تعداد بازدید: 518

توصیه به دیگران 2

جمعه 3 بهمن 1399-18:15

کتاب «اسپهبدخورشید از افسانه تا واقعیت» منتشر شد

تازه‌ترین اثر احمدباوند –پژوهشگر و سوادکوه‌شناس- با نام «اسپهبدخورشید از افسانه تا واقعیت» توسط نشر رسانش نوین منتشر شد+بخشی از کتاب


 مازندنومه، سرویس فرهنگی: ماه گذشته تازه‌ترین اثر احمدباوند –پژوهشگر و سوادکوه‌شناس- با نام «اسپهبدخورشید از افسانه تا واقعیت» توسط نشر رسانش نوین منتشر شد که به دلیل شرایط خاص کرونایی، فعلاً به صورت محدود در تعدادی از کتاب‌فروشی‌های  قائم‌شهر و سوادکوه توزیع شده است.

این کتاب در 500 نسخه چاپ شده،  بخشی از آن عیناً تقدیم مخاطبان می‌شود:

نخستین آشنایی نگارنده با شاهنامۀ استاد نوبخت، به مقالۀ «راز دژ اسپهبد خورشید» در ماهنامۀ کهکشان برمی¬گردد. این مقاله به قلم دکتر نوربخش رحیم¬زاده می¬باشد. نویسنده خود از شاگردان و ارادتمندان به پرفسور آریاپارت شروین باوند بود و هم با راهنمایی پرفسور باوند با شاهنامۀ استاد نوبخت آشنا شد. چنان¬که خود آورده ¬است که آریاپارت به من گفت: «فریاد نیاکانمان را، نخست در شاهنامۀ نوبخت باید جست¬وجو و واکاوی کرد؛ سپس خواند و شنید نه از منابع دشمن¬نویس عرب و اروپایی» .رحیم¬زاده در مقالۀ راز دژ اسپهبدخورشید، نزدیک به 60 رَج (بیت) شعر از شاهنامۀ نوبخت را مورد استفاده قرار داد.

 این اشعار، حسی را در نگارنده پدید آورد طوری که، سبب شد از همان سال در پی شاهنامۀ نوبخت باشد. تا این¬که کتاب «فریاد سکوت غار اسپهبدخورشید» اثر نگارنده به چاپ چهارم رسید. استاد آرتاباز پاریجانی از دوستان و علاقه¬مندان به تاریخ وقتی کتاب مذکور را دید، بیان داشت که شاهنامۀ نوبخت را برایتان تهیه و به عنوان یادگاری پیشکش خواهد نمود. در بهار سال 1397 استاد آرتاباز 5 دفتر (ده جلد) از شاهنامۀ استاد حبیب¬الله نوبخت را که دکتر هوشنگ طالع آن¬ را بازنویسی کرد، در روستای «لیند» سوادکوه به نگارنده اهدا نمود.

 از آن تاریخ، در فرصت¬های مناسب خوانش شاهنامۀ استاد نوبخت شروع شد. هنگامی که نگارنده در جلد چهارم از دفتر سوم، به داستان اسپهبدخورشید، آخرین فرمانروای خاندان گیل¬گاوباره، و فراز و فرود آن رسید این درک و دریافت، حاصل شد که استاد نوبخت نکات درخور توجه-ای دربارۀ اسپهبدخورشید بیان داشت که فراتر از تاریخ طبری، ترجمۀ مختصرالبلدان ابن¬فقیه، تاریخ بلعمی، تاریخ طبرستان، فتوحات¬الاسلامیه و... است. برخی نکات و اشاراتی که استاد نوبخت در ماجرای اسپهبدخورشید به نظم کشید با آن¬چه که در تاریخ طبری، که منبعی نزدیک¬تر به زمان و دورۀ اسپهبد می¬باشد، بعدها هم تاریخ طبرستان، تفاوت بسیار وجود دارد.



 شاهنامۀ نوبخت، بخش اسپهبدخورشید را بیش¬تر از دیگر بخش¬ها و ماجراهای تاریخی بعد از اسلام، به رشتۀ نظم کشید و توضیح داد. این بخش، نزدیک به 90 صفحه و 500 رج (بیت) شعر را دربر می¬گیرد. به واقع، استاد نوبخت در بخش اسپهبدخورشید، بیشتر دقیق شد. و این شاید به دلیل منابع متعددی بود که در دست داشت.

