تعداد بازدید: 7366

توصیه به دیگران 3

چهارشنبه 28 مرداد 1394-9:30

بررسی ریشه تاریخی اختلاف مضحک و نخ نمای بابل و ساری

داستان دو شهر

اختلاف میان بابل و ساری آن قدر به موضوعی نخ‌نما و بی‌اهمیت تبدیل شده که می‌توان به آسانی نشست و درباره‌ی آن گفتگو کرد.


مازندنومه؛ سرویس فرهنگی و هنری، شروین روشن: دیربازی‌ست که مردم دیار مازندران از نوعی تنش و در واقع «جنگ زرگری» میان مردم دو شهرستان پرجمعیت این خطه یعنی «بابل» و «ساری» باخبرند. اختلافی که در گذشته بسیار پررنگ‌تر بود و با پیشرفت دو شهر و بالا رفتن سطح سواد و آگاهی مردم آن‌ها، کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر شد.

با این حال پژوهش در این باره که این اختلافات از کجا و کی آغاز شد و مسبب اصلی آن چه بود نباید از برنامه‌ی کاری دست به قلمان مازنی خارج شود. باشد که موجب عبرت آیندگان شود.

داستان از مرگ «کریم خان زند» در شیراز و در روز سه‌شنبه ۱۳ صفر ۱۱۹۳ هجری قمری آغاز می‌شود. همانطور که احتمالا می‌دانید، پس از مرگ او، «آقامحمدخان» که در بند «کریم‌خان زند» بود، (و بنا به روایتی نزد او گرو بود) با آگاهی یافتن از مرگ او از شیراز گریخت تا خود را به «استرآباد» (گرگان کنونی) برساند.

مازندران مصفا به شمشیر مرتضی‌قلی‌خان!

 

 مرتضی قلی خان، نگاره از موزه‌ی تور روسیه

هنگام انتشار خبر مرگ «کریم‌خان زند»، برادر «آقامحمدخان» یعنی «مرتضی‌قلی‌خان» در «استرآباد» (گرگان) بود. اما با اطلاع از این خبر، برای تثبیت قدرت خود در «مازندران»، سپاهی ساخته و به «بارفروش» (بابل کنونی) می‌تازد و مرکز قدرت «مازندران» را به دست خود می‌گیرد.

حمله به «بارفروش» از دو جهت برای «مرتضی‌قلی‌خان» مهم بود؛ نخست آن که «بارفروش» مرکز و دارالایاله‌ی «مازندران» بود و تسلط بر آن به معنای تسلط بر کل «مازندران» بود.

دوم این که مردم و بازرگانان «بارفروش» بیشترین مالیات «مازندران» را می‌پرداختند که این می‌توانست بر نیروی اقتصادی و نظامی وی بیفزاید و حکومت‌اش بر مازندران را تثبیت کند.

در همان بارفروش به «مرتضی‌قلی‌خان» خبر می‌رسد که «آقامحمدخان» از «شیراز» گریخته و هم‌اکنون به «ری» رسیده است. «مرتضی‌قلی‌خان» با وجود خشنودی از آزادی برادر، می‌گوید که: «مازندران را من به شمشیر خود مصفا نموده‌ام و این مملکت خاص من است، اگر دیگری طمع آن نماید، کار به پیکار خواهد کشید.»

با وجود این ادعای «مرتضی‌قلی‌خان»، ترس یک نبرد خونین وجود او را فرا می‌گیرد. پس برادر خود، «مصطفی‌قلی‌خان» را با شماری سرباز به «سوادکوه» می‌فرستاد تا از ورود «آقامحمدخان» به «مازندران» جلوگیری کند.

در همین زمان است که برادر دیگر «مرتضی‌قلی‌خان» یعنی «رضاقلی‌خان» از «دولاب» به «بارفروش» می‌آید و به او می‌پیوندد. «آقامحمدخان» با آگاهی یافتن از سدی که بر سر راه ورودش به «مازندران» وجود دارد، کمی توقف می‌کند. اما در اندیشه‌ی او جنگ با برادر نیست. پس برادرش «جعفرقلی‌خان» را برای آرام کردن و دلجویی از «مرتضی‌قلی‌خان» به «بارفروش» می‌فرستد. اما «مرتضی‌قلی‌خان» سخن او را نمی‌پذیرد و «جعفرقلی‌خان» بی‌نتیجه به نزد آقامحمدخان بازمی‌گردد.

با این اوصاف «آقامحمدخان» چاره را جز حمله به «بارفروش» نمی‌بیند. پس سپاه خود را به سمت این شهر به حرکت درمی‌آورد. با رسیدن خبر هجوم «آقامحمدخان» به «بارفروش»، «مرتضی‌قلی‌خان» به سرعت به همان جایی که از آن آمده بود یعنی «استرآباد» (گرگان) می‌گریزد و «رضاقلی‌خان» هم با آه و ناله به همراه برادر به استرآباد می‌رود. بنابراین «آقامحمدخان» بدون سختی خاصی، از «سوادکوه» به «علی‌آباد» («قائمشهر» کنونی) و سپس به «ساری» می‌رود و از آنجا راه «بارفروش» (بابل) را در پیش می‌گیرد.

