پنجشنبه 26 فروردين 1389-0:0

من دلم چلو فسنجون نمی خواد!

دل پیچه های میرزا در خواب+ای کاش تمام این زمین ساری بود!(دو شعر طنز از ميرزا بدبين مازندراني)


1- شعر اول:

من دلم  چلو  فسنجون نمی خواد

اسکناس ِ درب و داغون نمی خواد

                

کـُت و شلوارو جوراب ُ کفش نو

کدوی مونده ی شمرون نمی خواد

 

برو جونم واسه اون فکری بکن

سبزی مونده تو بارون نمی خواد

 

ممکنه هر چی بگی ok بده

اما خورشید لب بون! نمی خواد

 

حاضره تو سینه سگ دو  بزنه

سرویس واحد تهرون  نمی خواد

 

چاله چوله ها ی  شهر مون کَمه

فرش قرمز ،  تو ی دالون نمی خواد

 

دل من سَـبُک سره  پا نمی ده

حتی یک قطره  تو  ناودون  نمی خواد

 

شب و روزم و  یکی کرده -  میگه

شُرکای گِرد ناخون  نمی خواد

 

میگه دریای خزر مال منه!

دوایی هم « اوزون بورون »* نمی خواد!!!

 

میگه خوشه ام کمه جنسا گرونه

معلومه سر زده مهمون نمی خواد

 

دستشو رو هر چی زد چینی بودن

واسه این قاطره پالون نمی خواد

 

خود قاطر چینیه . پالون انتر چینیه

یونجه از چین واسه حیوون نمی خواد

 

دل یانکی ها داره غش میره وو

انگاری که فرش  کاشون نمی خواد

 

گوجه سبزه کیلو 5 هزار تومن ؟!!

دیگه عاشق شده ارزون نمی خواد

 

سَرسَری گرفتی حرفای منو؟

قول  یارو گفتنی ، دون نمی خواد

 

سقفی هم روی موهام نیس عزیزم

دل من وام  بیابون  نمی خواد

 

پل زدم جاده و پارک ساحلی ...

حتی یه بربری جاشون نمی خواد

 

لچک  رو  بعضیا سُر سُریه !!

خنده با موی پریشون نمی خواد

 

دائما قهره با من ، جر می زنه

دیگه تاتی تاتی خاتون نمی خواد

 

میگه عاشقی که چاره نداره

گریه ی  صبح و نماشون* نمی خواد

 

تا دل فرشته  آروم میزنه

یه رفیق تاپ شیطون نمی خواد

 

دل من به خواب ِ کارتن راضیه

راس میگه این  سر و سامون نمی خواد

 

دل من میگه میخوام ببینمش

سرفه های پشت آیفون نمی خواد

 

به اساس کشی همیشه دل خوشه

یه خونه رو به خیابون نمی خواد

 

یه روز از لج دل همسایه ها

میگه سبزی خوره ، بریون نمی خواد

 

میرزا پا در میونی اگر کنه

حل میشه - گریه فراوون نمی خواد

 

دشمنامون سر جاشون بشینن

خوشی رو به قیمتِ خون نمی خواد

 

می سازه با این نداری به خدا

اشک تمساحُ از ایشون نمی خواد

 

-----------------------------------------------------

 

پ – ن : * از سکته این مصرع که بگذریم

« اوزون برون » نام یک نوع ماهی خاویاری خزر است !

* نماشون - به گویش مازندرانی - دم غروب - را می گوییم!

 

2- شعر دوم!

 بلاشک هر شهری را شهرداریست و هر شهرداری را شهروندیست و هر شهروندی را پس وندیست و هر پس وندی را خرسندیست و هر خرسندی را لبخندیست و هر لبخندی را دل بندیست به استخاره درآید و این چند رباعیت و 2 الی چند بایاتی تقدیم به او نمودم که در شهر ما افسون می نماید و  جمادی الافلاک هم  به ظاهر نامش به نیکویی نبرند!

(1)

آن گوشه که میدان خزر می باشد

تاکسی و پیاده در بدر می باشد

در آب فرو رفته « حجازی »  بی تاب 

این تازه نشانه سحر می باشد

(2)

یک گوشه ی اسکناس حاجی خم شد

یک عقربه از ساعت ساری کم شد

نوبت به شمردن ِِ ده ِ  « بالاتر »

یک مُرغو نه از  دست فلانی کم شد

(3)

ای کاش تمام این زمین ساری بود

رود تجن از کله به پا جاری بود

قارن  به خیابان  شما می آمد

آقای  «حجازی » تاجر قالی بود