از ویژگی¬های مهم و درخور تأمل شاهنامۀ نوبخت، این¬ است که استاد نوبخت در هرجا به منابعی که در تاریخ از آن استفاده کرد، در زیرنویس همان صفحه به منابع اشاره نمود. برای نمونه، در بخش اسپهبدخورشید استاد نوبخت از کتاب¬های تاریخ طبری: محمدبن¬¬جریر¬طبری، معجم البدان: یاقوت¬حموی، ترجمۀ مختصرالبلدان: ابن¬فقیه¬همدانی، تاریخ الکامل: ابن¬اثیر، فتوح¬البلدان: بلاذری، عقدالفرید: ابن¬عبدریه، العمده: ابن¬رشیق قیروانی، زبده¬التواریخ: حافظ ابرو، تاریخ طبرستان: ابن¬اسفندیار، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران: مرعشی، تاریخ گیلان و دیلمستان: مرعشی، تاریخ رویان: اولیاءالله آملی، التدوین فی احوال¬الجبال شروین: اعتمادالسلطنه، تاریخ فتوحات¬الاسلامیه: مکی، الانتخابات ¬البهیه: برنهارد دارن، نام می¬برد.
 
در نگاه دیگر می¬توان گفت هر آن¬چه که خداوندگار سخن، فردوسی حکیم، در شاهنامه بخش تاریخی بعد از ساسانیان، ویژه در بخش تاریخ محلی به آن نپرداخت، استاد نوبخت در شاهنامه¬اش به تفصیل سخن گفت. نکته¬سنجی استاد نوبخت در بخش اسپهبدخورشید و اطلاعاتی که ارائه داد، نگارنده را بر آن داشت تا دست به تألیف این اثر بزند.

یکی از مزیت¬های این کتاب را می¬توان در هم¬سو شدن با شاهنامۀ نوبخت و آوردن شواهد تاریخی با ارزش و معتبر، در تثبیت ماجراهای تاریخی مربوط به اسپهبدخورشید و سرگذشت ساکنان غار، ارزیابی¬کرد. این¬کار، سبب می¬شود خواننده خود را در میان برخی کتب معتبر تاریخی و بعضاً کم¬یاب ببیند. در کنار آن به فراز و فرود ماجرای اسپهبدخورشید پی¬¬ببرد و اندکی از چهرۀ افسانه¬ای این پادشاه دل بکند و وجه تاریخی را آن مدنظر قراردهد.

در این راستا باید به دوره¬ای توجه کرد که زبان شمشیر، برنده¬تر از کلام بود و فتح سرزمین ایران برای دستیابی به خزاین شاهان و گسترش نفوذ اسلام، راه صلح و آشتی و منطق گفت¬وگو را به کلی، بسته ¬بود. برای فتح یک سرزمین، خلفای عباسی جدای از وعده¬هایی که به فرماندهان لشکر خود می¬دادند، دنبال ماجرا و بهانۀ لازم هم می¬گشتند. چنان¬که در قضیه فتح طبرستان از یک طرف، زمینۀ لازم برای بهانه فراهم بود و از طرف دیگر، خلیفه با یک تیر به دو هدف ¬می¬زد. در این راستا برای سرکوب شورش در ایران، به فرماندهان خود وعدۀ سرزمین و فرماندهی می¬داد و این وعده با سرکوب شورش عبدالجبار در خراسان عملی شد و زمینۀ فتح طبرستان را رقم زد: «چون عبدالجباربن ¬¬عبدالرحمن بر منصور شوریدن گرفت. منصور ابوعون سرهنگ را با ابوالخصیب بر سر عبدالجبار فرستاد تا در خراسان گرفتارش كردند. منصور به ابوالخصیب نامه كرد و ولایت قومس و گرگان و طبرستان بدو داد و فرمود تا او از راه گرگان و ابوعون از راه قومس به طبرستان شوند. این دو نیز، خود وعده ¬كردند تا از آن دو سوی، پای به آن سامان نهند» (ابن فقیه،1373: 156).

اما در روایتی دیگر، بهانۀ لازم برای حمله به طبرستان برمی¬گردد به ماجرای پناه¬دادن سنباد توسط اسپهبدخورشید و قتلش توسط توس سردار سپاه اسپهبد و دستیابی به خزاین ابومسلم که همراهش بود، این اتفاق، راه را برای فتح سرزمین طبرستان و سوادکوه (به عنوان بخشی از پتشخوارگر) هموار کرد.