«آقامحمدخان» در روز ۱۸ ذیقعده‌ی ۱۱۹۴ قمری به «بارفروش» می‌رسد و در «عمارت شاه‌عباسی» (که «شاه عباس صفوی» آن را ساخته بود)، در محله‌ی «بحر ارم» (هم‌اکنون به «دزدک چال» هم معروف است) ساکن می‌شود.

آقامحمدخان گروگان بارفروشی‌ها

 

 ویرانه‌ی «عمارت شاه‌عباسی» در محله‌ی «بحر ارم» (دزدک‌چال) بابل

عمارتی در میان دریاچه‌ی «دزدک‌چال» بود که «آقامحمدخان» در آن ساکن شد. این عمارت در دوره‌ی قاجار تخریب و به جای آن «عمارت همایونی» بنا شد. عمارت همایونی هم در دوره‌ی پهلوی تخریب و در همان نواحی «کاخ شاپور» ساخته شد که اکنون کتابخانه‌ی دانشگاه علوم پزشکی بابل است.

با آن که برخی منابع از هجوم «جعفرقلی‌خان» به «مرتضی‌قلی‌خان» و «رضاقلی‌خان» در «بارفروش» و کشته شدن «رضاقلی‌خان» حکایت می‌کنند، اما حضور این دو در رویدادهای بعدی «بارفروش» و نشستن «رضاقلی‌خان» بر تخت سلطنت در «بارفروش» نشان می‌دهد که این روایت بی‌اساس و بدون مدرک است.

پس از ساکن شدن «آقامحمدخان» در «بارفروش» (بابل)، «رضاقلی‌خان» به این شهر بازمی‌گردد و به نحوی خود را به «آقامحمدخان» نزدیک می‌کند. پس از آن «آقامحمدخان» به وی دستور می‌دهد تا به «لاریجان» (در آمل) برود و سران آنجا یعنی «محمدقلی‌خان سفید» و «محمدقلی‌خان سیاه» را دستگیر کند و به «بارفروش» بیاورد.

هنگامی که «رضاقلی‌خان» به لاریجان رسید، سران آنجا وی را وسوسه کردند تا به جای پیروی از دستورات «آقامحمدخان» که «نه زن است و نه مرد»، خود به جای او بنشیند و سلطنت را به دست بگیرد.

«رضاقلی‌خان» پذیرفت و نتیجه‌ی نقشه‌کشی آن‌ها این شد که همگی به طور دسته‌جمعی به سر «آقامحمدخان» که بدون سرباز و نیروی کافی در «بارفروش» است بتازند و او را غافلگیر و سپس دستگیر کنند. پس با دو هزار و صد تفنگ‌چی لاریجانی به سوی «بارفروش» حرکت کردند.

آن‌ها هنگامی که به «بارفروش» رسیدند، شورش و بلوایی در شهر ایجاد کردند و به هر روشی بود، مردم بارفروش را با خود همراه کردند تا این آشوب را شورشی مردمی نشان دهند. از ساری هم کمکی نیامد. با رسیدن «رضاقلی‌خان» و لاریجانی‌ها به بارفروش (بابل)، آن‌ها «عمارت شاه‌عباسی» در «بحر ارم» (دزدک‌چال) را محاصره کردند و آن را به گلوله بستند.

در همین هنگام «آقامحمدخان» شاهزاده‌های جوان یعنی «فتح‌علی‌خان» و «حسین‌قلی‌خان ثانی» که فرزندان «حسین‌قلی‌خان جهانسوز» (برادر مادری آقامحمدخان) بودند را به همراه مادر آن‌ها به بادگیری که در پشت عمارت بود برد و با آن‌ها در آنجا پناه گرفت.

در این هنگام «آقامحمدخان» چندان ناامید نبود؛ چرا که گمان می‌کرد «ابدال‌خان کرد» با سپاهش از ساری به سمت «بارفروش» حرکت خواهد کرد و به یاری‌اش خواهند آمد. اما این امید او واهی بود، چرا که «رضاقلی‌خان»، «ابدال‌خان کرد» را هم با خود بسیج کرده بود و در همین زمان «ابدال‌خان کرد» جزو محاصره‌کنندگان «عمارت شاه‌عباسی» بود!

پس از مدتی که گلوله‌باران عمارت بی‌نتیجه می‌نمود، محاصره‌کنندگان عمارت را به آتش کشیدند؛ اما آتش به بادگیر پشت عمارت که آقامحمدخان در آن بود نرسید و به آن آسیبی نرساند.

مقصر مردم بارفروش‌اند!

پس از مدت زمانی، «آقامحمدخان» دریافت که «ابدال‌خان کرد» در بین محاصره‌کنندگان است و قرار نیست که از هیچ جایی کمکی به سوی او بیاید. پس از بادگیر عمارت بیرون آمد و «رضاقلی‌خان» را مخاطب خود ساخت و گفت: «اگر چه در هوای افسر، این همه خودسری کنی...، از این تعب و طلب جز رنج و شکنج بهره نخواهی یافت.»

پس از شنیدن این جملات، «رضاقلی‌خان» که کمی در کار خود مردد شده و ترسیده بود، رو به دروغ‌گویی آورد و گناه شورش را بر گردن مردم «بارفروش» (بابل) انداخت و گفت که از عهده‌ی خاموش کردن این آتش برنمی‌آید.

