «بچه ها بزرگ شده اند، من هم سن ام بالا رفته و قدرت جابه جایی این ها را ندارم. تا زنده ام پای شان هستم، وظیفه ام است. اما بعد از من و پدرش، تکلیف این 5 تا چه می شود؟»

حالا «محمدصادق» -پدر خانواده- به جمع ما اضافه می شود. تا می نشیند به گلایه لب وا می کند که قطعه زمینی توسط شهرداری و شورا از امور اراضی استان، در سه راهی شورمست تحویل گرفته او داده اند. قرار بود به کمک بهزیستی برای فرزندان معلول او خانه ای ساخته شود که امکانات مناسبی جهت رفت و آمد بچه ها داشته باشد، اما با حضور شاکی خصوصی، چند سال است او در پیچ و خم های دادگاه مانده و مایوس از همه جا و همه کس، دل از دوستان کنده و تنها به لطف حضرت دوست دل بسته تا مگر گرهی باز شود.

پدر زحمتکش خانواده می گوید: «هر روز سن پرویز، مهین، سمانه، علی و محمد بالاتر می رود و دیگر توانی برای من و مادرشان باقی نمانده که بتوانیم جابه جای شان کنیم. این زمین هم که قولش را داده بودند، به ما ندادند. نمی دانیم آینده این بچه ها چه می شود.»

«محمدصادق» کارگر ساده و روزمزد بود. می گوید: «بیمه ام را خودم پرداخت کردم و بعد از 30 سال بازنشسته شدم.  الان 74 سال دارم و ماهی حدود یک میلیون تومان حقوق بازنشستگی می گیرم و خرج این بچه ها می کمن.»

او در جوانی به امید اینکه آینده فرزندانش طلایی می شود، با کارگری رنج ها را بر دوش کشید و هرگز به ذهنش خطور نمی کرد سرمایه های آینده زندگی اش، در سنین بلوغ به معلولیتی این چنین دچار می شوند. گاوی دارد که تابستان به بایع کلا می آوردش و زمستان هم می برد پل سفید. همین «منگودوشا» سرمایه کوچکی برای «محمدصادق» است.

سرم را به سوی «مهین» برمی گردانم. می گوید که ماهانه 150 هزار تومان مستمری دریافت می کند. «پرویز» هم از وعده هایی می گوید که اندک اندک رنگ می بازد و در سیستم  اداری دست به دست می چرخد و گره  مشکلات شان را پیچیده تر می کند. «سمانه» اما ساکت است و در خودش فرو رفته است.

هر چه زمان می گذرد متوجه می شوم حکایت «صادقی»ها نه سوژه است که رمان شود، نه خیال است که شعر شود، نه تصویر است که نقاشی شود و نه...حکایت این ها «زجر» است که باید «کشیده» شود.

آری، زجر است که سالم باشی تا به 18-19 سالگی برسی، ناگهان تب کنی و بیفتی و فلج شوی. دارویی هم کارساز نیست برایت. به دنیای معلولان خوش آمدید!

*تنها در خانه

این 5 نفر، به ندرت به مهمانی یا عروسی می روند. خودشان که قادر به حرکت نیستند، کسی هم اگر بخواهد ببردشان باید قوی بنیه و ورزیده باشد تا آن ها را داخل ماشین جابه جا کند. تازه حس ترحم اطرافیان را کجای دل شان بگذارند!؟ این را «سمانه» به ما می گوید: «به خاطر معلولیت مان اگر در جمعی حاضر شویم، همه با حس ترحم آمیز نگاه مان می کنند. خوش مان نمی آید از این نگاه. نمی رویم بیرون اصلاً و در خانه می مانیم؛ بهتر!»

«محمد» و «علی» که ازدواج کرده اند و در شهر هستند هم فراموش نشده اند در قلب پدر و مادر. آن دو نیز معلول اند و مستاجر و چشم شان به دست نیکوکاران.