برای واکاوی این ماجراها، نگارنده به منابعی رجوع کرد که استاد نوبخت در شاهنامۀ خود به آنان اشاره داشت. دستیابی به این منابع کار را به-صورت تحلیلی پیش¬برد؛ طوری که قرارگرفتن شواهد مختلف تاریخی در کنار هم و بررسی آن با اشعار شاهنامۀ نوبخت، شکلی دیگر به ساختار کتاب داد؛ یعنی کتاب را از یک متن صرفِ نثرگونه، خارج کرد و به صورت ترکیبی از نثر و نظم پیش برد و این سبب شد تصور خواننده از یک کتاب تاریخی که همیشه به شکل نثر در ذهن داشت، فراتر رود. آمیختگی نثر به نظم در واقع کمتر در کتب تاریخی به چشم می¬خورد؛ چرا که بیشتر کتب تاریخی ما در قالب نثر پیوسته و بعضاً مانند شاهنامۀ استاد نوبخت در قالب نظم می¬باشند. بی¬تردید تلفیق این شیوه، سبب می¬شود تا خواننده، خسته نگردد. در کنار آن به دلیل برخوردار بودن کتاب حاضر با نثرهای متنوع (کتب متنوع)، تنوع سبک نثرهای تاریخی، خود جذابیتی دیگر به همراه دارد و سبب می¬شود خواننده خود را در میان نثر یکدست و خسته¬کننده نبیند. چنانکه خصوصیات نثرها و کتب تاریخی است.

نکتۀ فراموش شده و غم¬انگیز تاریخ در بخش اسپهبدخورشید در این است ¬که همسر اسپهبد، نیکلا، در پناه طاقی دو سال و هفت ماه، در برابر حملۀ نیروی عرب¬ها ایستادگی ¬کرد. «ایستادگی یک زن در برابر یک سپاه» توجه به این بخشِ ماجرا، خواننده¬ای دقیق می¬طلبد:

یکی نامه بنوشت با رنج و بیم        به سالار آن نیـزه¬داران حـزیم
وگر جز ستیزه تو را کار نیست        حـریم زنـان جای پیکار نیست

از این نکته مورخین امروزی به¬راحتی گذشتند. در این راستا برای سال¬های بعد می¬توان کتابی نوشت به¬نام «زنان دژبان در تاریخ» و این شایستۀ ارژمندی و ستایش هست. هم چنانکه روزگاری گردآفرید نگهبان و سالار دژ بود و در برابر سهراب ایستادگی کرد. نیکلا وقتی به اسارت رفت تن به خواهش و درخواست خلیفه و فرزندانش نداد و پارسایی و ایران منشی خود را پاسداشت و تبعید به منطقۀ جبل السماق شام را پذیرفت. منتهی تاریخ در این بخش اشاره¬ای درخور ندارد. در کنار آن سرگذشت هرمز هشت ساله فرزند اسپهبد و نیکلا هم قابل توجه است.

 بیشتر مورخین گمان دارند که هرمز هم به اسارت رفت. اما اسپهبدخورشید بسیار دوراندیش¬تر از این ماجرا بود. فرزند خردسال خود را که خلیفه به عنوان گرو در برابر خزاین سنباد و ابومسلم از او طلب می¬کرد نزد عموزادگان خود در رویان فرستاد نه در پناه دژ خورشید. همانطور که بیان شد متون تاریخی در این بخش اشاره¬ای ندارند؛ تا اینکه استاد نوبخت در ماجرای قتل ناجوانمردانه سردار ونداد وند فرمانده لشکر اسپهبد خورشید در منطقۀ گرداسیاب سوادکوه به دست برادر ناتنی اش ارماک و به اسارت رفتن دختران سردار وندادوند به دنبال پیمان نامه¬ای که اسپهبد شروین باوندی و ونداد هرمز کارِنی با هم بستند تا طبرستان را از نیروهای عرب پاکسازی کنند ونداد هرمز کارِنی برای هرمز فرزند اسپهبدخورشید که در رویان به سر می¬برد نامه نوشت و او را دلداری داد و از او دعوت کرد که به این اتحاد بپیوندد و... .

به واقع باید یادآوری شود که کتاب مذکور به تمام زوایای پنهان و تاریک ماجرای اسپهبد خورشید و بستگان و فرمانده¬هان سپاه وی نیز پرداخته است.   