به هر روی، «آقامحمدخان» که چاره را جز در تسلیم شدن نمی‌دید، از مقاومت دست برداشت. خان‌های لاریجانی برخی رای به قتل و برخی رای به کور کردن «آقامحمدخان» دادند. اما در میان محاصره‌کنندگان کسانی بودند که ارادت قلبی به «آقامحمدخان» داشتند و نمی‌خواستند گزندی به او برسد.

آن‌ها «آقاسی جان» و «میرزا فریدون» (مشهور به «حاجی خان حلال‌خور») بودند که هر دو از اعیان «نشل بندپی» به شمار می‌آمدند. آن‌ها پیشنهاد دادند که «آقامحمدخان» را به «نشل بندپی» ببرند و در آنجا بازداشت کنند. «رضاقلی‌خان» هم که نمی‌خواست آسیبی به برادرش برسد با این پیشنهاد موافقت کرد.

پس از تبعید «آقامحمد خان» به «بندپی»، «رضاقلی‌خان» در «بارفروش» به تخت سلطنت نشست. خبر این رویداد به گوش «مرتضی‌قلی‌خان» که پیش از «آقامحمدخان» در «بارفروش» حکومت می‌کرد و هم‌اکنون در «استرآباد» (گرگان) بود، رسید.

پس سپاهی ساخت از طایفه‌ی قاجار به همراه ترکمان و به سوی «بارفروش» به راه افتاد. در «بارفروش» جنگی میان «مرتضی‌قلی‌خان» و «رضا‌قلی‌خان» درگرفت که در نتیجه‌اش «رضا‌قلی‌خان» شکست خورد و از بیم کشته شدن، دل از حکومت «بارفروش» کند و به سوی «بندپی» فرار کرد.

«رضاقلی‌خان» در بندپی به نزد «آقامحمدخان» رفت و از او طلب بخشش کرد؛ اما وی نپذیرفت. به ناچار «رضاقلی‌خان» به سوی «اصفهان»، «شیراز» و «خراسان» رفت و در نهایت در «مشهد» چشم از جهان فروبست. بازگشت آقامحمدخان بدست اهالی بندپی پس از شکست «رضاقلی‌خان» در نبرد با «مرتضی‌قلی‌خان»، خاندان «حلال‌خور» به همراهی جمعی از بزرگان «بندپی»، «آقامحمدخان» را به «بارفروش» (بابل) آوردند و بر مسند شهریاری نشاندند.

«آقامحمدخان» پس از بدست گرفتن حکومت «بارفروش»، «حاجی حلال‌خور» (میرزا فریدون) را به حکومت «بندپی» منصوب کرد و سالی دو هزار تومان مستمری برای او برقرار نمود. همچنین پیش از این که از «بارفروش» برود، «خان احمدخان جهان‌بیگلو» را به حکومت «بارفروش» منصوب کرد و سپس به «ساری» رفت.

در نوروز سال ۱۱۹۵ قمری که برابر با پانزدهم ربیع‌الاول بود، «آقامحمدخان» تاج سلطنت را بر سر گذاشت.

آغاز اختلاف بابل و ساری

 

 تندیس مومی «آقامحمدخان قاجار» پس از بر سر گذاشتن تاج سلطنت

«آقامحمدخان» که شورش «رضاقلی‌خان» و لاریجانی‌ها را از چشم مردم «بارفروش» (بابل) می‌دید، از مردم این شهر کینه‌ای سخت در دل داشت و می‌خواست هر طوری که شده از آن‌ها انتقام بگیرد.

او هنگام رفتن به «تهران»، شماری از مردم «بارفروش» و «لاریجان» و چند شهر دیگر مازندران را به «تهران» تبعید کرد و در محله‌ای به نام «سرچشمه» (پامنار) سکونت داد.

نکته‌ی جالب این جاست که این محله هنوز هم محل تجمع مازندرانی‌های سطح متوسط تهران است و بیشتر مردم آن از اهالی «آمل» و «لاریجان» هستند.

«آقامحمدخان» پس از رسیدن به سلطنت در «تهران»، به یاد همه‌ی سختی‌ها و دشواری‌هایی که در «بارفروش» کشیده بود، به فکر ضربه زدن به این شهر بود.

در دوره‌ی سلطنت او از رونق بازار و بازرگانی «بارفروش» کاسته شد و خرابی‌های بسیاری در سطح شهر پدید آمد. اما مهم‌ترین ضربه‌ای که وی به اهالی «بارفروش» زد، گرفتن مرکزیت ایالت «مازندران» از «بارفروش» و انتقال آن به «ساری» بود. اتفاقی که «بارفروش» را به یک شهر کم‌اهمیت تبدیل کرد و از تمایل بازرگانان روس برای بازرگانی و سفر به این شهر کاست. قدرت خرید مردم و بازرگانان «بارفروش» کم شد و این شهر دیگر بازار مناسبی برای محصولات رنگارنگ روسی نبود.

اگر چه بازار تجارت «بارفروش» دوباره در دوران قاجار احیا شد و این شهر جایگاه اقتصادی پیشین خود را پیدا کرد، اما هیچ‌گاه مرکزیت «مازندران» به این شهر بازنگشت.

