تعداد بازدید: 1602

توصیه به دیگران 1

چهارشنبه 23 بهمن 1387-0:0

"آخوندی"و بحث با دانشجویانم

يادداشتي از:شيخ عبدالله شاهيني - گرگان


نوشتن در مورد بعضی چیزها دشواری زیادی دارد، " آخوندی" و طلبگی یکی از آنها است تا قلم به دست می گیرم که چیزی در این خصوص بنویسم دهها مسئله بازدارنده به ذهنم می آید که نکند فلان یا بهمان شود، آنقدر امّا و اگر به ذهنم می آید، طوری که از خیرش گذشته و قلم به روی کاغذ می گذارم

اما این دفعه آن چنان عزم جزم کردم و سریع دست به قلم شدم که تا چیزی من را باز نداشته، دست کم چند جمله کوتاه بنویسم

همه ی مسئله به این بر می گردد که قبل از پایان ترم در  روز های آخر کلاسم در یک جلسه از دانشجوها خواستم در مورد "آخوند و مُلاّ" هر چه دل شان می خواهد بگویند. اولش پا نمی دادند و لب و لوچه کج کردند و گو اینکه شوخی گرفته باشند، کسی حرفی نزد و فقط پچ پچی کردند و کسی پا پیش نگذاشت.

یکی از آن میان که آخر کلاس نشسته بود و گویا شجاعتی در خودش دیده بود دست بلند کرد و اول اذن سخن خواست و امان طلبید و شروع به صحبت کرد. هر چه بیشتر می گفت نگاهی هم به من می کرد تا عکس العمل حرف هایش را در چهره ام ببیند که اگر هوا پس است، همان جا قطع کند، اما قیافه من را که می دید به نظرم جرئت بیشتری پیدا می کرد و بیشتر و بیشتر حرف می زد.

حرف های او مثل اینکه خاکریزی باز شده باشد، دیگران را به جنب و جوش انداخت و آنها هم درهم و بر هم شروع به صحبت کردند. آنچه که آنان گفتند و من پاسخ دادم، بماند برای بعد، شاید در نوشته های دیگر بیاورم. البته خیلی در مقام پاسخگوئی نبودم چرا که بعضی حرف هایشان صحیح بود و هیچ راهی برای توجیه نداشت و حرف حساب را هم باید پذیرفت، اما بعضی دیگر از حرفها نشان از بی اطلاعی آنها داشت و من نیز یک به یک نظرات خورم را گفتم و باز هم اعلام آمادگی کردم که اگر قانع نشده اند، آماده ام که حرف های شان را بشنوم.ولی عجیب اینکه هر وقت پاسخ های من را می شنیدند دیگر حرفی نداشتند و به نظرم قانع می شدند یا دست کم به روی خودشان نمی آوردند و بعد می رفتند روی حرف دیگر ...و همین طور گفت و گو ادامه داشت تا اینکه وقت کلاس هم تمام شد.

گفتگوی من و دانشجویانم در خصوص آخوندی و آخوندیسم تمامی نداشت. کلاس تمام شده بود اما همچنان مُشتی دختر و پسر، دور و برم بودند. مُدام می پرسیدند و من هم که گویا به محکمه تاریخ رفته باشم و نه یکی یا دو تا بلکه ده ها نفر شاکی دورم کرده باشند، روی صندلی ام نشستم و با حوصله یک یک حرف ها را گوش کردم و پاسخ دادم . بعضی حرفهایشان را تائید می کردم  چون طفلکی ها درست می گفتند و البته گاهی هم سعی داشتم با دلیل و برهان ردّ کنم حال قانع می شدند یا نه بماند.

خوشبختانه همه چیز به خیر و خوشی تمام شد، گاهی صدای بعضی بلند می شد اما بچه های با ادبی بودند و هیچ ندیدم که حرفی خلاف ادب بزنند، من هم گذاشتم حسابی هر چه دل شان می خواهد بگویند.

 یکی دو نفری که با مزّه تر بودند گاهی لُغّز پرانی می کردند و حرف های خوشمزه می زدند و شلیک خنده بلند می شد و من هم همراه شان می خندیدم و گاهی هم آن چنان ساکت و صامت به حرف هایم گوش می کردند که می شد صدای نفس کشیدن ها را هم شنید و یک مرتبه وسط آن خاموشی و سکوت صدای "درینگ و درونگ"  موسیقی موبایل یکی در می آمد و آنهائی هم که منتظر بهانه بودند باز شروع می کردند به همهمه و بگو مگو .

خلاصه بعد از آنکه همه چیز تمام شد و من هم به سلامت سوار ماشین شدم و منزل آمدم خیلی روی این مسئله فکر کردم. برداشت های زیادی از آن جلسه داشتم اما به نکته ای به عنوان یک اصل پی بردم:

طی تاریخ پر فراز و نشیب این مملکت روحانیون کم و بیش رابطه صمیمی و از موضع خودمانی با توده های مردم داشته اند اما این واقعیت تلخ نیز قابل انکار نیست که طی سالهای بعد از انقلاب به مرور آن رابطه کم رنگ و کم رنگ تر شد و  کار به جائی رسیده است که متاسفانه کمتر "گفتمان انتقادی"  شنیده می شود و بیشتر گوش هایمان به شنیدن حرفهائی از جنس "تمجید و تعریف" عادت کرده است و البته در پشت آن تمجید ها در قلب و دل گویندگان چه می گذرد، خدا می داند.

مطمئن بودم بعضی حرف های دانشجویانم در آن جلسه پایه و اساس درستی نداشت و بر می گشت به حس و حال جوانی شان ولی می خواستم که آنان  حرف بزنند و دل ها را خالی کنند و کمی هم گوش های من به شنیدن حرف هائی از جنس متفاوت با سخنان رایج عادت کند.

بنده بر این باورم هیچ بدبختی بزرگ تر از این نیست که این گوش هائی که خداوند به ما داده تا همه ی حرفها را بشنویم، فقط عادت شان دهیم که حرف هائی از جنس "ستایش و تمجید" را بشنوند !

شنیدن بعضی کلمه ها اگر چه برایم تلخ بود اما دوست داشتم و دارم که خود را عادت به شنیدن آن نوع حرف ها بدهم و آنان نیز یاد بگیرند که می توانند سینه ستبر کنند و به یک آخوند نیز انتقاد کنند و ایراد بگیرند و کسی نیز نباید بابت این حرفهای نیش دار و انتقادی به آنان بتازد و برای شان خرده گیرد.


  • پنجشنبه 24 بهمن 1387-0:0

    مشکل این چاست که شما اخوند ها بعد از انقلاب خود را تافته جدا بافته از سایر اقشار میدانید ..حال چرا چنین حسی بوجود امده نمیدانم ..؟انتقاد به قشر شما هزار حرف و حدیث به دنبال دارد فوری بندش میکنند به پیغمبر و خاندان مطهرش . حالا این کجا و ان کجا ..بحثی است دیگر ...


    ©2013 APG.ir