***

آن¬چه که در این اثر آمده¬است: در بخش نخست، به معرفی استاد نوبخت و شاهنامۀ گران¬سنگ و وزینشان اشاره دارد. سپس به واکاوی گوشه¬های پنهان و تاریک از شخصیت اسپهبدخورشید بر اساس کتب معتبر تاریخی پرداخته¬¬شد. قبل از آن، ماجرای سنباد بررسی شد؛ چرا که طبق شواهد تاریخی، قتل سنباد توسط توس پسر عم اسپهبدخورشید، ماجراهایی را به دنبال داشت که سبب شد شاخۀ دابویه¬ای از خاندان گیل¬گاوباره، در تاریخ سرزمین طبرستان به پایان کار خود نزدیک شوند؛ و در واقع، سلسلۀ آل دابویه در طبرستان برچیده ¬شوند. بعد از واکاوی ماجرای سنباد، با شواهد تاریخی، با تکیه بر شاهنامۀ نوبخت، به شخصیت اسپهبدخورشید و فراز و فرود زندگی و جنگ ناخواسته¬اش با سپاه خلیفه و پایان کارش پرداخته ¬-شد. در بخش بعدی، به پیشینۀ خاندان گیل¬گاوباره از روی دانش سکه¬شناسی اشاره¬گردید. در بخشی دیگر به شخصیت افسانه¬ای اسپهبدخورشید پرداخته ¬شد. سپس، در بخش پایانی به پیوست، متن چهار کتاب معتبر تاریخی که شخصیت و زندگی اسپهبدخورشید را در خود جای دادند؛ یعنی تاریخ طبری، تاریخ طبرستان، ترجمۀ مختصرالبلدان و فتوحات الاسلامیه، متن گنجانده ¬شد.

شاهنامۀ استاد نوبخت:

شاهنامۀ نوبخت (سرودۀ استاد حبیب¬الله نوبخت) یکی از بزرگ¬ترین منظومه¬های زبان فارسی است که کمابیش 30 هزار رج (بیت) را دربرمی-گیرد.
ویرایش نخست بخش¬هایی از این منظومه در سال1307 در تهران به چاپ رسید که جلد یکم: هرمزان، جلد دوم: اسپهبدان و جلد سوم: ابومسلم را دربرمی¬گرفت.

در سال 1321 این منظومه با افزودن شدن جلد چهارم: برمکیان، در مطبعۀ مجلس (چاپخانه مسجد شورای ملی) باز چاپ شد.
در سال¬های بعد، استاد نوبخت با ویرایش بخش¬های چاپ شده، این شاهنامه یا تاریخ منظوم ایران را از فروپاشی ساسانیان یا برشی از تاریخ ایران که در شاهنامه فردوسی پایان گرفته¬است تا آغاز کار قاجاریان به شعر درآورد. استاد آن را با خط خوش خود نوشت، تزیین و برخی رویه¬ها را تذهیب کرد و هامش نویسی نیز نمود.

ویژگی شاهنامۀ نوبخت در آن است که خود استاد از پژوهندگان تراز یکم تاریخ است و در نتیجه، در سرایش شاهنامه بررسی¬ها و پژوهش¬های تاریخی خود را نیز بدان افزود. بدین¬سان این شاهنامه دارای نکات بسیار جالب تاریخی است که در جای دیگر به¬چشم نمی¬خورد. به¬ویژه پژوهش¬های ایشان در دوران گذار (از ایران باستان به ایران نو یا از دوران ساسانیان به دورۀ اسلامی) بسیار نو و بدیع¬ است.

استاد نوبخت در این¬باره، در پایان کتاب «دیوان دین» که در سال 1334 در تهران به چاپ رسید (چاپ دوم 1353) خود را این¬گونه شناسانده ¬بود: 

«نگارندۀ فلسفه فازلیسم و فیلزوفی نوین اراده و نژاد؛ سرایندۀ شاهنامۀ نوبخت: تاریخ چهارمین عصر فرمانروایی ایران با صد هزار بیت (دویست هزار ورس) و زبان نویافته.