به نظر می‌رسد همین رویداد آغاز اختلاف میان دو شهرستان بزرگ مازندران باشد؛ اگر چه پس از این اتفاق هم اختلافات بسیاری میان سیاست‌مردان دو شهر درگرفت، اما با توجه به اسناد و مدارک، نمی‌توان اختلاف قابل‌توجهی را میان مردم و سران این دو شهر یافت که مربوط به پیش از دوره‌ی قاجار باشد. بنابراین می‌توان این رویداد تاریخی را جرقه‌ی اختلافات بعدی میان مردم دو شهر برشمرد.

سخن پایانی

«اختلاف میان بابل و ساری» آن قدر به موضوعی نخ‌نما و بی‌اهمیت تبدیل شده که می‌توان به آسانی نشست و درباره‌ی آن گفتگو کرد. در واقع می‌توان آن را «جریانی تاریخی» دانست که نسل امروزی و باسواد دو شهر اهمیتی به آن نمی‌دهند و تقریبا از یاد برده‌اند و همانطور که کسی با خواندن تاریخ حمله‌ی مغول به ایران، تصمیم نمی‌گیرد به «مغولستان» لشگرکشی کند (!)، به نظر نمی‌رسد که با گفتگو در این مورد هم اختلاف جدیدی میان شهروندان دو شهر در بگیرد. پس چه خوب است که با گفتگو و پژوهش در این باره، ریشه‌های این موضوع را بیابیم.

منبع بنده در این مقاله کتاب «بابل شهر زیبای مازندران» به نوشته‌ی آقای «جعفر نیاکی» و خانم «پوران‌دخت حسین‌زاده» بوده و بنده فقط نقش پژوهشگر در متون این دو بزرگوار را داشته‌ام، با سپاس از این دو فرهیخته.

امیدوارم که استادان ارجمندم با بیان ایرادات و اشکالات این مطلب، در آگاهی‌بخشی به بنده یاری‌رسان باشند.


  • دوشنبه 20 آبان 1398-0:7

    اقا بهار نارنج نه واسه ساری نه واسه بابل واسه درخت نارنج 😀

    • مازنی ریکاپاسخ به این دیدگاه 9 8
      جمعه 3 دی 1395-21:42

      درمورد اینکه مرکز مازندران بابل بوده... از اولش ساری بوده توی هر کتاب درست حسابی میخای برو نحقیق کن

      • پنجشنبه 29 مهر 1395-0:42

        متاسفم برای مسئولین ساروی که سعی در جداسازی بندپی از بابل رو دارند و میخوان نام بهار نارنج رو از بابل بگیرن.ساری داره دقیقا مثل کشورهای عربی جنوب خلیج فارس عمل میکنه.اما بدونین بابل پرجمعیت ترین و پایتخت علم آستانه با رتبه های تک رقمی کنکورش.اما ساری!!!!

        • صفر گلردی هستمه کاپاسخ به این دیدگاه 4 3
          جمعه 4 فروردين 1396-23:33

          تو چیچی گنی کا
          در واقع بهار نارنج در اصل رویه درخت نارنج قرار داره😂
          ول کن بابا خعلی متاسبیااااا
          خسته نباشی کا
          کوچیکه شما فرهاد گت

        • سه شنبه 10 شهريور 1394-12:34

          نه ظاهرا این دعوا حل شدنی نیست ، کلی مقاله سعی کرد توضیح بده آخرش بعضی دیدگاه ها نا امید کننده است ، هر کسی شهر خود و زادگاهش را دوست داره ولی دلیلی نداره که به شهر دیگه ای توهین شود .
          جنگ هفتادودوملت همه را عذر بنه چو ندیدن حقیقت ره افسانه زدن .
          چقدر خوب می شد یه خرده با نگاهی بالاتر مسائل می دیدیم و هر کس و یا هر مسئولی در شهر خودش برای آبادانی اونجا میکوشیدبدون .... و می شد در قلب های مردم مازندران نسبت به هم همدلی به وجود اورد به جای خصومت بی پایه و اساس .که البته انصافا مسئولین نقش مخربی داشته و کاش درست تر و منطقی تر عمل می کردن و دید کلی داشتن
          اینکه حالا کدوم شهر بیشتر سابقه مرکز بودن را داشته و یا حالا مرکز هست مهم نیست البته این به معنای بی اهمیت بودن تاریخ نیست ، تاریخ درجای خودش ، مهم اینه که همه جای مازندران آباد و مردمانش خوشحال باشن و نسبت به هم مهربان و همدل ،مطمئنا مردم یک شهر خاص هم راضی نیستن که بقیه شهر ها از عمران و آبادنی برخوردار نباشن، فکر نمی کنم هیچ شهری در مازندران بدون قدمت و تاریخ باشد چه خوب می شد این دعواها رخت برمی بست و افراد خوش فکر و مسئولین در این راستا تلاش می کردن تا به جای بذر کینه در دل های مردمی دو شهری که همه ی افراد اون حتی شاید با هم مصاحبتی نداشته ولی نسبت به هم کینه ای داشته باشن .