-روزت را چگونه می گذرانی؟

پرویز پاسخ می دهد: «تمام روز گوشه ای در تنهایی نشسته ام و به کوه های روبه رو نگاه می کنم. شاید کمی تلویزیون هم تماشا کنم.»

-کارهایت را خودت انجام می دهی؟ مثلاً سرویس بهداشتی  وحمام؟

-«به سختی خودم انجام می دهم. سلانه سلانه روی زانوهایم به سمت دستشویی می روم و برمی گردم.»- پرویز می گوید.

از او می خواهیم به سمت سرویس بهداشتی برود تا عکس و فیلمی بگیریم. به سختی و با مرارت روی زانوانش حرکت می کند. از پیشنهاد خودمان خجالت زده می شویم.



*تحمل می کنیم

با وجود همه مشکلات اقتصادی و فشارهای جانبی دیگر، پدر و مادر خانواده به هیچ عنوان حاضر نیستند فرزندان شان را به مراکز نگه داری معلولان بسپارند. می گویند که حتی به ذهن شان هم این موضوع خطور نکرده است. آقا محمدصادق و خاله زبیده فقط نگران آینده این 5 تن هستند و خانه ای مناسب حال آن ها آرزو دارند تا جشن مهربانی و همدلی را در آن سرا برپا کنند.

اینجا در بایع کلا، در اوج آسمان ها، عشق جاری است. این جا در خانه فرشتگان زمینی، قلب همه برای همه می تپد، هر چند مشکلات تمامی ندارد.

مصائب جامعه معلولان هیچ گاه تکراری و نخ نما نمی شود. باید تیمار معلولی کنی تا بفهمی چه می کشند.

از دغدغه پرویز و مهین و سمانه و علی و محمد می پرسیم. «ویلچر، مستمری و مناسب بودن فضا برای عبور و مرور» تنها دغدغه شان است.

آنها با این واقعیت که دیگر توان حرکت ندارند و یکجا نشین هستند، سازگار شده اند. اما نگاه بالادستی ها چه می شود؟

«پرویز» می گوید: «وقتی پیش مسئولان می رویم فقط وعده می دهند. مشکل من و خانواده ام با وعده حل نمی شود. ما هیچ امکاناتی برای حداقل های زندگی نداریم. دردهای زندگی را در وجود خود می ریزیم و تحمل می کنیم.»

از 800 معلول شهرستان سوادکوه، 487 نفرشان مستمری توان بخشی دریافت می کنند که هزینه آن در ماه 84 میلیون تومان می شود. هم چنین تنها یک مرکز توانبخشی روزانه در سوادکوه وجود دارد که ظرفیت آن 33 معلول آموزش پذیر است. این ها را حاتم دادمهر -رئیس سازمان بهزیستی سوادکوه- به ما گفت.

او هم چنین یادآور شد که «مناسب سازی منازل برای معلولان جسمی حرکتی و نابینایان تا یک میلیون تومان توسط بهزیستی انجام می شود.»

2 ساعتی در بایع کلا مهمان «صادقی»ها بودیم. حالا دم دمای غروب است و مه سفید باران زا به پایین سرازیر می شود. خداحافظی گرمی می کنیم و برمی گردیم و می زنیم به جاده ای که در مه سپید، گنگ آلوده و تار شده است.

رادیوی ماشین روشن است. مجری شعری از شاملو می خواند: « روزي ما دوباره كبوترهاي مان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت...»

 800 معلول در سوادکوه زندگی می کنند. به چند نفرشان نگاه مسئولانه و منصفانه و خداپسندانه شده است؟ سرنوشت این 5 تن چه می شود؟

جاده...من...مه...باران...پرویز و آن دیگران...من..خدا...محمدصادق و زبیده...سردبیر...دادگاه...جاده...خدا... من... شاملو... روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است...سکوت...س ک و ت!

*برای تماشای ویدئویی کوتاه از این خانواده به کانال مازندنومه مراجعه کنید.



    ©2013 APG.ir