اما شاهنامه¬ای را که ما امروز در دست داریم، کمابیش 30 هزار رج (29511) رج می¬باشد و دوران قاجاریان را نیز در بر¬نمی¬گیرد و با فرجام کار زندیان، پایان می¬گیرد. این اثر در هشت جلد است و هفت مجلد:

جلد یکم: با 4910 رج که ویرایش و گسترش داده شدۀ جلد یکم منتشره در سال 1307 و بازچاپ در سال 1321 است.
جلد دوم: دربردارندۀ 2619 رج، که در سال 1330 در شهر وتسلر [وتسلار] آلمان غربی فرجام یافت. این جلد نیز ویرایش و گسترش دادۀ جلد دوم شاهنامۀ منتشره در سال1307 و بازچاپ آن در سال 1321 می¬باشد.
جلد سوم: با 6135 رج. این جلد نیز ویرایش گسترش دادشدۀ جلد سومِ پیشین می¬باشد.
جلد چهارم: 4233 رج را دربر دارد.
جلد پنجم: این جلد تنها 959 رج را دربر می¬گیرد.
جلد ششم: با 2570 رج (حزب خرمی و حزب قرمتی) خرمیان و کرمتیان- بابک خرم دین و سلیمان کرندی. نوشته ¬شده سال 1347 خورشیدی تهران.
جلد هفتم: 1918 رج. از روی گران تا پادشاه سوفی.
جلد هشتم: با 6167 رج که به سال 1347 این نسخه نوشته ¬شد با خط گویندۀ شاهنامه.

در آغاز این جلد، استاد نوبخت اشاره¬کرد: «از دودمان شاهنشاهان سوفی تا شاهنشاه پهلوی»؛ اما چنان¬که گفته¬شد، این جلد از فرجام کار زندیان فراتر نرفته¬است و خود استاد هم نوشت:

فرجام یافت جلد هشتم: امید آن که دادار پروردگار        کند فـرّ این نامه را آشکار



اسپهبدخورشید وقتی دژ را در محاصره دید، نامه به سالار تازیان بوخصیب نوشت که درخور تأمل هست. متون تاریخی به این نامه¬نگاری اشاره¬¬ نکردند؛ جز شاهنامۀ استاد نوبخت.

نامه خورشیدشاه به خصیب سالار تازیان

پس آگـاهی آمـد بـه خـورشیدشاه     کـه دشمـن بـدان کوهسر بـرد راه
به¬جـایـی کـه آرام بـانـوی اوسـت     همان کودک و دخت مه¬روی اوست
به نیـرنـگ بـدخـواه او چیره¬گشت     ستـاره نهفـت آسمـان تیـره گشت
بـدان زنـدگـی شـد دلـش نـاامیـد    ازیـرا کـه فـرجـام خـود تیـره دیـد
دلـش بهـر فـرزنـد و آرام خـویش     ز کـانـون آتـش بیـفـروخـت بیش
کسی¬را که زن هست و فرزند و جاه     به پیکـار بـی¬بـاکـی از او مـخـواه
بـران تـنـد بـالا نـبـد جـای جنگ     ره تـاخـتن بـر یـلان بـود تـنـگ
چـو بیچـاره¬تـر شـد یکـی راه دیـد     ز آشـوب دل سـود بـدخــواه دیـد
یکـی نـامـه بنـوشـت با رنج و بیم     بــه ســالار نـیـزه¬داران حُــزیـم
سخــن¬هـا کـه بـود آزمـوده بــداد     بـه بیـدادگـر یک به یک کـرد یاد
نخـست از خـدای جهـان آفــریـن    زمـیـن آفـریـن و زمــان آفـریـن
کـه چـون او تـوانـا و بیننده نیست    جهـان را جـز او آفـرینـنـده نیست
خـــداونــد روزی خـــداونــد روز     خـداونـد خـورشیـد گیـتـی¬فــروز
وزان پس چنین گفت کـای نـامجوی     مگـر چنـد خـواهـی بُدن کامجوی
نـه گـردون گـردنده خویش تو است     نـه آینـده روشن بـه پیـش تو است
نگه¬کن که با من چه¬کـرد این سپهر     کـه بـا تـو کنـد نـیـز از راه مـهـر
نـه مـردانـگی هـست و نه رسم داد     کـه بــر مـا ببنـدی در بــوم و زاد
دژی کـانـدران جنگجو نیست هیـچ    بـرآن لشکـری گـشن سازی بسیج
حـریـم و زن و کـودک و دودمــان    هـراسـان شـوند از تـو و بـدگـمان
اگـر بهـر گنج مـن است ایـن ستیز     فـرستم ازیدر بـه گنـج تــو نیــز
زر و سیم و چیـزی کـه آمـاده است     هـم از آنچه یاقوت و بیجاده است
همان جوشن و خود و خفتان و ترگ    سنان¬هـای پـوسیـده با چرم کـرگ
ز هـر گـونـه کـالا و دیـبــای روم     ز چیـزی کـه بـاشد درین مرز و بوم
چـو گلـریـز زرد و تـلاریـز و خــام     چو کـژتـون و کـژبفـت و زرینه¬فام
هـم از مهچـه و یـاره و گــوشــوار     فـرستـم بـه پیـش تو چندین هزار
و دیـگـر نـویـسـم یـکی عـهـد نو     کـزیـن پـس نباشـم به کین پیشرو
به پیـکـار بــاشـم تـو را نـیـز یــار     بـه جـایـی که خواهی بُدن رهسپار
اگـر پـاکـدل بـاشی ای نـامـجـوی    نـتــابـی ز پـنـد خـردمـنــد روی
کـه گفـت آشـتـی بهر ما بهتر است    اگـرچـه کـه دشمن ز تو کهتر است
وگـر جـز ستـیزه تـو را کـار نـیست     حـریـم زنـان جـای پیـکـار نـیست
به هـرجـای دیگـر که خواهی نبـرد     مـن آنجـا کنـم سـاز ایـن کارکرد
مـن آنـجـا کـنـم سـاز پیکـار نـیـز     اگـر بـر دلـت هـسـت رای سـتـیز
به فـرجـام هـرکس که شد شادکام    بـه زشـتی نخـواهنـد ازو بـرد نـام
اگـر مـن اگـر تو هـمـان اسـت داد      کـه فـرجـام بـاشیـم نـاشـاد و شاد
چـو بنـوشت ایـن نـامه خورشیدشاه     فـــرسـتــاده او بــه پـیـمـود راه
بـه نـزد خصـیـب آمـد و بـن¬خـزیم     جهـانجـوی تازی به دل داشت بیم
پیـامـی فـرسـتـاد و بـیـرون ز رای     نـه سـر بـود گـفـتـار او را نه پـای
(همان:466-461)