          • دوشنبه 9 شهريور 1394-15:26

            ظرفیتهای هر دو شهر از ابعاد مختلف نزدیک به هم هست که متاسفانه از رشد باز موندند پس بهتره به جای این دعواها کمک کنیم هر دو شهر رشد کنند

            • دوشنبه 9 شهريور 1394-15:7

              بهتره این مقاله رو شهرداری و شورای شهر ساری بخونه که اسم شهر گرفته پایتخت بهارنارنج
              واقعا بچه بازی در این حد.
              از قدیم الایام به بابل می گفتن بهارنارنج ورودی و خروجی شهر هم روی تابلو مشخص بود.دیگه چرا باید اینقدر لج بازی کنیم.
              لطفا پخش کنید مازند نومه

              • دوشنبه 9 شهريور 1394-13:11

                توی گیلان فقط کل کل فوتبالی اونم فقط بین یک قسمت کوچکی از استادیوم، توی مازندران هم فک نکنم اینقدر ابعاد تاریخی داشته باشه
                گیلک های گیلان و مازندران باید یکم مهربان تر باشیم چون فرهنگ ما فرهنگ مهربانی است

                • مهرداد یوسفیپاسخ به این دیدگاه 7 2
                  يکشنبه 8 شهريور 1394-9:50

                  ساری ـ بابل ، ساری ـ گرگان ، بابل ـ آمل ، اصفهان ـ کاشان، انزلی ـ رشت، غرب ـ شرق گیلان و مازندران و... نمونه های کهنی از اختلافاتی هستند که از دیرباز وجود داشته و دامنه آن به مناطق دیگر نیز گسترانده شده است که می توان از ساری ـ میاندورود، بابل ـ بندپی، ساری ـ کیاسر، شیرگاه ـ پل سفید و... یاد کرد. نگاهی به این لیست بلند بالا نشان می دهد که گویا اختلاف از زمانی آغاز می شود که قدرت و نفوذ دیرینه تاریخی ـ اقتصادی یک شهر بزرگ از سوی شهری نوبنیاد تهدید می شود و این شهر جوان و جویای آوازه دیگر برتری های آن کهن شهر را نمی پذیرد و خود را سزاوارتر می داند پس به انکار ویژگی های مثبت آن می پردازد چیزی که برای مردم آن شهر کهن ناگوار و دردناک است پس آن ها هم همین کار را می کنند و چرخه ای باطل درست می شود که پایانی بر آن متصور نیست یکی می خواهد همچنان مرکز استان باشد و با پیش کشیدن پیشینه تاریخی اش به آن مشروعیت ببخشد آن دیگری هم خود را مرکز اقتصادی استان و پیشرفته تر و آبادتر از رقیبش می داند و البته سزاوار مرکزیت استان.در مورد شهرهای دیگر نیز این موضوع صدق می کند برای مثال بندپی،کیاسر و میاندورود که اولی از بابل و سومی از ساری جدا شدند و دومی شهری از شهرستان ساری می باشد پس از آن که به جمعیت و مساحت شان افزوده شد و تبدیل به شهر شدند هویت تازه ای برای خود تعریف کردند و در این راستا شهری که از آن جدا شدند را به چالش کشیدند تا از زیر سایه نام و اعتبار شهر بزرگتر بیرون بیایند. این رشته سر دراز دارد دستکم تا هنگامی که مردم یاد بگیرند نیازی نیست برای مطرح کردن و بالا کشیدن خودشان دیگران را پایین بیاورند.

                  • حسین تنهاپاسخ به این دیدگاه 4 3
                    دوشنبه 16 اسفند 1395-14:51

                    سلام دوستان عزیز
                    من هم یه گیلک زبان گیلانی هستم خواهشا بیایید اختلافها رو کنار بزاریم تو هر منطقه و استانی که هستیم حالا قدیم چی بوده و چی شده رو باید سپرد به تاریخ این حرفها باید کنار گذاشته بشه تا همه بتونیم کنار هم استانی آباد و ایرانی سربلند داشته باشیم زنده باد ایران زنده باد استانهای شمالیه ایران

                    • شیخ موسیپاسخ به این دیدگاه 9 11
                      يکشنبه 8 شهريور 1394-22:38

                      و برخی هم می‌خواهند برای مرهم گذاشتن بر تکه‌تکه‌شدن شهرستان‌شان، شهرستان‌های دیگر را تکه‌پاره کنند!!!
                      بندپی جزو هویت بابله. جدا نشده و نخواهد شد.

                    • يکشنبه 8 شهريور 1394-4:19

                      مقاله ای سراسر کذب و و دروغ بود. واسه این سایت بابلی متاسفم. هیچ منبعی واسه حرفاتون ندارید. تاریخ رو نمیشه وارونه نشون داد. بابل فقط بیست سال مرکزیت داشت و تموم شد رفت واسه خودش. جوری گزارش دادید انگار بابل همیشه مرکزیت داشته. عقده در این حد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                      • يکشنبه 1 شهريور 1394-18:35

                        علت اختلافهای بین دوشهر را می سپاریم به تاریخدان ها ، مهم این است که سعی همه در ترمیم این اختلافات و ایجاد همبستگی بین همه شهرهای آن باشد ونه تازه کردن اختلافات کهنه .

                        • يکشنبه 1 شهريور 1394-14:32

                          همچنان که برخ دوستان اشاره کردند، اختلاف بین شهرها و همچنین رووستاهای مجاور و حتی پایین محله و بالا محله یا یور و یر یک شهر نه چیز جدیدی است و نه پایانی برای آن متصور است. بلکه به مقتضای روز نو می شود و خود را به اشکال جدید می دهد. در مورد افرادی هم که به این اختلاف یا تفاوت گرایش دارند نیز نمی شود برچسب "بی سواد" "هوچی" و ... زد برای مثال فرد بسیار فرهیخته ای مثل ریمون آرون جامعه شناس فرانسوی نیز به این گرایش مبتلا است. او در کتاب معروفش "مراحل اساسی اندیشه در جامعه شناسی" تر جمه باقر پرهام می نویستد که از جوانی به تیم بیس بال فلان علاقه داشته و هنوز هم به طور ناخواسته خواهان پیروزی این تیم بر تیم رقیب و همشهری آن است. بنابراین، نمی توان با رجوع به حوادث تاریخی این نوع گرایش ها را تبیین کرد و گفت علت آن این است و بس.

                          • عادل شکرزادهپاسخ به این دیدگاه 13 1
                            يکشنبه 1 شهريور 1394-14:10

                            با سلام خدمت هم استانی های محترم و با تشکر از سایت مازند نومه که جهت حل مشکل موضوع را واکاوای میکنه از بلندنظری نگارنده سپاس گذارم ارزش و اعتبار یک مکان با تحقیر و کوچک شمردن آن مانند اصرار بر پسوند ده در برهه ای از زمان کم نمیشه موقعیت ها تغییر میکنه مانند شهرهای باستانی کجور و چرات ... که فعلا روستا هستند ضمنا چه تعداد از بابلی ها بر علیه ساری و... کامنت دشمنی(دایی جان ناپلئونی) گذاشتند جواب اینطور افکار دکتر اسلامی ساروی داده که دست از ساروی اصیل وغیر اصیل یا ساروی میاندرودی ساروی بابلی بردارید خواسته نگارنده چی بوده چی جواب گرفته خلایق هر چه لایق

                            • يکشنبه 1 شهريور 1394-12:8

                              به نظر من این موضوع حتی به شهرهای خاص هم مرتبط نمیشود بلکه اگر با دقت بیشتری به آن نگاه شود می فهمیم که این نوع اختلافات گاهی در تفاوت لهجه ها و گویشها و حتی زبان هم نمود پیدا میکند و از مثالهای ایرانی آن میتوان به نگاه مردم تبریز نسبت به مردم اردبیل، نوع خارجی آن هم برخورد با لهجه یورک شایر در لندن و.... اشاره کرد. نباید تلاش کرد برای این نوع اختلافات دلیل قطعی و تاریخی پیدا کرد تا به این نوع مسایل ساده ریشه ای تاریخی داد و نهادینه اش نمود، بلکه باید مدبرانه سعی کرد از این اختلاف برای ایجاد رقابت مثبت استفاده کرد.

                              • علی اکبر عنایتیپاسخ به این دیدگاه 28 25
                                يکشنبه 1 شهريور 1394-10:29

                                با سلام و احترام
                                نویسنده گرامی متاسفانه شما با نوشتن این مقاله به « اختلاف نخ نما شده و بی اهمیت » میان بابل و ساری دامن زدید و حتی برای آن تاریخ سازی کردید . متن شما نیز از نظر تاریخ نگاری فاقد یک چهارچوبه علمی به ویژه در استفاده از منابع اصلی و دست اول و همچنین تحلیل تاریخی بوده است .
                                در تاریخ مازندران از آغاز تا امروز شهر بارفروش تنها مدت بیست سال در زمان فرمانروایی کریم خان زند مرکز مازندران بوده و آنهم بدلیل وضع نابسامان ساری و خرابی های آن شهر در پی حملات افغان ها و حوادث سیاسی عصر نادر شاه بوده است .
                                از آنجاییکه مازندران کمتر موقعی دارای یک حکومت یکپارچه و متمرکز بوده و خاندانهای حاکم در نواحی مختلف فرمان می رانده اند بنابراین شهرهای متعددی مرکز حکومتشان بوده است . حال ا حکومتها ی محلی مازندران و مرکزشان را مرور می کنیم . گشنسب شاهی در دوره باستان ( اشکانیان و ساسانیان )، مرکز حکومت مشخص نیست ولی به احتمال آمل و ساری بوده است . زرمهریان ( نمایندگان ساسانیان )در ساری ، آل قارن ( از زمان خسرو انوشیروان تا اوایل قرن سوم هجری )در هرمزدآباد لفورسوادکوه ، گاوبارگان دابویهی ( قرن اول و دوم هجری )در ساری ، گاوبارگان پادوسپانی ( از قرن اول تا قرن دهم بمدت هزار سال )در رویان ، باوندیان کیوسیه ( قرن اول تا قرن چهارم هجری ) در پریم در کوهستان جنوب ساری ، باوندیان اسپهبدیه ( قرن پنجم و ششم هجری ) در ساری ، باوندیان کینخواریه ( قرن هفتم و هشتم هجری )در آمل ، علویان ( قرن سوم و چهرم هجری ) در آمل ، مرعشیان ( قرن هشتم تا دهم هجری )ابتدا در آمل و سپس ساری ، سادات هزارجریبی ( هم زمان مرعشیان )در کوهستان جنوب ساری .
                                از سال 1005 هجری حکومتهای محلی مازندران با لشکرکشی شاه عباس از بین رفت و مازندران بخشی از املاک خالصه شاهی شد . ولی تا پایان افشاریه و روی کار آمدن کریم خان ساری مرکزیت داشته ، در دوره کریم خان از 1172 تا 1193 هجری بارفروش و پس از تا به امروز شهر ساری مرکز استان مازندران است . آقا محمد خان از 1193 تا 1209 هجری در جدال با زندیه بود و بتدریج بر استانهای شمالی ، غزبی و مرکزی دست یافت در این مدت او ساری را پایتخت حکومت خود قرار داد و به بازسازی آن پرداخت و بناهای متعددی ساخت . ساری تنها شهر مازندران است که بیشترین مدت مرکز استان بوده و در دو دوره باوندیان اسپهبدیه که قدرتمند بودند و قلمروشان شامل چند استان شمالی و مرکزی امروزی میشده و همینطور عصر آقامحمدخان مرکزیتش نه تنها استانی بلکه شامل چند استان امروزی بوده است .
                                خوانندگان محترم این چند سطر را نه بخاطر طرفداری از ساری بلکه برای جلوگیری از یک تحریف تاریخی و آگاهی دادن به افکار مخاطبان نوشته ام . برای مطالعه بیشتر می توانید به منابع دست اول و مآخذ تاریخ مازندران مراجعه نمایید . سپاس فراوان