***
اسپهبد وقتی نامه فرستاد و جواب نامه را شنید، همه چیز را تمام شده ¬دید و چاره¬ای جز هلاک خویش ندید.

تحلیل شخصیت اسپهبد خورشید:

بیشتر کسانی که نام شخصیت اسپهبدخورشید را شنیده¬اند و تاریخ سرگذشت او را خوانده¬اند؛ چه کسانی که در رشتۀ تاریخ دستی بر آتش دارند و چه مردم عادی، بیشتر در قالب گفتارهایی است که از ابن¬اسفندیار باقی مانده¬ است.

 وجود افسانه¬های متعدد پیرامون یک شخصیت تاریخی می¬تواند حاکی از آن باشد که یا این شخصیت به درستی معرفی نشد و یا اینکه در تاریخ کارساز بوده است. به نظر می¬رسد هر دو، در مورد اسپهبدخورشید صدق کند. اسپهبدخورشید از آن دست شخصیت¬هایی در تاریخ است که افسانه-های پیرامونش چهرۀ مثبت به او می¬دهد و خواننده را مجذوب خود می¬کند. اما اگر خواننده¬ای دقیق باشد با کنار هم قراردادن منابع متعدد و تحلیل آن می¬تواند به شخصیت واقعی این پادشاه پی ببرد. این کتاب با در اختیار قرار دادن منابع دست اول و در برخی موارد مآخذ نایاب(شاهنامۀ نوبخت) این راه را برای دوستداران تاریخ فراهم کرده ¬است. با آنکه امروز کتاب¬ها و منابع تاریخی به آسانی قابل دسترس پژوهشگران و حتی بیشتر افراد جامعه است به نظر می¬رسد در تاریخ زیاد دقیق نیستیم. بیشتر دنبال قهرمانان تاریخی می¬گردیم و یا در پی قهرمان¬سازی شخصیت-های دلخواه خود هستیم. به واقع دچار فقر تاریخی¬گری هستیم.

برای مثال شخصیت اسپهبدخورشید که در این کتاب به آن با تحلیل منابع متعدد به آن پرداخته شده ¬است نمونۀ بارز این فقر تاریخی ماست. از خود نمی¬پرسیم چرا اسپهبدخورشید در ماجرای ورود سپاه اعراب به جای اینکه زن و فرزندان و کسان خود را در پناه دژ خورشید جای دهد و خود به دیلمان برای استمداد نیرو رفت، یا یکی از فرزندان خود را نزد حاکم وقت چین «تانگ» می فرستند و طلب نیروی کمکی می¬کند؟ چرا در همین منطقه طبرستان از خاندان پادوسپان و اسپهبدان طبرستان طلب کمک نکرد؟ کاری که وندادهرمزد قارنوند انجام داد و اتحادی بین خود و شروین باوند برقرار ساخت. یا چرا وقتی خورشید خبر شکست ساکنان غار را شنید دست به خودکشی زد؟ بسیار باید ساده بود که این عمل را به غرور اسپهبد¬خورشید نسبت داد. پرسش¬های زیادی در این خصوص و شخصیت اسپهبدخورشید می¬توان مطرح کرد. از جمله اینکه چرا جنگ را به کوهستان نکشید؟ سپاه اعراب یقیناً در کوهستان موفق نبودند. آنان سواران نیزه¬گزاران در دشت بودند نه کوهستان! و پرسشهای دیگر که گفتار دیگر می¬طلبد.

بی¬تردید، تاریخ  و سرگذشت زنان و ساکنان غار اسپهبدخورشید جدای از قضا و قدری بود که اسپهبد و شاهان دیگر به آن دل بسته بودند. ما وظیفه¬مان در تاریخ آگاهی بخشی و درس از رویدادهای گذشته برای ساخت آینده بهتر است تا تجربه را تجربه نکنیم. ما روشنای زیبای سپیده¬دم تاریخیم. بی تردید یک بخش ماجرا به عدم شجاعت اسپهبد برمی¬گردد.

در کنار موارد گفته شده، اسپهبدخورشید بسیار بخشنده بود. هنگامی که خلیفه تاج را به او برگرداند، پیشکش¬ها و هدایای بسیاری فرستاد. طوری که خلیفه وقتی هدایای او را دید طمع در ملک طبرستان کرد. «... منصور برای او تاج شهنشاهی و تشریف فرستاد. اصفهبد خوش¬دل گشت و بر قرار عهد اکاسره خراج طبرستان به خلیفه فرستاد. مبلغ سیصد هزار درهم و به عدد هر درهم چهار دانگ سیم سپید بودی، جامۀ سبز ابریشمین از بساط و بالش سیصد تا، کتان رنگین نیکو سیصد لت، کوردین¬های زرین رویانی و لفورج سیصد، زعفرانی که در همۀ دنیا مثل آن نبود ده خروار، اناردانک سرخ، ده خروار و ماهی شور، ده خروار. چهل استر را این بار در کردندی و در سر هر استر، غلامی ترک یا کنیزکی بنشاندندی. خلیفه منصور چون خراج طبرستان بدید، طمع در ولایت کرد ...» (ابن¬اسفندیار، 1392: 204).

از دیگر نمونه¬های بخشش¬ این پادشاه، دیدار فرزند یکی از شاهان خراسان با او بود که اسپهبد به اصطلاح دست و دل بازی¬های بسیار کرد: « وقتی از فرزندان ملوک خراسان یکی به خدمت او آمد، با بسیار تحف و طُرف و هدایای ولایت خویش و او را خانه به اصفهبدان بود بفرمود تا آن مهمان را همانجا به نزدیک اصفهبدان فرود آرند و نُزلی تمام پدید کرد. آن جوان برای تحفه¬ها برنهادن طبق¬ها خواست. در موکب اسپهبد پانصد طبق سیمین بود، پیش او بردند. خراسانی گفت: زیادت از این باید. دختر فرخان بزرگ¬ترین زن اسپهبد بدین موضع نشستی. برای او فرستادند و پانصد دست دیگر گرفتند هزار طبق سیمین را تحفه نهاد و پیش کشید. اسپهبد قبول کرد و به عوض آن دوهزار طبق را [از] تحفه¬های طبرستان و صدهزار درهم پیش او فرستاد...» (همان: 130-129).

از دست و دل بازیهای دیگر اسپهبد می توان به داستان خروس اشاره کرد. این اسفندیار آورده است: « وقتی دیگر مردی جامی مرصع به جواهر بر صورت خروسی[که] در هر دو چشم یاقوت سرخ گرانبها نشانده، به خدمتی آورد، قبول فرمود و در تعهد او مثال داد. تا روز از این مرد نقل کردند که مثل این خدمتی برای اصفهبد کسی نیاورده باشدو بفرمود تا مجلس شراب بیاراستند و صاحب خروس را حاضر کردند با پانصد خلق دیگر. در پیش هر یک خروسی را حاضر کردند بهتر از آن، و بنهادند. مرد غریب دریافت و برخاست و زمین ادب ببوسید و به قدم استغفار ایستاد. اصفهبد او را بنشاند. فردا خروس او[را] رد کرد و دوچندان که قیمت [آن] بود در حق او عطا فرمود» (همان130).