                                • شنبه 31 مرداد 1394-14:33

                                  سرکار خانم روشن،
                                  خیلی عوام فریبانه در این مقاله خواستید دعوای میان ساری و بابل ره با برشی ناقص تاریخی به نفع خود مصادره کنید. از موضع بی طرفانه وارد شدید و عنوان قشنگی انتخاب کردید، ولی روایت تاریخی را از زمانی انتخاب کردید که انگار تا قبل آن هم بار فروشده (بابل امروزی) مرکز مازندران بوده. بابل تنها به مدت چند سال مرکز بوده. قبل و بعد از آن هم ساری بوده و تا ابد هم هست. شما هم به جای استفاده از دو منبع که توسط افراد خاص و برای شهر خاص نوشته شده بهتر است روشن تر شده و سایر منابعی که نوشته شده هم مطالعه بفرمائید.

                                  • پنجشنبه 29 مرداد 1394-19:59

                                    دوست گرامی..نخست اینکه مبدا تاریخ زندیه نبود که شما اون رو ملاک قرار دادی. برای مدت کوتاهی در عصر زندیه برخی از امور ایالتی به دلایل امنیتی به بارفروش ده منتقل شد. این نخستین اشتباه جنابعالی در تحلیلتان است. برای سده ها پیش و پس از زندیه ساری و امل مرکز و مقر مازندران بودند و سخنی از بارفروش ده نبود دوم اینکه این اختلاف را دوستان بارفروشی دامن میزنند چون مدعی چیزی هستند که هیچگاه در اختیار نداشتند. بارفروش ده در زمان رضا شاه و به دلیل نمایندگی وی از این خطه مورد توجه قرار گرفت و نام بابل که برگرفته از رود "باول" که از سوادکوه سرچشمه میگیرد را برایش قرار داد تا نامی درست و حسابی داشته باشد. در این بین نام مشهدسر را هم به بابل سر تغییر داد و منطقه "باول کنار" که اصیل و جزو منااطق سوادکوه هست را هم بابلکنار کردند. به نظر من ریشه های تاریخی را خارج از تعصب مرور کنید چون نمیتوانید برای همیشه به مخاطبانتان دروغ بگویید..بابل شهری جدید و در مقایسه با ساری که جزو تاریخی ترین شهر های ایران است و همواره در کتب و سفرنامه ها و شاهنامه و غیره از ان یاد شده چیزی برای عرضه ندارد...

                                    • محمد مهدی کریمی سلیمیپاسخ به این دیدگاه 27 25
                                      پنجشنبه 29 مرداد 1394-14:24

                                      آقای روشن روشن فکر، بابل فقط چندسال مرکز مازندران بود. شما جوری نوشتید انگار همیشه بابل مرکزیت داشت.
                                      مرعشیان و باوندیان (در یک دوره) آمل را مرکز کرده بودند. پیش از آن فریم ساری قلب مازندران بود

                                      • مهدی زمانیپاسخ به این دیدگاه 26 24
                                        چهارشنبه 28 مرداد 1394-22:10

                                        با سپاس از پژوهنده گرامی .ایشان روشن نکردند که بابل چه دورانی مرکز ایالت بوده که از ان گرفته شده باشد.ظاهرا مدت کوتاهی مانند یکی دو دهه در زمان کریم خان زند مرکز مازندران بوده ونزدیک به یک سده پیش از آن هم پسوند ده داشته . در این صورت چگونه مدت زیادی مرکز ایالت بود. گاهی آمل ومعمولا شهرساری از دیر باز مرکز حکومت استان بودند.البته اگر آقا محمد خان انتقال از ساری راکه از دوران زندیه بود ادامه می داد شاید پس از آن نیز بابل مرکز می ماند.