از دیگر مواردی که در بررسی شخصیت این پادشاه و ماجرای شکست او می توان اشاره کرد دل سپردن به قضا و قدر نانوشته بود. وقتی پیک خلیفه از طرف مهدی به نزدش رفت و موضوع را بازگفت، اسپهبد پذیرا شد تا سپاه خلیفه برای دفع شورش عبدالجبار از طبرستان به سمت خراسان حرکت کنند چرا که راه کویر به خراسان خشکسالی بود و اسبان و سپاهیان تباه می شدند.

جوابی که اسپهبد داد همراه با مبالغت بسیار بود طوری که بیان داشت ولایت از آن امیرالمؤمنین است و من مطیع امر. اسپهبد در اینجا می¬بایست آینده¬نگری و چاره¬جویی می¬کرد و خود را برای هر احتمالی آماده می¬کرد. اما پیک از سخنانش تعجب کرد. در ملاقات دوم قصد داشت اسپهبد را از نیت خلیفه آگاه کند اسپهبد اجازۀ بار نداد و تحت تأثیر حرف حاجب خود قرار گرفت که گفت پیک خام طبعی می¬کند. اسپهبد گفت خبر ببرید که درون حرمسرا شدم و پیام نمی¬توانیم ببریم. پیک وقتی این جواب شنید با خود اندیشید دریغ از این همه حشمت و نعمت پادشاهی که از بین خواهد رفت. از دیگر نکاتی که می¬توان بر اسپهبد ایراد گرفت خوی زن بارگی این پادشاه است. تا جاییکه نقل است 93 زن گرفت: « به کهستان¬ها نود و سه زن  داشتی. هر یک را قصری ساخته و خدمتکاران مرتب و اوانی زرین و سیمین و صنوف اموال و خزاین مهیا ...

دیگر اینکه انسانی خوش¬گذران بود و به فکر عیش و نوش و شکار « چهارصد شتر اشهب رخت او کشیدی روز کوچ» (همان). آیا در تبرستان شتر بود؟ این تجملگرایی نشان از یکی از این دو واقعیت دارد یا اینکه طبرستان از وفور نعمت برخوردار بود و مردمانش در عیش و راحت بودند و یا اینکه اسپهبد زیاد ستم می¬کرد و مالیات و خراج زیاد می¬گرفت؛ به نظر می¬رسد هر دو مورد درست باشد. اما این پرسش مطرح می¬شود که چرا اسپهبد برای طلب نیرو به دیلمان رفت؟ همانطور که گفته آمد یک دلیل می¬تواند به ظلم و ستم اسپهبد در گرفتن مالیات باشد. و به واقع مردم دست رد به او زدند. چنان که ابن¬اسفندیار یکی از دلایل اسلام آوردن مردمان جلگه را ظلم و ستم شاه طبرستان می داند. می توان ظلم و ستم سپهدار اسپهبد، قارن نام را که چهارهزار مرد در خیل او بودند در این راستا هم ارزیابی کرد: « اسپهبدخورشید را سپهداری بود قارن نام که به پنجاه هزار و میان رود قصبۀ قارن بدو منسوب است. قارن را اکنون گنج نهاد می¬گویند و این ساعت خراب افتاده. چهارهزار مرد خیل او بودی. چون مدت ملک [او] دراز در کشید، امن و غرور و حکم در او اثر کرد. معارف و بزرگان را حرمت نداشت و حسابی از کسی نگرفت. دست از آستین جفا بیرون کشید و به مراتبِ مردم نقصان راه بداد و دل خلایق از او سیر و [به] ستوه شد و مردم برای عصیان بهانه می¬طلبیدند»(همان،203)

 آنچه از این سخن ابن اسفندیار دریافت می¬شود این است که ستم به جایی رسید که مردم برای عصیان آماده شدند پس تهاجم یک نیروی خارجی را بر حکومت اسپهبد و دارو¬دسته¬اش ترجیح می¬دادند. در این راستا سن کم  و عدم تجربه کافی به همراه خوش گذرانی های افراطی اسپهبدخورشید در کنار آن، تعدد همسران، ظلم و ستم سپهداران اسپهبد نظیر قارن که دل خلایق از او سیر شده بود تا جایی که به قول این اسفندیار زمینه برای عصیان فراهم بود. همۀ این موارد نقش مهمی در فرایند این رویداد داشت؛ هرچند باید زمان و دورۀ تاریخی اسپهبد را هم در نظر داشت.

 



    ©2013 APG.ir