                                        • محمد سفریپاسخ به این دیدگاه 16 1
                                          چهارشنبه 28 مرداد 1394-12:12

                                          مطلب بسیار جالبی بود و سپاس بابت آن.
                                          در همه جای دنیا جدال بین دو شهر نزدیک و رقیب به هم وجود دارد. حتی بین سیدنی و ملبورن هم اینگونه رقابت ها وجود داره. ولی بعید میدونم دلیل اختلاف شهروندان ساری و بابل به خاطر این قضیه باشه چون شاید کمتر از 1 درصد شهروندان ساروی و بابلی از این اتفاقات تاریخی مطلع باشند ولی با یه نگاهی به اطراف بیش از 70درصد شهروندان ساری و بابل نسبت به هم دید مثبتی ندارند. ریشه شاید از این روایت تاریخی باشه ولی عامل اصلی قطعا این نیست.

                                          • چهارشنبه 28 مرداد 1394-14:12

                                            این هفتاد در صدی که گفته اید مثل بسیاری از آمار ها ، من در آوردی است . من در هر دو شهر زندگی و یا کار کرده ام هیچ زمان این میزان و حتی خیلی پایین تر را حس نکرده ام و حتی می توانم بگویم چنین اختلافی جالب توجه هم نبود . تنها یک چیز را باید اعتراف کنم که تجربه شخصی من به سال های کمی دور بر می گردد و این سال ها را شامل نمی شود .

                                            • محمد سفریپاسخ به این دیدگاه 17 27
                                              پنجشنبه 29 مرداد 1394-10:23

                                              البته من با تساهل رقم 70 درصد را گفتم، اگر بررسی جامع شود قطعا از این رقم بیشتر خواهد شد. بررسی رابطه شهروندان شهرهای اطراف (مانند جویبار و بابل، یا آمل و بابل) هم بررسی بشود بد نیست. من دانشجوی دانشگاهی در گیلان هستم. در آنجا هم دوستان گیلانی ام که مدتی را در بابل گذرانده اند، ضدیت با بابل را علنا ابراز میکنند!

                                              • يکشنبه 1 شهريور 1394-14:23

                                                جناب آقای سفری بعضی از افراد در نگاه اول متشخص و فرهیخته هستند میخوان نشون بدن روشنفکرند ولی با مقداری بحث خودشون نشون میدن اینطور اختلافات جهالته مانند ساروی اصیل وغیراصیل / ساروی و گرگانی(درسابق)/ساروی وبابلی/ساروی میاندرودی / بابل و بندپی

                                          • روانشناسی جمعیت! پاسخ به این دیدگاه 21 17
                                            چهارشنبه 28 مرداد 1394-10:23

                                            فرض کنیم داستان مضحک دعوای بین دو شهر واقعیت داشته باشد آیا غافلید که این داستان مضحک برای آمل و بابل نیز هست ؟ آیا غافلید همین دهوای مضحک بین انزلی و رشت و یا رشت و لاهیجان هم هست و یا حتی بین شهر هایی مثل بروجرد و ... نیز هست . شاید این هیجانات کاذب را بتوان با عشق و علاقه در تماشاچیان فوتبال برای تیم های مختلف مقایسه نمود . این داستان مضحک بهتر است در مقولات روانشناسی دنبال شود و ارتباط آن با تاریخ را علت تام و تمام ندانست . مگر نه این است که مردم ما تا نود و نه در صدشان تاریخ را هیچ نمی دانند !

                                            • يکشنبه 1 شهريور 1394-11:19

                                              به نظر من این موضوع حتی به شهرهای خاص هم مرتبط نمیشود بلکه اگر با دقت بیشتری به آن نگاه شود می فهمیم که این نوع اختلافات گاهی در تفاوت لهجه ها و گویشها و حتی زبان هم نمود پیدا میکند و از مثالهای ایرانی آن میتوان به نگاه مردم تبریز نسبت به مردم اردبیل، نوع خارجی آن هم برخورد با لهجه یورک شایر در لندن و.... اشاره کرد. نباید تلاش کرد برای این نوع اختلافات دلیل قطعی و تاریخی پیدا کرد تا به این نوع مسایل ساده ریشه ای تاریخی داد و نهادینه اش نمود، بلکه باید مدبرانه سعی کرد از این اختلاف برای ایجاد رقابت مثبت استفاده کرد. من با نظر شما دوست عزیز بیشتر موافقم و به نظر، منشا روانی توام با مسائل اجتماعی منطق درست تری باشد.

                                              • چهارشنبه 25 بهمن 1396-2:31

                                                بابل وساری برادرند...انتظار می رود مردان عرصه سیاست همه مناطق مازندران بابل ساری امل بهشهر قاعمشهر...، در بیان مواضع و ذهنیات خود وسواس و حساسیت بیشتری به خرج دهند و بر بعضی توهمات و تفرقه افکنی ها که باعث سوء استفاده بیگانگان و بدخواهان می شود، دامن نزنند.ای دشت لاله خیزمازندران دوستت داریم


                                            ©2013 APG.ir